هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمد علی جمالزاده» ثبت شده است

آب در همان آسیاب می چرخد

آب در همان آسیاب می چرخد

دو کودک که به فاصله ای پنجاه ساله از یکدیگر متولد شده اند. یکی زاده شهر اصفهان و بزرگ شده و تعلیم یافته یکی از وعاظ و تظلم خواهان دوره مشروطه و یکی هم پرورش یافته در یک پرورشگاه در کرمان. هر دو ایشان کودکی و سرگذشتشان را به رشته تحریر در آورده اند و از قضا کتاب وصف حالشان جز بهترین آثار شان است. کودک اصفهانی جمالزاده است و کودک کرمانی هوشنگ مرادی کرمانی. جمالزاده را پدر داستان نویسی نوین ایران می نامند و مرادی کرمانی را داستان سرای کودک و نوجوان که اگر درمیان عامه مردم سری بجنبانیم بدون شک مرادی کرمانی را به واسطه قصه های مجید بیشتر سر زبان ها می بینیم و بدلیل نثر شیوا روان و آسانی که دارد نه تنها کودکان و نوجوانان، بلکه بزرگسالان را جذب خود کرده است و پر بیراه نیست که اگر بگوئیم بیشتر در میان بزرگسالان است که شناخته شده است. جمالزاده با آنکه در روزگار خود توآوری کرده است و به زعم خویش محاورات کوچه و بازار را وارد نثر فارسی کرده ولی در گذر زمان گرد کهنگی نیز بر روی آن نشسته است. بی اغراق و بی تعارف یکی از مسرت بخش ترین اوقات را به هنگامه مطالعه آثارش پدید می آید و سرشار از لطیفه ها و ضرب المثل های شیرین با چاشنی شعر که ذهن و دل هر خواننده ای را می رباید.

چیزی که مرا به این ذکاوت انداخت که ایشان را در این سیاهه مقایسه کنم فقر و تنگدستی ترحم برانگیز نویسنده کرمانی در مقابل نعمت و تنعم اصفهانی است. مرادی کرمانی بی پرده و بی حجاب تمام تنگدستی ها  و نداری دوران کودکی و همچنین وضعیت نابسامان و گاها خجلت انگیز پدرش و رفتار گهگاه دور از عقل خودش را در پیشگاه خوانندگان ایرانی که از اول عمر هر چه در گوش شنیده اند در مزمت پرده دری و در ستایش سرخ نگاه داشتم صورت با سیلی و آبروداری در میان خلق بوده است به تصویر کشیده و لخت و عور در میان آنان ایستاده است. با خواندن شما که غریبه نیستید مرادی، مردی را می بینید که نه تنها با فقر مادی دست به گریبان بوده است بلکه با فقر فرهنگی مردمان دورانش که کتاب خوانی بی حد و حصر وی را تمسخر می کنند و دنباله گرفتن هنر و ادب توسط وی را امری بیهوده می پنداشتند نیز در چکاچک پیکار بوده است.

اما جمالزاده زیبایی ها و گاهی زشتی هایی را در مردم دورانش به نگارش در می آورد که گاه بغض را در گلو طاقت تاب آوردن نیست و بی اختیار حلقه های اشک است که در گوشه چشمان جمع می شود. او بی کم و کاست و بی تعصب نیکی ها و زیبایی های مردم را در کنار تعصبات کور و خشن آنها قرار داده است. جمالزاده را که میخوانم به مانند توصیفی که خود کرده است می پندارم با انسان شریفی هم صحبت شده ام. او کتاب خوانی را گفتگو با انسان های شریف گذشته می داند. کتاب های این دو نویسنده را که می بندم و چشمانم را روی هم میگذارم مردمانی را میبینم که در مقابل علم و خرد جبهه میگیرند و با تعصبات خود زندگی می کنند و چشمانم را که باز می کنم ما همچنان همان مردمیم. همچنان وقت گذاردن جوانی در هنر و شعر و ادبیات و موسیقی امری بیهوده و در حوزه چرندیات است و فکر کردن در باب چیز هایی که  پیشتر در حوزه قطعیات بوده اند نیز جهل و نادانی است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

میر غضب

میر غضب

روزی روزگاری دل خسته و رنجوری از آدم و آدمیت و فکور و حیران در احوال و اسباب کسلی و بی میلی خویش در کسب معاش و فراهم آوردن کیفیات ملزوم همسر و فرزندان و تارک دنیا شده و کنج عزلت بر گزیده در مدرسه چهار باغ یا به قول خودش دنجگاه به همراه پیر و مرادش که آخوند فرتوت و خرقه پوشی بوده به کسب فیض و شنیدن حکایات عبرت آموز راهی گوشه و کنار شهر اصفهان می شود که در میانه راه و در شلوغی بازار به دکان خربزه فروشی می رسند که با چرب زبانی دل عابران را بر خریدن و نوش کردن از آن خربزه های به گفته خودش شیرین می ربوده است. مرید و مراد سرگرم وارسی و سرک کشیدن در کار بازاریان و مردم بودند که صدای نخراشیده و غضبناک میر پنج و قداره بند نشان شده حکومت در آن دکان خربزه فروشی گوش آن دو خرقه پوش و طلبه را می رباید و اندکی نظاره میکنند تا سرانجام کار آن خربزه فروش و میر غضب را ببینند. میر غضب که با کاردی یکایک خربزه ها را برانداز میکرده و یکی را بی آب و یکی را بسان مزه آب دهن مرده نسبت میداده سرانجام بعد از پاره کردن چهار خربزه پنجمین آن مقبول دهان همایونی می افتد و پیر مرد دکان دار را ندا می دهد که همان را بکشد تا ببرد. پیر مرد هم خربزه مقبول دهان افتاده سرکار را وزن کرده و پول آن را به انظمام چهار خربزه پاره شده به میر پنج می گوید و حق خود را مطالبه می کند. جناب سرکار پیر مرد را نهیب می زند که فلان فلان شده تو میخواهی پول آن چهار خربزه بدتر از زهر را از من بستانی با خودچه فکر کرده ای که جنین به جناب ما جسارت می کنی و پول آن زهرماری ها را از من می خواهی.

پیر مرد که میبیند با جناب زورمداران نمی توان بیشتر از این جدال کرد عذر خواسته و سر به نشانه چاکری و نوکری پائین می آورد و از درگاه مامور شاه و حکومت در این ولایت طلب آمرزش گناه کبیره خود می کند اما میر پنج با آن لباس نظامی و قداره آویخته به کمر و سبیل های آویزان از لبانش بنای پذیرش این عذر خواهی را نمی گذارد و بدون فوت وقت سیلی محکمی نثار پیرمرد بخت برگشته میکند که او را نقش بر زمین می کند. مردم و کسبه هم که از رجز خوانی ها و هیاهوی جناب سرکار بر دور ایشان حلقه زده بودند چنان که گویی مهر بر گوششان و قفل بر زبانشان زده باشند پلک نمی زند و هیچ نمی گفتند. از ترس تنبیه جناب حاکم لب و زبان بر دهان نمی چرخاندند که ای حرامزاده تر از هر حرامزاده ای مگر اینجا نینواست و ما کوفی و تو شمری که چنین بر این پیرمرد بی پناه می تازی و او را در میان چشمان اهل بازار و ولایتش خوار و زبون می کنی. از میان تمامی آن نظاره گران این مناظره پر  پیچ و تاب آن پیر مرد فرتوت و خرقه پوش اما سالک بالله و متوکلا علی الله به میان جمع می پرد و فغان سر می دهد که ای هیچ نادیده از جوانمردی و پایمردی چرا چنین زور بازوانت را به تحکم و تلخ زبانی به این پیرمرد می چشانی مگر تو خربزه ها را به شرط چاقو خریده ای که حاظر به پرداخت پول آن نیستی. جناب میرغضب برآشفته از جسارت آخوند او را با صفات زشت خطاب میکند و می گوید تو ملای روضه خوان چکار به امور حاکمان و معقولات تو باید در کوی و برزن به کمین بنشینی و هرگاه حلوایی از صدقه سر مرده ای خیرات شد بساط وعظ و ادعیه جات خود را بگسترانی و روزیت را از صاحبان عزا طلب کنی، تا نداده ام فلکت کنند  خود جول و پلاست را جمع و جور کن. ملا که چموشی و بی ادبی وی را میبیند با او از در تحکم و زبان خودش در می آید. عبا را به شال کمر گره زده دست را بالا برده یک یاعلی می گوید و بر صورت میر غضب یک سیلی آبدار می نشاند که چند دور به خود می زند و مانند پیر مرد خربزه فروش فرش زمین خاک آلود می شود. جناب سرهنگ که به انتقام چنین ضربه کاری بر میآید که ناگهان ملا با پنجه های خود مچ پای او را می گیرد و می فشارد که او را یارای مقاومت از کف می رود و مانند کودکان عجز و لابه بر می آرد که رهایش کند. ملا آخوند تا از جناب سرکار خط گه خوردم نمی گیرد و او را مجبور به ادای دینش نمی کند مچ او را آزاد نمی کند.

مردم زبان بسته و بزدل که اکنون شاهد دلاوری و جوانمردی مولانا بوده اند هلهله کنان و ولوله کنان ایشان را بر سر و دست می نهند و بر کوی برزن بازار میگردانند و بسیار تکریم و احترام میکنند. ملا که خود را مواجهه با سیل نذریجات و هدایا برای تشکر میبیند فریاد بر می آرد که خلق نگذارند معامله ای که با خدا کرده است با این هدایا و تحفه ها زائل شود. شیخ در اثنایی که جناب سرهنگ بدون کلاه و خاک آلود قصد عزیمت به خانه می کند او را ندا می دهد که ای عزیز بدان که امروز در حق تو خدمت بزرگی کردم. شما نشاندارن از جانب حکومت وسیله و قیدی نیستید که مانع و حریص به جان و مال مردم باشید شما نباید نوکران دستگاه استبداد و زور باشید و خود را تنها به حفظ و حراست ایشان مکلف بدانید شما را به این نصیحت می دهم که حافظ جان و مال و ناموس مردم در مقابل تهدیدات داخل و خارج باشید. شیخ آنگاه رو سوی مردم می کند ایشان را سرزنش که چرا از برادر دینی و هموطن خود دفاع نکرده اند و افسوس میخورد که ای کاش ایستادن در برابر ظلم ظالم از اصول دین بود تا همانگونه که یک مسلمان بر نماز و روزه تهییج و ترغیب می شود ظلم ستیزی را هم به نیت آبادانی دنیا و عقبی خود سر لوحه قرار دهد.

این حکایت را نیز از یکی از کتب های محمد علی جمالزاده از این باب به نقل مضمون آوردم که در ممالک شرقی نظامیان بیشتر از آنکه ضابطان و مجریان نظم و قانون باشند پاسداران حریم اوامر همایونی مستبدین اند و این شیخ عمامه به سر نزدیک به صد سال پیش این سر هنگ را نهیب می زند که حامی حق مظلوم در برابر ظالم باشد و خود را وامدار مردم بدانند تا پادشاهان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

پول توی قلک

پول توی قلک

سید علی نامی نوکر و چاکر خاندانی ادیب و اشرافی در دهات و قصبات اصفهان روزی آقازاده خانواده را در هنگامه گل کاری به حرف می گیرد که بگوید چقدر پول در قلکش دارد. آقازاده که سید علی را به چرب زبانی و مخزن الاسرار قصه ها و لطیفه های گوناگون میدیده است شصتش به این خبر دار می شود که حتما سید را حکایتی جدید و بدیع گفتن گرفته است. آقازاده سریع میگوید که مرا قلکی نیست چه برسد به پول درون قلک. سید هم میگوید خب میخواهی ثروتت را برایت بشمارم، کودک هم که مشغول گلبازی است و کیفش از معمایی که سید سر آن را باز کرده کوک شده سرتا پا گوش می شود که سید علی مکنت و ثروتی را که خود از آن بی خبر است را به شماره در آورد. سید علی می گوید بگو ببینم اگر به قدر دویست هزار تومان به تو بدهم چشمانت را به من میدهی. کودک هم که کمی خوف می کند می گوید نه نمی خواهم کور شوم سید علی کمی شرط را ساده تر می کند و می گوید خب یه ازای ندیدن پدر و مادرت چطور. آیا حاضری فقط پدر و مادرت را نتوانی ببینی ولی بقیه عالم را بتوانی و همان دویست هزار تومان را هم بگیری. آقازاده نهیب می زند که نه من حاضر نیستم چشمانم را از دیدن صورت پدر و مادرم محروم کنم آن دویست هزار تومان ارزانی خودت. سید هم که جدیت کودک را میبیند شرطش را مدام ساده تر می کند و در ازای پولی گزاف اعضای بدن او را طلب می کند در آخر هم کودک مدام نه می گوید و سلامتی و تندرستی که دارد را حاضر به معاوضه با گنج قارون نیست. سید علی هم مانند پیری که مرید خود را آموزش داده و از اصابت تیری که پرتاب کرده مطمئن می شود می گوید ممل جان ( مراد آقازاده است) دیدی گفتم تو ثروت مندی و قلکت پر از شاهی و درم است.

گاهی اوقات نیاز نیست که در میان کلام فلاسفه غرب و شرق جستجو گر حقیقت و معرفت بود. پیرمردی دنیا ندیده و بی سواد ولی سیر و سیاحت کرده با چشم دل می تواند راهگشا و امید بخش به زندگانی آدمی باشد. این کودک و آقازاده ناز پرورده محمد علی جمالزاده است وی از این پیرمرد که خدوم خانه شان بوده بسیار به نیکی یاد کرده است و او را با قصه های بی مانندش مانند معلمی میداند که راهگشای زندگی وی بوده و از هزاران معلم اخلاق درس دیده و مکتب رفته و دانشگاه رفته موثر تر بوده است و من هم این روز ها شاهد و ناظر سکنات و سجایای مردم دیار اصفهان شاید به معنای دقیق تر مردم ایران قریب یک قرن پیش از میان جملات جادویی وی در سر و ته یک کرباس هستم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

قند پارسی

قند پارسی

یک: بدون شک شاه نشین امیران و فرمانروایان نثر و نظم لغز پارسی از آن بزرگ نامدارانی همچون حکیم ابوالقاسم فردوسی و سعدی علیه الرحمه است. اگر ما به پارسی سخن میگوئیم و خود را ایرانی می نامیم و از میان متون کهن، پهلوانان و گردان سر به آسمان سائیده فتوت را با دیده اشک آلود و بغض فرو خورده و سینه مال آمال از غرور از هزار توی فرهنگ ایران زمین بر میکشیم  و همچون درفش کاویان بر تارک چیرگی فرهنگی خود می نشانیم مرهون سی سال رنج حکیم توس و کاخ افکنده شده از نظم وی است. آنجا که حکایات موزون سعدی و عبرت  های پند آموز وی سینه هر نا آشنا به حکمتی را در می نوردد و مرز های این ملت را بسان کمان آرش آنچنان فزونی می دهد که طوطیان هند قند پارسی از بر می کنند. اما هستند معاصرانی که چیرگیشان بر نثر پارسی دل هر خواننده ای را میرباید و او را ساعت ها پای کتاب هایشان میخ کوب می کند. بدون شک محمد علی جمالزاده یکی از این معاصران است. کافی است سطری از کتاب های وی را آغاز کنید و ناگه خود را در میانه شب و در سکوت مهتاب، کتاب را نیمه باز و در حالی که چشمانتان زیر پلک ها خواب رویاهایی که جمالزاده تصویر کرده است را می بیند، در یابید. شیوایی و رثایی نثر او در میان تمام هم عصرانش بی نظیر و حتی کم نظیر است. ضرب المثل ها و عباراتی عوامانه که به وفور در آثار وی یافت می شود که همه حکایت از علاقه او به موطنش اصفهان دارد. هر جا که توانسته گریزی به وطن زده و اصفهان نصف جهان را به تمجید و تعریف رهسپار ذهن خواننده کرده است.

دو: بنا به وعده ای که به خویش دادم و به دلیل فراخناکی اوقات فراغت بر آن شدم انگشت ذکاوت در دهان گذارم و چشمان خویش را همجون جستجو گر طلا بر بالا و پائین کتابخانه محقر خانه بجنبانم و آن کتاب را که می تواند تنها بواسطه اسمش دلم را بلرزاند انتخاب کنم و به خواندن آن مبرز و کوشا باشم. اسم سرو ته یک کرباس و جمالزاده بر مجلد یک اثر کافی است تا مطمئن شوید اوقاتی همراه با خنده و صد البته فراگیری ده ها شعر و لطیفه و ضرب المثل خواهید داشت. طنزی که در کلام اصفهانی هاست در نثر او حضوری جدی دارد و بازیگر اصلی آثار وی است. هر گاه که کمی رنجور از خواندن می شوید گویی که مانند ساحره ای قلب و روح مخاطبش را می شناسد از آستین شعبده اش حکایتی را بر می کشد که خواب را از چشمان خمار شما می رباید و خنده را بر لبان جاری می کند. به نقل از خودش زاینده رود همچون پستان پر از شیری است که اصفهان مانند نوزادی از آن می مکد و آرام میگیرد و به حق چنین تمثیلی شایسته قلم او و مخاطبش است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید