هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

بال زدن یک پروانه میتونه آغازگر یک طوفان باشه.

بال زدن یک پروانه میتونه آغازگر یک طوفان باشه.

هیچ موقع به اتفاقات کوچکی که در اطرافتان می افتد فکر کردید؟ هیچ وقت به تصمیمات کوچکی که گرفته اید با دقت نگاه کرده اید. مثلا تصمیمی که ناگهانی میگیرد به جای این طرف خیابان از آن طرفش بروید. به جای سوار شدن به این تاکسی با بعدیش بروید. یا مثلا الان موبایلتان را چک کنید نه 10 دقیقه دیگه. این تصمیمات چه تاثیری روی زندگی ما میزارن. شاید بنطر بیاد هیچ.

یه مثال ملموس از خودم میزنم. من سالها پیش سر کلاس درس یکی از اساتید محبوبم نشسته بودم. من خیلی کم پیش میومد از کلاس بیرون برم. برای اینکه آبی به صورتم بزنم از استاد اجازه خواستم و بیرون رفتم. میون راه پله ها چشمم با چشم دختر خانمی گره خورد. از کنار هم رد شدیم. برگشتم بالا رفتنش از پله هارو تماشا کردم. از اون روز دیگه از ذهن و روانم پاک نشده.

اگر مثل همیشه تو کلاس میموندم. هیچ وقت نمیدیدمش. یه تصمیم خیلی کوچیک زندگی منو تغییر داد.

پ.ن : عنوان یک تز ریاضی است. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

7 دلیل برای مجرد ماندن

7 دلیل برای مجرد ماندن

مجرد بودن یا متاهل بودن؟ مسئله این نیست. مسئله خوشحال بودن است راضی بودن است. اگر متاهل هستید این پست را نخوانید چون ممکن است حسودیتان شود و بروید سر زنتان/ شوهرتان آوار شوید که نفرینش به من بدبخت می رسد. اگر مجردید و راضی هستید خب خواندنش حداقل قوت قلب بیشتر است. ولی اگر مجردید و ناراضی هستید و گمان می کنید یه موجود بدبخت تنها هستید قویا پیشنهاد میکنم بخوانید چون کمتر احساس بدبختی خواهید کرد. این نکته را هم تاکید کنم این موارد را بعنوان یک مرد نوشته ام. دیدگاه یک مرد است. که البته معنیش این نیست دیدگاه همه مرد هاست. یا بهتر است بگویم این دیدگاه من است.

1 -  در کشور ما یکی از اصلی ترین دلایل جوانان برای ازدواج نیاز جنسیه. تقریبا راهه دیگه ای غیر از ازدواج برای براورده کردن این نیاز از روشی منطقی ( منظور از روش منطقی روشی است که دو طرف در یک رابطه انسانی و صادقانه و بدون از دروغ و اجبار بدنهایشان را با هم شریک شوند )  نیست. تصور خیلی از ماها از رابطه جنسی یک زن و شوهر عموما غلط و نادرسته. عموما خیال میکنیم با ازدواج از بام تا شام در حال خفت و خیز هستیم. در حالی که در واقعیت چنین نیست. مسئولیت های زندگی مثل کار بچه داری خانه داری برای زن و مرد کمتر رمقی برای خفت و خیز میزاره. تقریبا 50 درصد ازدواج ها در کشور ما به طلاق عاطفی منجر میشه که یعنی هیچ رابطه جنسی ما بین زن و شوهر نیست. زن و شوهر هایی هستند که سال هاست هیچ رابطه ای در تخت خواب نداشته اند. تازه  زوج هایی که رابطه خوبی دارند به این معنی نیست که همیشه برای همسرشان در دسترس هستند و یا اینکه همه انچیزی که از رابطه جنسی میخواسته اند به ان رسیده اند. پس ارضای جنسی در ازدواج یک چیز تضمین شده نیست.

2 - ازدواج مثل هر قرارداد دیگه است. ولی یک تفاوت عمده با دیگر قرار داد ها دارد. و ان هم به وسط کشیده شدن قلب و احساس ادمها به میانه این قرار داد است. متاسفانه شما هر چقدر قرارداد خوبی در کاغذ ببندید هیچ تضمینی نیست که نیاز های عاطفی و احساسی خود را دریافت کنید. آدم ها ممکن است به اجبار یک قرار داد کالایی را بخرند یا بفروشند ولی امکان ندارد قبلشان را تنها به موجب یک قرارداد قانونی به شما بدهند.

3 هر قرار دادی سود و زیان  دارد. اگر در قرار دادی شما متضرر شوید علاوه بر خسارت مالی ممکن است چیز هایی مثل اعتماد به دیگران را هم از دست بدهید. ازدواج هم همین است. یک احتمال برای خسارت مالی شما وجود دارد. اگر ازدواجتان شکست خورد و خواستید جدا شوید خسارت های مالی متوجه شما خواهد بود. عدم اعتماد به دیگران، بدبین شدن، افسردگی از جمله خسارات روحی شما خواهد بود

4 - قدیم تر ها هر مرد و زنی که میخواستند جایگاه بهتر اجتماعی داشته باشند ناگزیر باید ازدواج میکردند تا در میان جامعه و خانواده احترام بیشتری داشته باشند. امروزه این مزیت ازدواج انچنان به قوت خود باقی نیست مخصوصا برای مردان.

5 - شما یک نان دارید ممکن است بدنبال پنیری برای آن باشید. در جامعه ما چنین چیزی برای مردان قابل قبول نیست. ازدواج برای مردان به معنی شریک شدن ان تکه نان با همسرتان است. زنان در جامعه ما احساس منفی قوی نسبت به مردانی دارند که سعی در شریک کردن زن در مخارج زندگی دارند. پس بعنوان یه مرد مجرد می توانید نصف نان را ظهر بخورید نصفش را شب. اگر خواستید پنیری به نانتان افزوده شود باید خودتان تلاش بیتشری کنید از ازدواج برایتان حاصل نمی شود.

6 - مردی بیشتر کالای ازدواج است که توان مالی بیشتری داشته باشد. تقریبا با گذشته تغییری نکرده. قدیم تر ها نقش مرد در خانواده حمایتگری و تکیه گاه بودن بود همچنان هم همین است. اما تغییر بزرگ در سمت مقابل است. زنی کالای ازدواج بود که بکر و زیبا بود. زیبا بودن همچنان یک زن را مناسب برای ازدواج قرار میدهد. اما زنان زیادی در جامعه دیگر بکر بودن را به همراه ندارند. نقش مرد همان نقش سنتی است اما زن دیگر آن نقش سنتی را ندارد.

7 - ازدواج ان چیز رمانتیک و هندی گونه که خیال می کنید نیست. برای اثبات ان یک سوال دارم. چرا کسی عاشق یک فرد معلول نمی شود. چرا  هزاران معلول باید تا اخر عمر تنها زندگی کنند. چرا بسیاری از معلولیت های بعد از ازدواج توسط همسر پدیرفته نمیشه و عموما و مخصوصا اگر زن دچار نقص عضوی شود مرد او را طرد می کند. حقیقت این است ازدواج یک چیز مرضی الطرفین ما بین دو انسان با شرایط زیبایی و جسمی یکسان است.  فکر می کنید چند درصد مردان زنی را به خاطر سینه های برجسته تر انتخاب می کنند یا چند درصد زنان مردی با توان مالی بهتر را انتخاب می کنند.( منکر استثناها نمیشم ولی عموما حرفی که من زدم صادق است )

لب کلام این بود ازدواج یک چیز موهوم است که افسانه های غلط زیادی هم حول آن می چرخد. در دوره زمانه ما شبیه یک قمار است. خیلی از ما این قمار را شیرین میبینیم.

پ. ن : من بهترین سال های جوانیم را منتظر یک زن بودم. و احتمالا اگر اون زن همین الان سیگنالی مثبت بدهد من وارد این قمار خواهم شد. پس من عالم عامل نیستم . ها ها ها ها

پ.ن : ممکن است از خواندن بعضی بند ها احساس ضد زن بودن بنده را کنید. ولی اشتباه میکنید بنده احترام زیادی برای زنان قائلم و معتقدم خوب و بد بودن ادم ها در جنسیتشان نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بهش بگو دوست دارم

بهش بگو دوست دارم

همون روزی که موبایل نو خریدم. تو مغازه یه مرد بالای 50 سال هم داشت یه موبایل می خرید. توجهی بهش نداشتم. سرم تو انتخاب خودم گرم بود. داشت با تلفن حرف می زد. از لهجش مشخص بود مال شهر ما نیست. داشت با یکی از بچه هاش صحبت میکرد. از باباجون بابا جون گفتنش مشخص بود. کمی اطلاعات از موبایل این چیزا میگرفت. میخواست که گوشی رو قطع کنه گفت " بابا جون به مامانت چیزی نگی که میخوام این موبایل براش سورپرایز باشه" اینو که گفت هر کی تو مغازه بود روشو گردوند تا این مرد رو ببینه. فروشنده و منم یه نگاه معنا دار بهم کردیم. خود مرد فهمید همه ما متوجه سورپریزش شدیم. یکی از اون پشت داد زد اگه شهر بدونن من دارم برا زنم کادو تولد می خرم دیگه باید شهرو بزارم برم. یکی دیگه گفت من  نمیفهمم تولد و کادو تولد چی هس اصن.

خیلی از ما موضعمون جلو این چیزا اینه که ای بابا این سوسول بازیا چیه. ولی حقیقتش اینه ته دلمون میخواد یکی برامون از این کارا بکنه. حالا نه الزاما زن یا شوهر. برادری دوستی خواهری.

من تو این وبلاگ و کلا تو فیسبوکم هم کلی جملات قصار در مورد دوست داشتن نوشتم. ولی حتی یکبار تکرار می کنم حتی یکبار به برادر خواهر پدر یا مادرم نگفتم دوستون دارم. یکی از نقص های فرهنگی ما همینه تو محیط خونه دوست داشتن رو به زبون نمیاریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

حسرت، خیانت، عشق

حسرت، خیانت، عشق

سه سیاره " مان "، " میلر " و " ادموندز " انتخاب هایی بودند که تیم جستجوگر  فیلم پر مهیج اینتراستلار برای ادامه حیات انسان پیش رو داشتند. مان، میلر و ادموندز سه نفری بودند که از تیم جستوجوگر پیشین سیگنال های قابل اتکا از سیاره هایشان میفرستادند. به تعریف دکتر برند مان بهترین میان افراد فرستاده شده در ماموریت قبلی بود. ادموندز معشوق دکتر برند و میلر؟ چیز زیادی از میلر نمی دانیم.

گوهر وجودی این فیلم عشق بود. در بطن ادیسه ای فضا زمانی. پر از استعاره و سمبل. سیاره هایی که هر کدام مانند صدف های نا شکفته ای بودند که معلوم نبود آیا مروارید حیات را در دل خود دارند یا نه. نقطه عطف فیلم در سیاره میلر گذشت. آنجا تیک تیک حیرت انگیز موسیقی فیلم مخاطب را با دلشوره ای زیاد همراه مسافران فضایی خود میکرد. آنجا که مخاطب هم اضطراب گذر زمان را داشت. سیاره میلر نماد افسوس زندگی بود. آنجا که دکتر برند چهره در چهره پیر و خسته رامیلی شد. شاید همه تماشاچیان در سینما سیمای بهت زده دکتر برند را داشته اند. آنجایی که بیست سال گذشته بود. و این همه زمان برای یک هیچ بزرگ.



سیاره مان دست کمی از سیاره میلر نداشت. اما افتراقش در جدلی است که کوپر و دکتر برند در دوراهی بین سیاره ادموندز و سیاره مان داشتند. رفتن به سیاره مان منطقی تر بود. نزدیکتر بود سیگنال ها همچنان می امدند اما سیاره ادموندز تنها در حس عاشقانه دکتر برند بود که مناسب می آمد. دور بود و سیگنالی هم دیگر نمی آمد. سیاره پر از یخ، سرد، بی روح و خشک مانند خود دکتر مان بود. سیاره ای که با خیانت و دروغ  آمیخته بود. آنجا که دکتر مان اعتراف می کند اماده فداکاری نبوده و زمانی که با مرگ روبرو شده نتوانسته با وسوسه فرستادن سیگنالی جعلی مقاومت کند. دیالوگی ماندگار دارد، آنجا که دکتر مان رو به کوپر می گوید" منو قضاوت نکن آدمای کمی در موقعیت من بودن " راست هم میگفت.

اما سیاره ادموندز سیاره ای که دکتر برند به عشق دیدن آن این ماموریت خطیر را قبول کرده به امیدی هر چند کم برای دیدن دوباره معشوقش ادموندز. فقط در پایان فیلم است که می دانیم انتخاب درست همان بوده. تنها سیاره ای که میشود در آن زیست. شاید همان لحظه است که در میابیم آن توصیف و آن شور در سخنان دکتر برند در توصیف عشق و ماورایی بودن آن و نا آگاه  بودن آدمی نسبت به جوانب عشق برای متقاعد کردن کوپر به رفتن به سیاره ادموندز به جای سیاره مان قرار بوده است که به چنین پایانی ختم شود



میلر سیاره ای که در تناوبی بیهوده قرار دارد. هر چند دقیقه یکبار موجی عظیم از اقیانوس پهناور اما کم عمق بر می خیزد و همه چیز را نابود میکند. زمانی که به هیچ منفعتی میگذرد. ذهن منطق گرای آدمی گاهی وقت ها فکر میکند پایش را در بستر سفت و محکم دریای پر هیاهو زندگی گذاشته است. اما ... . مان سیاره ای که انسان با پیچیده ترین وجه درونی خودش روبرو می شود. جایی که آدمی گمان می برد برای فداکاری و ایثار آماده است. گمان می برد تمام وجودش مهیای در بر گرفتن مرگ است برای هدفی والا اما لحظه اخر است که میلغزد. با میل و شهوت زندگی روبرو می شود. آنجاست که  آدمی عنان از کف می دهد. چه بسیار آدم هایی که تا آخرین گام استوار بوده اند اما در چیدن میوه سعادت از درخت زندگی دلشان برای ساعتی آرمیدن در سایه آن غش کرده است و باخته اند.

سیاره ادموندز تنها انتخاب درست بود. انتخابی که می باست همان اول صورت میگرفت. اما سیاره ادموندز دور بود. تمام داده های منطقی آن را قابل حیات نمی دیدند. رفتن به آنجا منطقی نمی آمد. سیاره ای که تنها دلیل رفتن به آنجا چند سیگنال متوقف شده است و حسی که دکتر برند معشوقه دکتر ادموندز نسبت به آن سیاره دارد. جایی که خود دکتر برند اسمش رو گذاشت کشش عشق. عشق هم در نگاه آدمی زاد چیز غریبی است. منطقی نیست. دل بستن به آن کاری عبث است. اما شاید تنها راه نجات.

عشق کوپر به دخترش که شاید احساس بر انگیز ترین تصویر عشق پدر فرزندی در سینما باشد. و عشقی که دکتر برند به ادموندز دارد. محوریت داستان با عشق کوپر به دخترش است. عشقی که او را تا مرحله فداکاری پیش می برد. ولی اینبار پای کوپر مانند دکتر مان برای ایثار نمی لغزد، او عشق فرزندش را در دل دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود.

تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود.

در مسلک طی طریق و سالکان الی الله مرحله اول " طلب " است. یعنی سالک به سبب عنایتی که حق تعالی در وی می کند. اشتیاق و شوق حق در دل صوفی کاشته می شود. اگر سالک عزم پا نهادن به سبیل عاشقان بلا کش دارد باید لوح وجود از زنگ گناه پاک کند. وگرنه طلب و اشتیاق وی به حق کاسته می شود. و شاید روزی خود را بی اعتنا ببیند. بعد از آن وادی عشق است. این اشتیاق دیگر فکر و ذکر سالک می شود. همه احوالات او ذات باری تعالی میشود.

با خودم فکر میکردم این عشق به خدا چه جور عشقی است؟ مگر می شود عاشق خدا بود؟ چگونه حالتی است که آدمیزاد آن تب کردنها آن زاری کردن ها آن ثانیه شماری ها برای لحظه ای دیدار معشوق را با خدا تجربه کند. تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اون احساس خالص و پاک

اون احساس خالص و پاک

می دونم که بهش نمی رسم. تقریبا اینو به خودم قبولوندم. نه تنها من بلکه هیچ کس تو دنیا نمی تونه وادارش کنه که منو دوست داشته باشه. ایثار، فداکاری، دوست داشتن، چیزایی که نمیشه کسی رو مجبور به انجامش کرد. خب اگه زور باشه دیگه اسمش اینا نیست. بی توجهیش و اینکه احتمالا بعد از گذشت این همه سال حتی منو نمیشناسه باعث نمیشه که دوسش نداشته باشم. شاید به نظر خیلی ترحم بر انگیز و حتی رقت انگیز بیاد. خب بنظرم عشق باید همینجوری باشه. اون احساس خالص و پاک و ناب که گوهر آدمیزاده.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

ضربان قلب

ضربان قلب

خیلی وقت پیش ها نوشتم که چه جوری عاشق شدم. حتی ساعت و روزشو. از روزی که به این نتیجه رسیدم به او نخواهم رسید منتظر بودم ساعت و روز فارغ شدنم را بنویسم. این روز هنوز نیامده. اوابل خودم را سرزنش میکردم. که چرا برای رسیدن به عشقم تلاش بیشتری نکردم. و بعد ها چرا برای خلاص شدن از فکر کردن به او. اما بعدترش، به خودم میگفتم چرا باید دیگر عاشقش نباشم. چرا این عشق را برای خودم زجر اور میکنم. عاشقش ماندم و سعی کردم از زندگیم لذت هم ببرم. 

دلم براش تنگ شده. کاشکی اتفاقی جایی میدیمش. خدایا ضربان قلبش که با من هماهنگ نشد. اما رفت و امدش را با من هماهنگ کن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

عاشق زنده به عشق است

عاشق زنده به عشق است

عاشق شدن شاید در زندگی همه آدم ها اتفاق بیفتد. کیفیتش البته متفاوت است. این شاید را هم با احتیاط فراوان گفتم. آدم عاشق با معشوق زندگی می کند. هر منظره که می بیند معشوق هم جزئی از تصویر است. هر کجا که می رود معشوق هم انجاست. اما عاشقی که به وصال نمی رسد از همه عاشق ها متفاوت تر و گاها شدیدا ترحم بر انگیز است. این جنس از عاشقان گاها از عشق بیزار می شوند. به خود نهیب میزنند که فراموش کند. دائما به خود یادآوری می کنند که او مال انها نمی شود و باید فراموشش کند. اما این اتفاق نمی افتد چرا ؟ چون عشق میرا نیست. عشق مثل انرژی می ماند فقط می تواند از صورتی به صورتی دیگر تبدیل شود. عشق هم فقط می تواند به تنفر تبدیل شود. از زمانی که عاشق می شوید عشق تا دم گور همراه شما خواهد بود حالا یا همچنان عاشقید یا آن را به تنفر تبدیل کرده اید.

بدترین کاری که عاشق به وصال نرسیده می تواند انجام دهد تلقین تنفر به خود است. چون زندگی و امید را در خودش می کشد. بدترین کاری که یک انسان می تواند با روح خودش کند همین است. اگر عاشقید و به وصال نرسیده اید لطفا این کار را نکنید. اما در مورد عاشقی که به وصال رسیده و کمکم احساس تنفر از معشوق می کند توصیه ای ندارم. :)

روز هایی که عطش عشق در وجودتان شعله می کشید را بیاد بیاورید .زیر باران ماندن ها برای لحظه ای تماشای معشوق. تعقیب و گریز ها، نگاه های گره خورده به چشمان یار . اینها را بیاد بیاورید. به خودتان ببالید شما عاشق بودید. شما ناب ترین احساسات بشری را درک کرده اید. شما برای لحظاتی شمه ای از خوشبختی را چشیده اید. حیف نیست ان احساسات پاک و زلال را نابود کنید؟ ولی دیگه لازم نیست از عشقتان رنج ببرید. دوستش داشته باشید عاشقش باشید برایش بهترین ها را بخواهید عشقتان را به انرژی در زندگیتان تبدیل کنید. مطمئن باشید شمایی که عشق را درک کرده اید بسیار بیشتر از کسانی که زندگی را صحنه رقابت برای دروغ گفتن و ریاکاری و خود نمایی می دانند توانایی لذت بردن از زندگی را دارید. به عاشق از لذتی که از طلوع صبح میبره با ادم دیگه فرق داره. یه عاشق نگاهش به جوانه های درخت باغچش یه چیز دیگه است. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

راز بقا

راز بقا

ما برای فرار از تنهایی ازدواج میکنیم. با به یک دنیا آرزو و خیال میرویم سر سفره ای می نشینیم که برای بسیاری از ما از جمله خودم واضح و آشکار است که روز های پر تلاطمی را در پیش خواهیم داشت. بسیاری از آدم ها را می بینیم که در زندگی مشترک شکست خورده اند و آنان هم که به ظاهر کنار هم هستند از انواع و اقسام درد های روحی و روانی رنج میبرند. ولی باز در عزم ما برای ازدواج کم نمی شود. واقعا چرا ما مشتاق به سفری هستیم که دورنمای هولناکی را نشانمان میدهد. دورنمایی پر از کینه و نفرت انباشته نسبت به کسی که مثلا قرار بود راحت جان باشد حال شده است عذاب جان. تنها جوابی که برای سوالم می توانم پیدا کنم تلاش مغز ما برای کشیدن پرده ای بنام عشق در جلوی چشمانمان برای ندیدن حقیقت بقای نسل.

یادم است یکبار که پسر خاله مان مهمانمان بود از زنش که در آن مجلس غایب بود تعریف میکرد. وقتی میخواست حالات عصبانیت همسرش را توضیح دهد آنچنان نفرتی در چشمانش موج میزد که ما را شوکه کرد. این زوج به زعم ما خوشبخت بودند

پ. ن: شاید پست غم انگیز باشد ولی الزاما بیانگر حال و هوای من نیست. همیشه از این سوال ها دارم. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟

چند سال پیش فیلمی دیدم که مرد عاشق داستان رو می کند به زن و می گوید" هر کسی در این دنیا جفتی دارد که فقط مناسب اوست و تنها با اوست که خوشبخت می شود" این دیالوگ باعث آغاز روند عاشقی من شد. چون همین یک جمله کوتاه باعث شد تا فکر کنم هم دانشگاهیم که اتفاقا همشهری نیز بود همان جفت مناسب و عشق زندگی من است. البته ایشان این چنین نگاه شاعرانه ای به بنده نداشتند. و هربار دست رد به سینه اینجانب میزدند. البته نباید از این گذشت که جوان بودم بی تجربه. فکر کنم تا حالا چند باری شرح حال این داستان عاشقانه من از زوایای مختلف برروی این تار برگ رفته باشد. بگذریم. این ها را گفتم تا برسم به تجربه همین چند روز پیشم.

چند روز پیش دختر خانم ریز اندام و شهلا چشمی را دیدم که نگاهم برای چند دقیقه و هوشم را برای چند ساعت برد. دختر خانم تمام ادا و حرکاتش بسیار شبیه به همان معشوقم بود. بسیار مغرور و البته به اقتضای این روز ها سر در موبایل فرو برده. بنظرم این موبایل بازیش نمایش بود از چهره اش خواندم که فکرش جای دیگری است. من هم بعضی وقت ها که مانند او منتظر می مانم بی خود وبی جهت با موبایلم ور میروم. همان چند دقیقه که در کنارش بودم حسابی وراندازش کردم. بسیار لاغر و با قدی شاید بزور یک متر و شصت و پنج. با مقنعه و مانتو بود داد میزد که دانشجو است. برای ترجمه مقاله ای که دستش بود به آنجا آمده بود. از همان کار های مثلا اضافه ای که استادان به دانشجو ها می دهند تا مثلا چیزی بیشتر یاد بگیرند که تهش می شود همین کاسبی برای مترجم ها. بنظر کمی هم خجالتی می آمد. این را از صدای بسیار ضعیفش هنگام صحبت کردن با دیگران دریافتم. یک صدای نازک که لهجه همشهری های ما را نداشت. مانتو گشاد اما شیکی داشت. منحنی های بدنش معلوم نبود می بایست چشم را دریده کنی تا ان برجستگی های زنانه را ببینی. مقنعه اش تا زیر سینه هایش می رسید. همین مقتعه نسیتا بلند هم آن زنانگی های کوچک را بیشتر پوشانده بود. اتفاقا همین هم شبیه آن لوبت کذای من بود. عجله ای برای انجام دادن کارهایش نداشت. صبر خوبی نشان می داد. مثل بعضی ها که از هر ترفندی برای پریدن به جلوی صف استفاده می کنند بهره نمی برد این هم دلیل دیگری برای خجالتی بودنش. آرایش داشت اما نه زننده ولی به زیبایی و نوباوگی چهره اش آسیبی نزده بود. زیرکانه و دخترانه آرایش کرده بود. دهانی تنگ، بینی ظریف و چشمانی درشت داشت. اولین چیزی که در صورتش جلب توجه می کرد همان چشمان بود. شاید چهار ناخن از موهایش بیرون بود. نحوه بستن موهایش کمی آن صورت گرد را بهم ریخته بود ولی باز زیبا بود. کار من از او زودتر راه افتاد و آنجا را ترک کردم. تا شبش به او فکر میکردم. اگر او هم در آن زمان همکلاسی من میشد یکی از گزینه های جفت مناسب من بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید