هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیرجان» ثبت شده است

فانتزی جمعی

فانتزی جمعی

یکی از ارزوها و فانتزی های مردم سیرجان این بود که جاده سیرجان بندر عباس اتوبان شود. به لطف امام جمعه بندر عباس که ظاهرا خود یکبار در مرکبی این مسیر هولناک را می پیماید پیگیر می شود تا بودجه برای اتوبان کردن این جاده فراهم شود. الحمد الله چند سالی است که این آرزوی دیرینه کسوت حقیقت بر تن کرده. فانتزی دوم محور سیرجان کرمان بود که از سال هفتاد و پنج برای پوشاندن لباس حقیقت به تنش توسط مسئولان شهر و استان تلاش شده است. و بالاخره همین یک ماه پیش ان رویا هم محقق شد. اما رویایی به قیمت طول عمر جوانی یک نسل، نوزده سال.

یادم است زمانی که سال هشتاد و چهار دانشگاه کرمان قبول شدم و می بایست این مسیر را گز میکردم با خود و خانواده حساب می کردیم که ایا مثلا سال دیگه تمام است ؟ دو سال دیگه چی؟ سال ها از پی هم امدند و درس خواندن من نه تنها در مقطع لیسانس بلکه فوق لیسانس هم تمام شد اما این جاده تمام نمی شد. 

جاده سیرجان _ کرمان. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

آب خنک، دشت سرسبز

آب خنک، دشت سرسبز

این روز ها بین کرمان و سیرجان برای دریافت پروانه اشتغال در تلاشم. پروانه ای که آنچنان نانی برای صاحب مبتدیش ندارد. پروانه ای که اگر مهر من بعنوان ناظر به پای کاری بخورد سیلی از مسئولیت ها را روانه من می کند. بهرحال مهندسیم دیگر این همه درس خوانده ایم برای همین یک مهر و امضا. البته خیلی هم بدم نمی آید، چند روزی تنهایی در کرمان به بهانه کار های اداری.

سیرجان و کرمان هر دو در منطقه ای کویری اند. اما حائل بین این دو منطقه ای است کوهستانی بنام گدار خانه سرخ که نصیبش از برکت باران و برف بدلیل کوهستانی بودنش بیشتر است. یکی دو سالی است که برف نسبتا مناسبی را بر پهنه دامنه خود دیده و در بهار هم تو شه اش از باران چندان بد نبوده به طوری که دامنه سر سبزی را برای رانندگان به ارمغان آورده است. دراین گدار روستای بسیار کوچکی است که قنات نه چندان پر آبی را میزبانی می کند. آب خنکو نام این قنات است، این نامگذاری هم بدلیل آب همیشه سرد و خنک آن است. قدیم ها هر زمان که دست می داد روی و دستی با آب آن تر می کردم. ولی هم اکنون دیگر آن جذابیت را ندارد و کاری تکراری شده است. از سال هفتاد و پنج دولت بر آن بوده که این مسیر را اتوبان کند ولی همچنان بعد از گذشت این همه سال و بزرگ شدن من و هم نسلانم در ذیل دوبانده کردن این جاده، بخش کوچک ده کیلومتری اما پر پیچ و خم و پر حادثه آن باقی مانده. این قسمت های پر پیچ و خم منبع درآمد خوبی هم برای پلیس است چون هستند رانندگان بی حوصله ای که طاقت ماندن پشت کامیون های کند را در این گردنه ندارند و اسب چموش خود را بی پروا می تازانند.

حس و حال پیاده شدن از خودرو و گرفتن عکسی بهتر برایم میسر نبوده. این عکس را در هنگام رانندگی گرفته ام البته کار خطر ناکی است. از این پس باید کمی خوش ذوق تر باشم. اگر من ساکن یکی از شهر های شمالی می بودم به حتم این منظره نه تنها مرا سر ذوق نمی آورد بلکه مرا نگران هم میکرد ولی خب حاشیه نشینان کویر همین را خوش است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

روزان برفی

   بعد از سال ها دوباره برفی جاندار سیرجان را باریدن گرفت. بهنگام بارش برف ذوق هنری من سر کوک آمد که عکسی زیبا را از این لحظات ناب و بی نظیر در سیرجان شکار کنم.

البته این عکس مربوط به دی ماه است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یکم از همه جا

یکم از همه جا

1- امروز دوباره وبگردی کردم البته در میان بلاگ های بیان هم سرک کشیدم، از روی نامشان انتخابشان می کنم. وبلاگ هایی که ماهیت کپی برداری و پروپاگاندا دارند را سریع می بندم. وبلاگ می خوانم نه برای خواندن مطالبی که صبح تا شب مغزمان با آن بمباران می شود یا حرف هایی که در دیگر سایت ها به وفور یافت می شود بلکه نگاه به آدم ها از زاویه ای که هیچ گاه در واقعیت نمی توان دید. ... چند روز است که حال و هوای تغییر قالب وبلاگ به من سیخونک می زند ولی حوصله انتخاب قالب جدید و پیرایش آن را ندارم. برای من که از دانش رایانه و وب بهره ای نبرده ام پیرایش و آرایش وبلاگ بسیار زمان بر و طاقت فرساست.

2- دوباره به کرمان آمده ام، تنهایم و سکوت از در و دیوار اینجا می ریزد و تنها صدایی که می آید جرق و جرق دیوار و سقف است. برای همین تلویزیون را روشن کردم و صدایش را ملایم تا این فضای پر از سکوت را کمی به قلیان آورد. آدمیزاد چرا اینگونه است؟ زمانی که در سیرجان هستم از شلوغی و محدودیتی که دارم نالانم و الان که در این جا فراغ بال یافته ام دلم جای دیگری است.

3-  دیروز، پشت فرمان، در میان گردنه خانه سرخ، بین کرمان و سیرجان، خدا را شکر کردم، برای تمامی داده هایش، دیروز روز خوبی نبود، روزی که یک زخم قدیمی ولی همچنان تازه سرباز کرده بود. این زخم قدیمی خیال کهنه شدن ندارد. این زخم اوج و فرود دارد ولی انگار نمی خواهد سایه اش را از زندگی ما ببرد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب

برای جماعتی که حال و حوصله به جان خریدن سفر طولانی برای بهره مند شدن از نمایشگاه سالانه کتاب تهران را ندارند چند تابلوی تبلیغاتی در سطح شهر که برگزاری نمایشگاه کتابی را در سیرجان وعده می دهد می تواند تا حدودی غم دور بودن از پایتخت را التیام دهد. نمایشگاه کتاب تهران را فقط از دریچه دوربین عکاسان و لنز تلویزیون و گهگاهی هم نطق سخرانان و چرکنویس روزنامه نگاران دیده ام. کتاب در ایران بیش از آنکه محصولی فرهنگی باشد به واسطه حاشیه های فراوانی که دارد بیشتر به امری سیاسی بدل شده است. حاکمیت بر این است که نویسندگان هر آنچه را بر دل و ذهنشان میگذرد را نمی توانند به رشته تحریر و انتشار درآورند و البته افرادی هم که در حوزه نشر و نویسندگی ارتزاق می کنند این شیوه را مغایر آزادی بیان می دانند و بر این عقیده پا میکوبند که بهترین فیلتر برای یک محصول فرهنگی افکار عمومی است و این افکار عمومی و یا همان کتابخوان ها هستند که خوب را از بد تشخیص می دهند و اگر کتابی نا مناسب باشد بدان اقبال نشان نمی دهند و منزوی می شود. باری، ولی حاکمیت ترس از آن دارد که روزی اهل کتاب چیزی را در زیر دندانشان خوش آید که باب طبع آقایان نباشد. در باب ممیزی و درست و غلط بودن آن می توان مثنوی هفتاد من نوشت اما چیزی که دیروز خاطر مرا آزرد نه ممیزی کتاب بلکه حقارتی بود که نصیب کتاب و کتابخوان در نمایشگاه سیرجان می شد.

بسیاری از دانش آموختگان و مبرزان در حوزه کتابداری بار ها بر جراید سیاهه کرده اند که بر پایی نمایشگاه کتاب تخصص خود را می طلبد و نمی شود در جایی که شایسته و بایسته نیست کتاب عرضه کرد. مصلای تهران سال هاست که میزبان ارباب نشر است و همیشه انتقاد آنها را هم در پی داشته است. اما در سیرجان که شهری با جمعیت سیصد هزار نفری است و خیر سرش چند دانشگاه هم دارد، آراسته کتاب و اهل آن نیست در محیطی کثیف و پر گرد و خاک چادری کهنه را بر پا کنند و بر روی چند میز پلاستیکی چند قلم کتاب بگذارند و اسمش را هم بگذارند نمایشگاه کتاب. نمیدانم مدیران ارشاد سیرجان کتاب میخوانند یا نه ولی این را یقین دارم که اگر در دل آنان ذره ای الفت با کتاب بود به هیچگاه چنین جایگاه زبون و خواری را برای کتاب فراهم نمی کردند. گویی این نمایشگاه بار اضافی بوده است که می خواستند به هر طریق و شیوه ای که شده است آن را روی زمین بگذارند.

چون منی که کودکی و نوجوانی و البته سال های جوانی را در سیرجان سپری کرده ام و اغراق نیست بگویم شهر را مانند کف دست میشناسم و چشم بسته کوچه پس کوچه های آن را بالا و پائین می کنم پیدا کردن آدرس نوشته شده بر تبلیغات درون شهر کمی مرا گران آمد. روبروی یکی از پارک های شهر را نام برده بودند و علاقه مندان را بدانجا فرا میخواندند اما هر چه چشمان تیز بین و عقل نکته بین را در روبروی آن پارک به کار می گرفتید که تابلویی، پارچه نوشته ایی، اشارتی یا چیزی دیگر را بیابید که بگوید هان ای ذهن پرسشگر من اینجا هستم دریغا که نمی دیدید. در آخر زمینی که نزدیک نیم متر گود بود و چادری به ابعاد پانزده در ده متر بر آن افراشته بودند توجهم را جلب کرد، سوی آن روان شدم و جوانی خوش یال و کوپال با چهره ای نزدیک به تیرگی و موهایی فرفری با بازوان لخت و ریش از ته تراشیده و البته شکمی برآمده در جلوی درب ورودی دلبری میکرد. کمی زانوان خود را محکم کردم و کمر را سفت گرفتم و از آن گود نیم متری پائین آمدم. همین یک قلم نا همواری کافی بود تا قید آوردن خواهرم را برای بازدید احتمالی بعدی بزنم. چادر افراشته شده  به نهایت بی آرایش و پیرایش بود و نه گلدانی و اب و جاروبی. در وسط آن هم دکل های زنگار بسته و رنگ و رو رفته رخ می نمود که مانند خال و زگیلی بزرگ بر صورت کریه نمایشگاه جا خوش کرده بود. با خود گفتم دل ظاهر بین را نهیب بزن که سیرت زیبا خوش است نه صورت زیبا اما چه سود که گذری کوتاه در میان کتاب ها و برانداز کردن عناوین آن دلم چرکین تر شد و با خود گفتم ماهرویان هستند که سیرت زیبا هم دارند. کتاب ها در ردیف و در میزهایی کوتاه و پلاستیکی چیده بودند لااقل در اینجا کمی سلیقه بخرج داده بودند و عناوین مرتبط را کنار هم گذارده بودند. چگونه ثروت مند شوید، راه و رمز موفقیت چیست، راهکار های تقویت قوای ج-ن-س-ی چیست و چندین قلم کتاب کودک تمام مایه این نمایشگاه بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

بهاران

بهاران

اکنون که بهار را از نیمه گذرانده ایم و هوای مطبوع و روح افزا و دل انگیز بهار خیمه خویش را از سر ما بر نکنده است ما فرصتی داریم تا قلم را بر کاغذ در مدح و ستایش و زنده شدن دوباره زمین به رقص در آوریم، ولی چه سود که قلم شکسته من یارای همسفری با عروس فصول طبیعت نیست و بیم آن دارم کلمات نا متجانس و مهجور من مادر طبیعت را برنجاند. باری، اگر انصاف بخرج دهیم و داستان را نیک بنگیریم در سیرجان و شاید بسیاری از شهر های حاشیه کویر بهار از اواسط اسفند آغاز می شد و شاید نوروز مسافر دوم بهار بعد از گل دادن شکوفه ها و جاری شدن حیات در گیاهان باشد. از پس نوروز و فروردین، اردیبهشت است که تا میانه های خود شراره های آتشین گرما را از ما دریغ میکند و مارا مجالی می دهد که از باد خنکای اردیبهشتی کیف ببریم و مویی در میان تلاطم باد افشان کنیم.

 بهار سیرجان به دو ماه نمی رسدو از اواسط اردیبهشت هرم آتشین آفتاب مغر استخوان سوز یارای هر هم آوردی را می ستاند و مردم را بست نشسته خانه می کند. آفتاب که به میانه آسمان می رسد بسیاری کارزار تلاش و کار را رها  و به گوشه ای پناه می برند و باقی روز را به دور از این خورشید زیر کولر های کوچیک و بزرگ میگذرانند و صد البته چاشنی آن یا هندوانه است و یا پالوده که به حق هیچ چیز مرا دل چسب تر از خنکای کولر و شیرینی هندوانه در میانه روز های بهار و تابستان نیست. شاید برای جماعتی قیقوله عصرگاهی در روز های بلند اردیبهشت و تابستان مانند ماء زلال گواراتر و شیرین تر باشد. هر آینه که خورشید گدازه های خود را بر پشت سپر کوهها در عصرگاهان می کوبد گویی که پا به سرزمینی دیگر نهادی به ناگه آن جهنم سوزان را بهشت برین می گیرد. کار و تلاش مردمان این دیار زیر تازیانه های آتشین به حق چنین پاداشی هم را طلب می کند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

امامزاده علی (ع)

امامزاده علی (ع)

قسم راست همه به حضرت عباس است ولی قسم راست مردم سیرجان به امامزاده علی است. مجلس ها ، صدقه ها ، خرج هاست که در آستان وی داده میشود ، از نقش بستن ذکر امامزاده علی بر پشت کامیون ها و یا بیمه کردن مال و زندگیشان با نام مقدس وی خواهید دید. اگر از سیرجان به سمت بافت به فاصله 5 کیلومتر دور شوید باغ های پسته ، روستاها و شهرک هایی که قبل با نام های فلان آباد شهره بودند و هم اکنون با تلاش و زور نمایندگان دهستان و دهداری به فلان شهر تغییر نام داده اند ، بگذرید  میتوانید گنبد افراشته و تنها در میان بیابان های اطرافش را ببینید. در دشت های خالی آنجا تنها چیزی که در جلوی چشمانتان دلربایی میکند گنبد امامزاده و کوه سنگی است که مردم قلعه سنگی میگویند . در واقع زیارت از امامزاده برای اهالی سیرجان با کمی کوهپیمایی این کوه سنگی تنها گره میخورد ، وارد شبستان امامزاده شوید جز چند ستون بتنی با قامت بلند و آجرهای انباشته در سویی دیگر نمیبینید و بیشتر بجای دست دادن حال و هوایی روحانی ، گرد و خاک معلق در هواست که وارد گلویتان میشود. برای من و بسیاری از پول اندازان در  ضریح امامزاده جای شگفتی است که چرا و چگونه است کار توسعه صحن و شبستانهای بارگاه تمام نمیشود و از کودکی در ذهن هم نسلان من امامزاده  علی یعنی گنبد و ضریحی آینه کاری شده و بسیار زیبا که محصور و زندانی در میان ستون های بتنی زشت و زمخت است. آینه کاری بسیار زیبای اطراف ضریح چشم هر دین ناباوری را جلب روحانیت و معنویت بارگاه میکند که به حق دست هنرمند این بنای کوچک اما باشکوه بسیار در رخنه معنویت این امامزاده در میان مردم نقش داشته است. در ضلع جنوبی گنبد تنی چند از نامدران در خدمت به بارگاه و یا متصدیان و متولیان تکایای مذهبی در شهر به دل خاک سپرده شده اند تا به پاس خدمات طولانی که در امور مذهبی و گرداندن مجالس عزا و مولودی امامان داشته اند از گذر زائرین فاتحه ای نصیبشان شود و یادشان در دلهای مومنین بماند.

اگر چند صد متر از امامزاده فاصله بگیرید کوه سنگی به قامت یک ساختمان پانزده ، بیست طبقه ولی با پهنای بسی بیشتر که مانند  برآمدگی در دشت هموار اطراف امامزاده به رخ کشیده میشود ، میبینید. البته داستان ها و گاه افسانه  ها با این کوه آمیخته شده است و مردمی که در تک و تنها بودن این کوه در عجب و شگفتی اند به آن افسانه ها و گاه واقعیات مخلوط با خیال پردازی های مسافرین و زائرین نسبت میدهند. بدون شک اگر امامزاده علی و این کوه سنگی را از مظاهر شهر سیرجان بدانیم و آن را خاطره ای مشترک در ذهن تمام اهالی شهر  در جشن ها  و عزاهای مذهبی و گاه سیزده بدر ها پنداریم ، دور از واقعیت نخواهد بود

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

فاحشه های جوان مرد

فاحشه های جوان مرد

یک روز توی یک کتاب که تازه بدستم رسیده بود و از نویسندگان شهیر همشهری بود داستان جالب و تامل برانگیزی و البته واقعی خواندم، که حالا با گذشت بعد از چند سال هنوز شیرینی و حلاوت اون داستان در ذهنم هست،و خالی از لطف ندیدم که برای دوستان در محیط مجازی نقل کنم ،البته عذر بنده رو به خاطر  اینکه نمیتوانم عین داستان رو اینجا نقل کنم بپذیرید چون هم طولانی است و هم کتاب در دسترسم نیست.

و حالا داستان:

در زمانی شاید 2 یا 3 برابر سن منو شما قبلتر در سیرجان سید خوش زبان و خوش الحان و خوشرویی  که البته ملا  (اخوند) هم بود  در ایام محرم وارد این دیار میشود و بعد از اندک مدتی با منبرهای شیوا و سوزناک و البته جلب دلسوزی مردم به واسطه نابینائیش میتواند گوی سبقت در جمع اوری گوش بی صاحب را نسبت به دیگر خطبای شهر برباید، به طوری که زن و بچه و پیر و جوان و کاسب و بازاری به وقت نماز عشاء هر چه در دست داشتند رها میکردند تا خود را به منبر سید برسانند و پیش پای روضه او چشمی تر کنند و ثوابی ببرند ،که طبعا مثل هر صنف دیگری باعث ایجاد کمی حسادت و کینه توزی در دل مداحان و سخنرانان دیگر تکایا و مساجد میشد و قاعدتا باید مثل هر بنی بشر دیگری با سنگ اندازی جلوی پای رقیب خود او را از صحنه خارج و مشتریان را به سوی دکان خود بکشند و حتما این سنگ ها چیزی جز پراکندن دروغ و شایعه میان مردم و یا در مرحله اخر تهدید و ارعاب وی نیست،  سید ساده دل هم که خود را در برابر این همه فشار ناتوان میبیند تصمیم میگیرد به جای ماندن ، ترک این دیار کند و مردمش را با این کاسبان زاهد نما تنها بگذارد.

وی عزم شهر بندر عباس میکند ودر این سفر با راننده ای خوش ذوق همراه میشود.راننده به خاطر ارادتی که به این سید داشته تصمیم میگیرد بدون دریافت وجهی وی را به بندر عباس برساندولی با سید شرط میکند اگر مسافری در راه دیدند سوار کند،سید هم قبول میکند،از قضا بخت با راننده یار بوده و زنی را تنها در میانه راه میابد که وقتی متوجه قصد زن برای رفتن به نیراباد (محل فاحشه خانه) میشود ،در میابد که حتما خودش هم کسب و کارش این است و یک روسپی است.راننده به خاطر وضعیت خاص زن و به دلیل حرمت سید علی الرغم شرط اولیه از سید برای رساندن زن به نیراباد کسب اجازه میکند، سید هم اجازه میدهد. درطول راه کمکم صحبت های میان زن و راننده گل میکند و سید با وجود نا بینائیش از حالات و اصواتی که میشنود در میابد که  ...

 بالاخره بعد از چند ساعت به نیراباد میرسند و بعد هم به محل کسب و کار زن ،وقتی که زن را پیاده میکنند زن به دلیل کمک راننده و سید در رسیدنش به نیراباد از دیگر زنان همکارش میخواهد بساط شور و نشاط راننده و سید را محیا کنند،راننده هم که با چنین پیشنهادی روبه رو میشود  با صدایی عاجزانه از سید میخواهد که بگذارد امشب را در انجا بساط کنند ، سید هم  که مرد پارسا و زاهدی بود اول مخالفت میکند ولی با اصرار دیگر زنان انجا با این شرط که مجل اقامت او در ان شب از دیگران مجزا باشدقبول میکند.سرانجام ان شب میگذرد و سید به بندر عباس میرسد وداستان را برای اهل منبر ان شهر تعریف میکند و با افسوس میگوید که ان فاحشه ها انقدر جوانمرد بودند که همکار خود را تنها نگذارند و به یاری دهندگان او یاری رسانند ولی همکاران من چنین جوانمردی نداشتند و من را فراری دادند.


https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید