هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دایره مینا» ثبت شده است

بال زدن یک پروانه میتونه آغازگر یک طوفان باشه.

بال زدن یک پروانه میتونه آغازگر یک طوفان باشه.

هیچ موقع به اتفاقات کوچکی که در اطرافتان می افتد فکر کردید؟ هیچ وقت به تصمیمات کوچکی که گرفته اید با دقت نگاه کرده اید. مثلا تصمیمی که ناگهانی میگیرد به جای این طرف خیابان از آن طرفش بروید. به جای سوار شدن به این تاکسی با بعدیش بروید. یا مثلا الان موبایلتان را چک کنید نه 10 دقیقه دیگه. این تصمیمات چه تاثیری روی زندگی ما میزارن. شاید بنطر بیاد هیچ.

یه مثال ملموس از خودم میزنم. من سالها پیش سر کلاس درس یکی از اساتید محبوبم نشسته بودم. من خیلی کم پیش میومد از کلاس بیرون برم. برای اینکه آبی به صورتم بزنم از استاد اجازه خواستم و بیرون رفتم. میون راه پله ها چشمم با چشم دختر خانمی گره خورد. از کنار هم رد شدیم. برگشتم بالا رفتنش از پله هارو تماشا کردم. از اون روز دیگه از ذهن و روانم پاک نشده.

اگر مثل همیشه تو کلاس میموندم. هیچ وقت نمیدیدمش. یه تصمیم خیلی کوچیک زندگی منو تغییر داد.

پ.ن : عنوان یک تز ریاضی است. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دوباره مشهد

دوباره مشهد

شنبه بعد از ظهر عازم مشهدیم. دوباره، این دفعه به همراه مادر و یکی از برادرا. شیش ماهه پیش هم رفته بودیم. اون سفر آنچنان تاثیری در من گذاشت که تقریبا دیدم نسبت به خدا و زندگیم عوض شده است. آن عصبیت ها آن دلشوره ها آن خود خوری ها بسیار کم شده است. شاید باورتان نشود از آن موقع تا حالا چندین کتاب در مورد انسان و خدا شناسی خوانده ام نظرات متفاوت و گاها متضاد. هر کس خدا را از دریچه دیدگاهش نوشته. یکی از کتابایی که الان مشغول خوندنش هستم انسان کامل نسفی است.

تا دلتان بخواهد حاجت دارم. به خودم نهیب میزنم کمتر بخواه که این ریسمان نیاز را بگیری انتهایش پیدا نمی شود. اما سلامتی خواهرم چیزی نیست که بتوانم از خواهشش  بگذرم. کار  و کسبم رونقی ندارد بی فروغ هم نیست. ان شا الله بهتر بشود. مینا خانم هم که از مرحله خواستن ما عبور کردن. از وقتی که ازدواج کردن دیگه آن کور سوی امید هم از بین رفت L .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شاید توی یه جهان دیگه

شاید توی یه جهان دیگه

نجوم، ستاره شناسی، فیزیک ذرات، سیاه چاله ها، همگی شدیدا جذاب هستند. اگر هنوز از اکسیر کودکی در وجودتان باشد. می توانند ساعت ها خیال شما را در ورطه بافیدن تصورات غوطه ور کنند. یکی از وجوهی که دانشمندان از آن زیاد اسم می برند جهان های موازی است. یکی از حالات ممکنی که این دانشمندان شجاع از آن می گویند حالتی است که کپی ما در بیشمار جهان دیگر در حال زندگی هستند و هر کدام مسیری را طی می کنند که تصمیم های ما میتواند بسازد. مثلا اگر من الان در حال تایپ یک پست وبلاگی باشم و به یک آن مادرم منو صدا بزنه من دو انتخاب پیش روی خودم دارم. یکی جواب مادرمو بدم یکی خودمو بزنم به نشنیدن. اگر من گزینه اول رو انتخاب کنم در جهان موازی دیگری گزینه دوم انتخاب میشه. و اتفاقاتی میفته که با گزینه دوم ممکنه بیفتن.

خب اکنون که این مقدمات دانستی این فرض وسوسه انگیز رو در نظر بگیریم که در 22 اردیبهشت سال 88 " مینا " خانم هم دو انتخاب داشته که متاسفانه گزینه مناسبی رو انتخاب نکردن. ولی در جهان موازی دیگری جواب ایشون مثبت بوده و من و ایشون به خوبی و خوشی در حال زندگی هستیم. خب باید اعتراف کنم به اون سعیدی که هم اکنون داره با مینا زندگی میکنه غبطه میخورم. البته نمی دونم اون چقدر به من مربوط میشه ولی خب یه جایی من الان کنار مینا هستم. J

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

خوابی به ز بیداری

خوابی به ز بیداری

تا حالا خواب دیدین؟ از این خوابای معمولی نه. از این خوابایی که آدم به محض اینکه نور بیداری به چشماش میخوره یادش میره نه. از این خوابایی که یا با مرده ای حرف میزنین یا سوار ابرائین یا روی ستاره ها قدم میزنین هم نه. از این خوابایی که وقتی بیدار شدین افسوس بخورین که آه خواب بود؟ این همه خوشبختی خواب بود؟ از این خوابایی که بعد از بیدار شدن چند دقیقه گیج باشین. چند دقیقه تو رخت خوابتون بشینین و غصه بخورین که چرا اینایی که دیدین فقط یه خواب بوده. من دیشب یدونه از این خوابا دیدم. بنظرم بهشت بود. خیلی خوشحال بودم. خیلی خوشبخت بودم. خیلی آزاد بودم.

" مینا " کنارم بود. باهام میخندید. باهام حرف میزد. میتونستم دستاشو بگیرم. اینقدر این حس واقعی بود که وقتی بیدار شدم احساس میکردم گرمی دستاشو میتونم حس کنم. بیداری مثل پتکی بود که به سرم خورد.

مایه ی درد است بیداری مرد / آه از این بیداری پر داغ و درد. 

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

عقل و عشق


عقل گوید کارسازی می کنم /عشق گوید پاکبازی می کنم 
عقل می خندد که این ننگ است و نام / عشق می پرد که این دانه است و دام
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

اون احساس خالص و پاک

اون احساس خالص و پاک

می دونم که بهش نمی رسم. تقریبا اینو به خودم قبولوندم. نه تنها من بلکه هیچ کس تو دنیا نمی تونه وادارش کنه که منو دوست داشته باشه. ایثار، فداکاری، دوست داشتن، چیزایی که نمیشه کسی رو مجبور به انجامش کرد. خب اگه زور باشه دیگه اسمش اینا نیست. بی توجهیش و اینکه احتمالا بعد از گذشت این همه سال حتی منو نمیشناسه باعث نمیشه که دوسش نداشته باشم. شاید به نظر خیلی ترحم بر انگیز و حتی رقت انگیز بیاد. خب بنظرم عشق باید همینجوری باشه. اون احساس خالص و پاک و ناب که گوهر آدمیزاده.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

ضربان قلب

ضربان قلب

خیلی وقت پیش ها نوشتم که چه جوری عاشق شدم. حتی ساعت و روزشو. از روزی که به این نتیجه رسیدم به او نخواهم رسید منتظر بودم ساعت و روز فارغ شدنم را بنویسم. این روز هنوز نیامده. اوابل خودم را سرزنش میکردم. که چرا برای رسیدن به عشقم تلاش بیشتری نکردم. و بعد ها چرا برای خلاص شدن از فکر کردن به او. اما بعدترش، به خودم میگفتم چرا باید دیگر عاشقش نباشم. چرا این عشق را برای خودم زجر اور میکنم. عاشقش ماندم و سعی کردم از زندگیم لذت هم ببرم. 

دلم براش تنگ شده. کاشکی اتفاقی جایی میدیمش. خدایا ضربان قلبش که با من هماهنگ نشد. اما رفت و امدش را با من هماهنگ کن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بعد از 8 سال

بعد از 8 سال

مدتیه در اینستاگرام صفحه ای ساختم. تقریبا 10 روز. شاید از روز اول دنبال اسمش گشتم. بالاخره پروفایلی رو پیدا کردم که احتمال 99 درصد ماله خودشه. چند روز با خودم دل دل کردم که فالوش کنم یا نه. بالاخره دلو زدم به دریا. امروز صبح به قول معروف ریکوئست دادم. بعد از ظهر چک کردم دیدم ریکوئستم قبول نشده. با خودم گفتم شاید اشتباه کردم و ریکوئست نرفته. یبار دیگه دکمه فالو رو زدم. الان که چک کردم دیدم دوباره نوشته " فالو ". دلم شکست و کمی ناراحت شدم. البته اخبار تائید نشده ای دارم که ازدواج کرده شایدم به خاطر اینکه ازدواج کرده نمی خواد خواستگار قبلیشو قبول کنه که فالوئرش باشه که کاملا هم منطقی است. تو فیسبوک قبلن ادش کرده بودم قبول کرده بود. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دایره مینا

دایره مینا

چند ماهی است که از بیکاری میگذرد، ماهای اول را سرگرم رفع و رجوع معافیت از خدمت بودم. همیشه پیش خود و در خلوت به این فکر می کردم که اگر درس و مشق را تمام و کسوت دانش پژوهی را از تن بدرکنم و رخت کار و تلاش بر تن کنم چه کار ها و چه ایده هایی را بر عالم واقعیت رقم خواهم زد. ولی در حقیقت هیچ چیز بوقوع نپیوسته است. چشمانم به دهان پدرم است مگر او مرا به سمت کاری هل دهد. نمی خواهم از زمانه و بیهوده بودن تحصیل بنویسم و سال هایی که به هیچ هدفی پی هم آمده اند و رفته اند میخواهم از چرایی و چگونگی بی میلی و تنبلی خود بنویسم. شاید باید تیغ انتقاد را متوجه خود کنم منی که هنوز همانند کودکی در عالم خیال سیر می کنم و از قرار دادن پاهای خود بر زمین می ترسم. من سوراخ توبه را خوب می شناسم چون بار ها از این جمود توبه کرده ام ولی سوراخ حقیقت را گم کرده ام. من نمی دانم چگونه باید زندگی کنم.

1- به قول یکی از دوستان کاری را که شروع کرده ای به آخر برسان تحصیلاتت را تا دکتری ادامه بده و مسیر زندگیت را بر این استوار کن که سرآخر یک استاد حق التدریسی دانشگاه شوی. درس خواندن و یادگیری را دوست دارم ولی از این می ترسم که چند سال دیگر در همین نقطه باشم که هم اکنون هستم ولی پنج سال پیرتر و شرایط برای آزمون و خطای بسیاری از فرصت ها دیگر گذشته باشد و در ضمن چند سال پیش رو در دوره دکتری همانند قبل خواهد گذشت و نکته هیجان انگیزی نخواهد داشت مگر خودم چاشنی هایی به آن اضافه کنم.

2- کاری هر چند کوچک و بی تناسب با تحصیلات طویلم پیدا کنم هرچند که چندبار یافته ام و به دلایل گوناگون از آنان گریخته ام.

3- زمانی که با تیزبینی و بدور از تعصب به زندگیم نگاه میکنم خود را فردی خیالپرداز میبینم که خوشبختیش زمانی بر دایره مراد چرخیده که تمامی افکار و مخاطرات واقعی را از ذهنش دور کرده و اسب خیال را در جولان بی کران تصوراتش رانده است. شاید پیگیری همین منوال و رویه بهترین گزینه برای من باشد. زندگی عاری از تنش و فشار که فضا برای بازی این کودک فراهم باشد. زندگی که بر آن هدفی گذارده شده باشد و اراده بر رسیدن به این هدف متمرکز باشد. زندگی در این دایره مینا هنرمندی می خواهد

جان کلام این است که آهاااای غم، از من دور شو

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یک روز سرد زمستانی زیر گنبد مینا

یک روز سرد زمستانی زیر گنبد مینا

آن روز سه شنبه بود. یک روز عادی مثل هزاران روز دیگر . کلاس درس تمام شد ، اغلب با صبر و کمی تامل کلاس درس را ترک میکردم. پله ها را با نبضی آرام پائین آمدم و مانند همیشه چشمانم به زمین دوخته بود ، ولی انگار یکبار خطا از عادت همیشگی کافی بود تا چشمم به چشمان دخترکی گره بخورد. آری، زمان برای لحظه ای از حرکت ایستاد ، دیگر آنجا مرکز کائنات بود ، آخر مگر نمیدانید ، عشقی در آنجا لقاح یافت.

نگاه جای خود را به واژه ها و کلمات داده بود ، گویی همین نگاه برایم هزار ساعت سخن گفته باشد ، انگار مینای چشمانش کافی بود تا به خاطر اورم، که هستم ، و همین نگاه کفایت میکرد  تا او را در رویاهایم به یاد آورم .همین کافی بود تا دلم را در لابلای آن پله ها و در میان عبور سنگینم جا بگذارم.

از آن زمان و مکان بود که او در قلبم نقش بست.ولی هرگاه خواستم احساسم را بر اسب کلمات سوار کنم تا بر سینه اش بتازد و قلب او را برایم به چنگ اورد ، ناتوان و درمانده میشدم.افسوس که غزل اهنگین قلبم زبانم را در پیشگاهش  رقصان نکرد.من نتوانستم کلید قلبم را به دستانش برسانم و وسعت عشقم را به او پیوند دهم

او عشق مرا با کلماتی سست و مغرور احساس کرد.

 ولی مینای عزیز اینبار به جای احساسم ،  قلبم را سوار بر قاصدکی میکنم و او را به دست چرخ کبود میسپارم  تا جایی در این حوالی ، سنگینی دلم را بر روحت درک کنی تا تو هم مرا در میان رویاهایت پیدا کنی


https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید