هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

وبلاگ نویسی من !

وبلاگ نویسی من !

1- هر موقع وبلاگ کسی را میخوانم به این فکر می کنم که صاحب این نوشته ها چه شکلی است؟ چگونه آدمی است؟ زشت یا زیباست؟ رمانتیک یا خشک و سرد؟ آدم پر مشغله ایست یا بیکار؟ روابط خانوادگیشان چطور است؟ چگونه دوستانی دارد؟ اصلا چرا وبلاگ را انتخاب کرده اند؟ هیچ کدام از آدم های دور و برم وبلاگ ندارند یا حداقل من فکر می کنم که ندارند اصلا شاید داشته باشند، آنها که نمی دانند من وبلاگی دارم شاید وبلاگشان را مانند من پنهان می کنند. برای همین نا آگاهی است که هیچ شناختی از آدم هایی که سرو گوشی در فضای وب می جنبانند، ندارم. ولی خب یک نکته امیدوار کننده موجود است و آن اینکه یکیشان را می شناسم و آن خودم هستم. انبوه وبلاگ های فارسی نشان از آن دارد که بسیاری از جوانان یکبار را تجربه کرده اند که وبلاگ داشته باشند ولی خب محدود هستند آنها که عمر طولانی وبلاگ داشته باشند. این وبلاگ را به یکی دو نفر نشان دادم و بسیار تعجب کردند و از اینکه من  بنویسم و وبلاگی داشته باشم شگفت زده شده اند و اگر بگویم اندکی جذابیتم در پیشگاهشان افزوده شده بود پر بیراه نگفته ام.

این شگفتی آنان و عدم انتظارشان از چنین وجهی از شخصیت من خود گواه این است که ما، حداقل من با چه سپر کلفتی در جامعه زندگی میکنیم. داشتن غار تنهایی مختص من نیست و هر آدمی به فراخور وجودش یک کلبه تنهایی برای خود دارد. خب این وبلاگ هم کلبه من است.

   اگر سوال های بالا را در مورد خودم جواب دهم باید بگویم ظاهری معمولی نه زشت نه زیبا با تحصیلاتی عادی البته دارای فراغت بال زیاد هستم. دوستان کمی دارم. نسبت به گروه های همسن خود مطالعه بیشتری دارم ولی با استاندارد فاصله زیاد دارد. یک تنهایی قدیمی را هم حس میکنم. ... فعلا همین ها را به ذهنم می آید تا در مورد خودم بنویسم. ولی اگر بقیه وبلاگ نویسان روزمره نویس مانند من باشند که بسیار آدم های چِرتی هستند. با پوزش البته

2- دیشب با موتور جستجوی بیان در میان وبلاگ ها در جستجوی همشهری بودم. میخواستم ببینم کس دیگری هم در سیرجان مانند خودم هست. البته جستجوی من فقط با نام کلیدی سیرجان بود. وبلاگهای زیادی را دیدم که اخبار سیرجان را پوشش می دهند و شکل و شمایل یک رسانه را دارند تعدادی هم کار و کسب خود را تبلیغ میکردند. وبلاگ خودم را در برگه هشتم از جستجو پیدا کردم که کمی دور از انتظارم بود و توقع داشتم زودتر از این ها مورد توجه موتور جستجوی بیان قرار گیرد. اما گذشته از این کاوشات من وبلاگی که مانند خودم روزمره نویسی باشد را ندیدم یا اگرم هم هست هیچ نشانی از شهر محل سکونتشان نداده اند که این موتور کذا پیدایشان کند. دلیل جستار من برای پیدا کردن همشهری همین چند سطر پاراگراف اولی است.

پ. ن: مراد از وبلاگ نویس تنها کسانی است که مانند خودم افکار، رویاها، خاطرات و حوادت زندگیشان را مینویسند. وگرنه وبلاگ نویسی پرانتز بزرگی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

برترینش کن برایم این زمان و این زمین

برترینش کن برایم این زمان و این زمین

1- صحبت کردن با آدم هایی که چندان مرا از آنها خوش نیامده است برایم دشوار و بی نهایت ملال انگیز است. لبخند های دروغین، احوال پرسی های ریاکارانه و پنهان کردن حسادت های ریز و درشت باعث انزجار و چندش من از چنین گفت و شنود هایی می شود. بار ها در این موقعیت قرار گرفته ام و ناتوانی ام در به هبجان آوردن گفت و گو باعث عریان شدن و هوایدا شدن راز درونم می شود.

2- روزهای پایانی سال را میگذرانم، این روز ها افسرده و غمگین میگذرد و من باز به خودم نهیب میزنم که این عمر دو روزه را نشاید سپری کردن با غم و اندوه و افسوس. متاسفانه دو کار بسیار مهم، آموختن و فراگیری زبان انگلیسی و فرآیند کاهش وزن را از قلم انداخته ام، همان مشکل قدیمی. رها کردن کاری در نیمه راه

3- این شعر بسیار زیبا را در فضای مجازی دیدم و مرا بسیار خوش آمد. آن را نوشته کردم تا در تاربرگ خود نشر دهم. البته با حال و هوای نزدیک به جشن نوروز هماهنگ است.

گشت گرداگرد مهر تابناک، ایران زمین / از نو آمد و شد شادی زندر کمین

ای تو یزدان، ای تو گرداننده مهر و سپهر / برترینش کن برایم این زمان و این زمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یکم از همه جا

یکم از همه جا

1- امروز دوباره وبگردی کردم البته در میان بلاگ های بیان هم سرک کشیدم، از روی نامشان انتخابشان می کنم. وبلاگ هایی که ماهیت کپی برداری و پروپاگاندا دارند را سریع می بندم. وبلاگ می خوانم نه برای خواندن مطالبی که صبح تا شب مغزمان با آن بمباران می شود یا حرف هایی که در دیگر سایت ها به وفور یافت می شود بلکه نگاه به آدم ها از زاویه ای که هیچ گاه در واقعیت نمی توان دید. ... چند روز است که حال و هوای تغییر قالب وبلاگ به من سیخونک می زند ولی حوصله انتخاب قالب جدید و پیرایش آن را ندارم. برای من که از دانش رایانه و وب بهره ای نبرده ام پیرایش و آرایش وبلاگ بسیار زمان بر و طاقت فرساست.

2- دوباره به کرمان آمده ام، تنهایم و سکوت از در و دیوار اینجا می ریزد و تنها صدایی که می آید جرق و جرق دیوار و سقف است. برای همین تلویزیون را روشن کردم و صدایش را ملایم تا این فضای پر از سکوت را کمی به قلیان آورد. آدمیزاد چرا اینگونه است؟ زمانی که در سیرجان هستم از شلوغی و محدودیتی که دارم نالانم و الان که در این جا فراغ بال یافته ام دلم جای دیگری است.

3-  دیروز، پشت فرمان، در میان گردنه خانه سرخ، بین کرمان و سیرجان، خدا را شکر کردم، برای تمامی داده هایش، دیروز روز خوبی نبود، روزی که یک زخم قدیمی ولی همچنان تازه سرباز کرده بود. این زخم قدیمی خیال کهنه شدن ندارد. این زخم اوج و فرود دارد ولی انگار نمی خواهد سایه اش را از زندگی ما ببرد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شب های دلتنگی

شب های دلتنگی

1- به واسطه سنگ کلیه ای که چند روزی است گریبان مرا گرفته و فکر و ذکر مرا معطوف به خود کرده است چند شبی است به همراه پدر یا به تنهایی به پیاده روی می روم. پیوسته اب می خورم و راه می روم تا شاید این سنگ راه خروج در پیش گیرد و هم خود را به جایی که تعلق دارد برساند و هم مرا از ملولی و کسلی در آورد ولی چه سود که همچنان قرار بر سکون نهاده است. سال ها قبل که در کرمان بودم گهگاهی و مواقع دلتنگی راسته خیابان و کوچه ای را در پیش می گرفتم و متفکر طول و عرض انان را بالا و پائین می شدم. دیشب که به همراه پدر نبودم و تنها به قدم زدن مشغول بودم دوباره به یاد قدم های اندوهگین آن سال ها افتادم از پیاده روی های خروس خوان تا قدم رنجه های نیمه شب پیش چشمانم هویدا گشت. آن سحر کذا را به یاد آوردم که در طول یک روز چند شکست را متحمل شده بودم. بی خوابی و غصه ای که از ناکامی در دلم افتاده بود تاب مرا شکست و راهی خیابان های تاریک و خلوت شدم و تا دمدمای جوش و خروش مردم راه میرفتم بی آنکه گذر زمان را احساس کنم. آن شب یکی از تنها ترین شبهایم بود.

2- چند صباحی است دوستان پی کار را گرفته اند که باب شراکتی را در کسب و کار باز کنیم. ایده های مختلفی میدهند و نقد های بسیار بر ایده های یکدیگر می کنند، تنها کسی که همچنان بر کسوت نقد نشسته و هنوز ایده ای را رو نکرده منم. ولی پر بیراه و بی انصافی نیست که اگر بگویم طرح های آنان هم چنگی به دل نمی زند. یا محکوم به شکستند یا رویاپردازانه اند.

هر سه ما در یک دانشگاه درس خوانده ایم و رشته تحصیلی مان هم یکی است ولی کار و بارمان متناسب با تحصیلاتمان نیست. یکیمان سوپر مارکت دارد، آن یکی کناردست پدر مشغول حسابداری است و من هم زیر دست پدر گهگاهی در امر کشاورزی کمک حال ایشان هستم. هر سه ما بدلیل اینکه کار و باری متناسب با تحصیلمان نداریم خجول و آزرده خاطریم. البته آن یکی که سوپر مارکت داردفرموده اند هر چه زودتر به این نتیجه برسیم که آن سال ها برای درس و تحصیل بیهوده بوده است ماهی را زودتر از آب خواهیم گرفت. کم کم دارم به این جمله قصار هم قطار خود ایمان می آورم ولی چه کنم که پذیرفتن آن کمی مشکل و ثقیل است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید