هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۶۲ مطلب با موضوع «فرهنگی» ثبت شده است

منحنی های خیال انگیز

منحنی های خیال انگیز

امروز داشتم عکس های خواننده های زن غربی در جشنواره گرمی رو میدیدم. متاسفانه لباسی که این خانما پوشیده بودن دیگه هیچ جایی برای تخیل من نگذاشته بود. دیگه همه چیز مشخص بود. خیلی تلخ بود. امروز به این نتیجه رسیدم یه زن نباید هیچ موقع راه تخیل یه مرد در مورد بدنش رو با عریانی ببنده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

7 دلیل برای مجرد ماندن

7 دلیل برای مجرد ماندن

مجرد بودن یا متاهل بودن؟ مسئله این نیست. مسئله خوشحال بودن است راضی بودن است. اگر متاهل هستید این پست را نخوانید چون ممکن است حسودیتان شود و بروید سر زنتان/ شوهرتان آوار شوید که نفرینش به من بدبخت می رسد. اگر مجردید و راضی هستید خب خواندنش حداقل قوت قلب بیشتر است. ولی اگر مجردید و ناراضی هستید و گمان می کنید یه موجود بدبخت تنها هستید قویا پیشنهاد میکنم بخوانید چون کمتر احساس بدبختی خواهید کرد. این نکته را هم تاکید کنم این موارد را بعنوان یک مرد نوشته ام. دیدگاه یک مرد است. که البته معنیش این نیست دیدگاه همه مرد هاست. یا بهتر است بگویم این دیدگاه من است.

1 -  در کشور ما یکی از اصلی ترین دلایل جوانان برای ازدواج نیاز جنسیه. تقریبا راهه دیگه ای غیر از ازدواج برای براورده کردن این نیاز از روشی منطقی ( منظور از روش منطقی روشی است که دو طرف در یک رابطه انسانی و صادقانه و بدون از دروغ و اجبار بدنهایشان را با هم شریک شوند )  نیست. تصور خیلی از ماها از رابطه جنسی یک زن و شوهر عموما غلط و نادرسته. عموما خیال میکنیم با ازدواج از بام تا شام در حال خفت و خیز هستیم. در حالی که در واقعیت چنین نیست. مسئولیت های زندگی مثل کار بچه داری خانه داری برای زن و مرد کمتر رمقی برای خفت و خیز میزاره. تقریبا 50 درصد ازدواج ها در کشور ما به طلاق عاطفی منجر میشه که یعنی هیچ رابطه جنسی ما بین زن و شوهر نیست. زن و شوهر هایی هستند که سال هاست هیچ رابطه ای در تخت خواب نداشته اند. تازه  زوج هایی که رابطه خوبی دارند به این معنی نیست که همیشه برای همسرشان در دسترس هستند و یا اینکه همه انچیزی که از رابطه جنسی میخواسته اند به ان رسیده اند. پس ارضای جنسی در ازدواج یک چیز تضمین شده نیست.

2 - ازدواج مثل هر قرارداد دیگه است. ولی یک تفاوت عمده با دیگر قرار داد ها دارد. و ان هم به وسط کشیده شدن قلب و احساس ادمها به میانه این قرار داد است. متاسفانه شما هر چقدر قرارداد خوبی در کاغذ ببندید هیچ تضمینی نیست که نیاز های عاطفی و احساسی خود را دریافت کنید. آدم ها ممکن است به اجبار یک قرار داد کالایی را بخرند یا بفروشند ولی امکان ندارد قبلشان را تنها به موجب یک قرارداد قانونی به شما بدهند.

3 هر قرار دادی سود و زیان  دارد. اگر در قرار دادی شما متضرر شوید علاوه بر خسارت مالی ممکن است چیز هایی مثل اعتماد به دیگران را هم از دست بدهید. ازدواج هم همین است. یک احتمال برای خسارت مالی شما وجود دارد. اگر ازدواجتان شکست خورد و خواستید جدا شوید خسارت های مالی متوجه شما خواهد بود. عدم اعتماد به دیگران، بدبین شدن، افسردگی از جمله خسارات روحی شما خواهد بود

4 - قدیم تر ها هر مرد و زنی که میخواستند جایگاه بهتر اجتماعی داشته باشند ناگزیر باید ازدواج میکردند تا در میان جامعه و خانواده احترام بیشتری داشته باشند. امروزه این مزیت ازدواج انچنان به قوت خود باقی نیست مخصوصا برای مردان.

5 - شما یک نان دارید ممکن است بدنبال پنیری برای آن باشید. در جامعه ما چنین چیزی برای مردان قابل قبول نیست. ازدواج برای مردان به معنی شریک شدن ان تکه نان با همسرتان است. زنان در جامعه ما احساس منفی قوی نسبت به مردانی دارند که سعی در شریک کردن زن در مخارج زندگی دارند. پس بعنوان یه مرد مجرد می توانید نصف نان را ظهر بخورید نصفش را شب. اگر خواستید پنیری به نانتان افزوده شود باید خودتان تلاش بیتشری کنید از ازدواج برایتان حاصل نمی شود.

6 - مردی بیشتر کالای ازدواج است که توان مالی بیشتری داشته باشد. تقریبا با گذشته تغییری نکرده. قدیم تر ها نقش مرد در خانواده حمایتگری و تکیه گاه بودن بود همچنان هم همین است. اما تغییر بزرگ در سمت مقابل است. زنی کالای ازدواج بود که بکر و زیبا بود. زیبا بودن همچنان یک زن را مناسب برای ازدواج قرار میدهد. اما زنان زیادی در جامعه دیگر بکر بودن را به همراه ندارند. نقش مرد همان نقش سنتی است اما زن دیگر آن نقش سنتی را ندارد.

7 - ازدواج ان چیز رمانتیک و هندی گونه که خیال می کنید نیست. برای اثبات ان یک سوال دارم. چرا کسی عاشق یک فرد معلول نمی شود. چرا  هزاران معلول باید تا اخر عمر تنها زندگی کنند. چرا بسیاری از معلولیت های بعد از ازدواج توسط همسر پدیرفته نمیشه و عموما و مخصوصا اگر زن دچار نقص عضوی شود مرد او را طرد می کند. حقیقت این است ازدواج یک چیز مرضی الطرفین ما بین دو انسان با شرایط زیبایی و جسمی یکسان است.  فکر می کنید چند درصد مردان زنی را به خاطر سینه های برجسته تر انتخاب می کنند یا چند درصد زنان مردی با توان مالی بهتر را انتخاب می کنند.( منکر استثناها نمیشم ولی عموما حرفی که من زدم صادق است )

لب کلام این بود ازدواج یک چیز موهوم است که افسانه های غلط زیادی هم حول آن می چرخد. در دوره زمانه ما شبیه یک قمار است. خیلی از ما این قمار را شیرین میبینیم.

پ. ن : من بهترین سال های جوانیم را منتظر یک زن بودم. و احتمالا اگر اون زن همین الان سیگنالی مثبت بدهد من وارد این قمار خواهم شد. پس من عالم عامل نیستم . ها ها ها ها

پ.ن : ممکن است از خواندن بعضی بند ها احساس ضد زن بودن بنده را کنید. ولی اشتباه میکنید بنده احترام زیادی برای زنان قائلم و معتقدم خوب و بد بودن ادم ها در جنسیتشان نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

درخت پسته

درخت پسته

چند روزه که میریم پسته چینی. یک هکتاری باغ پسته داریم. هرسال چند نفر کارگر افغانی با خانوادشون میان کمک ما برا چیدن پسته ها . هر نفر روزی 50 تومن با ناهار و صبحانه دستمزد میگیرن. از بچه 10 ساله تا زن 50 ساله میونشون هست.  در میانه هم روز معمولا چند نفری سوار موتور با کت و کلاه پشمی و شال سبز میان برا گرفتن سهمشون از باغ. سیدهستن. حالا تو این گرما کت و کلاه بماند ولی درخواستی که دارند برای ما عادی شده برای خیلی از کسایی که باغ پسته یا میوه دارن هم عادی شده.

با چهره ای حق به جانب میان که سهمی رو ببرن که هیچ تلاشی برا به بار نشستنش نکردن. ما میدیم، همه میدن. یه تناقض بزرگ اونجا به چشم میاد. جماعتی مهاجر که باید برای لقمه نان کار کنه و جماعتی که به واسطه یک نسب مقدس باید بخوره و بخوابه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دنیا داره دیوونه میشه !

دنیا داره دیوونه میشه !

بیست ساله پیش رو یادتون بیارید. زمانی که نه داعشی یود که خشونت عریان خودشو با افتخار پخش کنه و نه موبایلی به اندازه کف دست که بتونید صدا و تصویر خودتون را در هر جای شهر براحتی انتقال بدین. دوربین های عکاسی با کیفیت بسیار بالا که شاید اون زمان فقط در اختیار قشر خاصی و یا حتی نهاد های خاصی بود الان بهتر از آن در همان کف دست جا می شود. دنیایی بود که اگه یه مرد دست یه مرد دیگه رو می گرفت همه با تعجب نگاه میکردند. ده سال پیش صحبت کردن از حیات فرازمینی موجب مضحکه آدم میشد. همین چند روز پیش ناسا از کشف سیاراتی خبر داد که احتمال حیات در آنها می رود و این جستجو حتی درصد کوچکی از حجم کهکشان راه شیری هم نیست.  الان باید گفت دیر یا زود حیات فرا زمینی کشف خواهد شد. و انسان بیش از زمانی که فهمید زمین مرکز عالم نیست احساس پوچی و بی اهمیت بودن میکند.

موقعیت علم و اخلاق و سیاست در دنیای امروز ، آیا حتی در ده سال پیش هم قابل پیش بینی بود؟ ( حداقل برای عوام ) کمربنداتون رو سفت ببندید. ده سال دیگه معلوم نیست با چه تکنولوژی ها و چه بی اخلاقی هایی روبرو باشیم.  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

کتابِ تهران

کتابِ تهران

من هیچ وقت به نمایشگاه کتاب تهران نرفتم. بیشترین موقعی که موقعیت برا رفتن جور بود زمان دانشجویی بود که هر بار به بهانه های مختلف از رفتن خودمو معاف میکردم. هفته دیگه میان ترم دارم، راه دوره، کتابا گرونه، اینا بهانه هایی بودن که برا خودم میاوردم تا خودمو راضی کنم که وجدانم منو بابت نرفتن محاکمه نکنه. همکلاسی ها خیلی فشرده و ضربتی میرفتن و میومدن. وقتی هم که می رسیدن بیشتر از خوشی دور همی دوستان می گفتن تا خود نمایشگاه. زمانی هم که میون کلامشون میگفتی خب نمایشگاه چه جوریا بود فقط چند تا کلمه داشتن که بگن. گرم بود، خسته کننده بود، شلوغ بود و کتابا گرون بودن. من هر موقع کرمان یا سیرجان نمایشگاهی پر پا بوده رفتم. همین نمایشگاه های زپرتی هم غنیمته.

 


پ.ن : من خیلی فرهیخته و روشنفکر و این چیزا نیستما

پ.ن : اینجا خاطره مو از نمایشگاه کتاب سرجان نوشتم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

حسرت، خیانت، عشق

حسرت، خیانت، عشق

سه سیاره " مان "، " میلر " و " ادموندز " انتخاب هایی بودند که تیم جستجوگر  فیلم پر مهیج اینتراستلار برای ادامه حیات انسان پیش رو داشتند. مان، میلر و ادموندز سه نفری بودند که از تیم جستوجوگر پیشین سیگنال های قابل اتکا از سیاره هایشان میفرستادند. به تعریف دکتر برند مان بهترین میان افراد فرستاده شده در ماموریت قبلی بود. ادموندز معشوق دکتر برند و میلر؟ چیز زیادی از میلر نمی دانیم.

گوهر وجودی این فیلم عشق بود. در بطن ادیسه ای فضا زمانی. پر از استعاره و سمبل. سیاره هایی که هر کدام مانند صدف های نا شکفته ای بودند که معلوم نبود آیا مروارید حیات را در دل خود دارند یا نه. نقطه عطف فیلم در سیاره میلر گذشت. آنجا تیک تیک حیرت انگیز موسیقی فیلم مخاطب را با دلشوره ای زیاد همراه مسافران فضایی خود میکرد. آنجا که مخاطب هم اضطراب گذر زمان را داشت. سیاره میلر نماد افسوس زندگی بود. آنجا که دکتر برند چهره در چهره پیر و خسته رامیلی شد. شاید همه تماشاچیان در سینما سیمای بهت زده دکتر برند را داشته اند. آنجایی که بیست سال گذشته بود. و این همه زمان برای یک هیچ بزرگ.



سیاره مان دست کمی از سیاره میلر نداشت. اما افتراقش در جدلی است که کوپر و دکتر برند در دوراهی بین سیاره ادموندز و سیاره مان داشتند. رفتن به سیاره مان منطقی تر بود. نزدیکتر بود سیگنال ها همچنان می امدند اما سیاره ادموندز تنها در حس عاشقانه دکتر برند بود که مناسب می آمد. دور بود و سیگنالی هم دیگر نمی آمد. سیاره پر از یخ، سرد، بی روح و خشک مانند خود دکتر مان بود. سیاره ای که با خیانت و دروغ  آمیخته بود. آنجا که دکتر مان اعتراف می کند اماده فداکاری نبوده و زمانی که با مرگ روبرو شده نتوانسته با وسوسه فرستادن سیگنالی جعلی مقاومت کند. دیالوگی ماندگار دارد، آنجا که دکتر مان رو به کوپر می گوید" منو قضاوت نکن آدمای کمی در موقعیت من بودن " راست هم میگفت.

اما سیاره ادموندز سیاره ای که دکتر برند به عشق دیدن آن این ماموریت خطیر را قبول کرده به امیدی هر چند کم برای دیدن دوباره معشوقش ادموندز. فقط در پایان فیلم است که می دانیم انتخاب درست همان بوده. تنها سیاره ای که میشود در آن زیست. شاید همان لحظه است که در میابیم آن توصیف و آن شور در سخنان دکتر برند در توصیف عشق و ماورایی بودن آن و نا آگاه  بودن آدمی نسبت به جوانب عشق برای متقاعد کردن کوپر به رفتن به سیاره ادموندز به جای سیاره مان قرار بوده است که به چنین پایانی ختم شود



میلر سیاره ای که در تناوبی بیهوده قرار دارد. هر چند دقیقه یکبار موجی عظیم از اقیانوس پهناور اما کم عمق بر می خیزد و همه چیز را نابود میکند. زمانی که به هیچ منفعتی میگذرد. ذهن منطق گرای آدمی گاهی وقت ها فکر میکند پایش را در بستر سفت و محکم دریای پر هیاهو زندگی گذاشته است. اما ... . مان سیاره ای که انسان با پیچیده ترین وجه درونی خودش روبرو می شود. جایی که آدمی گمان می برد برای فداکاری و ایثار آماده است. گمان می برد تمام وجودش مهیای در بر گرفتن مرگ است برای هدفی والا اما لحظه اخر است که میلغزد. با میل و شهوت زندگی روبرو می شود. آنجاست که  آدمی عنان از کف می دهد. چه بسیار آدم هایی که تا آخرین گام استوار بوده اند اما در چیدن میوه سعادت از درخت زندگی دلشان برای ساعتی آرمیدن در سایه آن غش کرده است و باخته اند.

سیاره ادموندز تنها انتخاب درست بود. انتخابی که می باست همان اول صورت میگرفت. اما سیاره ادموندز دور بود. تمام داده های منطقی آن را قابل حیات نمی دیدند. رفتن به آنجا منطقی نمی آمد. سیاره ای که تنها دلیل رفتن به آنجا چند سیگنال متوقف شده است و حسی که دکتر برند معشوقه دکتر ادموندز نسبت به آن سیاره دارد. جایی که خود دکتر برند اسمش رو گذاشت کشش عشق. عشق هم در نگاه آدمی زاد چیز غریبی است. منطقی نیست. دل بستن به آن کاری عبث است. اما شاید تنها راه نجات.

عشق کوپر به دخترش که شاید احساس بر انگیز ترین تصویر عشق پدر فرزندی در سینما باشد. و عشقی که دکتر برند به ادموندز دارد. محوریت داستان با عشق کوپر به دخترش است. عشقی که او را تا مرحله فداکاری پیش می برد. ولی اینبار پای کوپر مانند دکتر مان برای ایثار نمی لغزد، او عشق فرزندش را در دل دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بی شعوری !!!

بی شعوری !!!

بی شعوری درد مشترک همه ماست. همه آدمایی هایی را در اطرافمان می شناسیم که به درجات مختلف از بی شعوری رنج می برند و رنج می دهند. بی شعور ها عمدتا بیماری خود را نمی پذیرند. سخت ترین مرحله از درمان یک بی شعور آن است که به او بقبولانیم که بی شعور است. بی شعوری البته بخشی از خود ما را هم فرا گرفته است. اینکه دیگران را بی شعور بدانیم و خودمان را پاک و منزه خودش یک بی شعوری است. بی شعور ها در همه صنفی هستند در همه سنی هستند و در هر جامعه ای، از پسر بچه 4 ساله تا پیرزن 90 ساله می تواند بی شعور باشد.

اگر از بی شعورها رنج می برید توصیه میکنم این کتاب را بخوانید. و اگر جرئت دارید می توانید آن را به یک بی شعور هدیه بدهید.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

انتلکت بازی

انتلکت بازی

همین الان از سر کتاب بوف کور میام. بالاخره بعد از مدت ها که به خودم قول داده بودم دوباره خوندمش، فکر کنم ده دوازده سال پیش موقع ای که دبیرستان بودم خوندمش. باید بگم خیلی وقت ها احساسات مشابه هدایت دارم. خودمو میون یه مشت آدم رجالهِ  لکاتهِ پستِ هرزهِ گرفتار میبینم. احساس می کنم اینجا دنیای من نیست. دنیای یه مشت پرروِ گستاخهِ که از بام تا شام در فکر ارضا شهوات شکمی و زیر شکمی هستند و گاها خودشونو با یه مشت چرندیات آروم میکنند.

 دنیای ما پرِ از آدمایی که توصیفش بالا رفت.  این توصیف از محیط پیرامون رو از خیلی ها شنیدم، باید با این حقیقت روبرو شد که ما هممون خودمون رو آدمی می دونیم که توی این گنداب دنیا گیر افتاده و باید میون یه مشت کفتار صفت زندگی کنیم. اگر بپذیریم که هممون توی این حس مشترکیم اولین گام رو برای بهبود وضعیت برداشتیم. اصلا خود ما چقدر این حس کثیف بودن دنیا رو به دیگران القا می کنیم؟ آیا ما خودمون برای دیگران تداعی کننده همون کفتارِ رجالهِ لکاتهِ نیستیم؟


عرفا اعتقاد به وحدت وجود دارند. یعنی عمیقا معتقدند نیکی کردن به دیگران در اصل خوبی به خودمونه. اگر با تمام وجودمون اینو حس کنیم دیگه دنیا از لکاته ها و رجاله ها پاک میشه. هدایت نسبت به جامعه خودش نا امید بود. بنظر من از نوشته هاش بوی سردرگمی روشنفکری نمیاد بلکه حس چوپانی رو داره که میبینه گلش توسط گرگ ها دریده میشند اما نمی تونه گلشو از حماقت و بلاهتی که قرن ها اسیرش شده نجات بده تا براحتی فریب گرگ ها رو نخوره.

پ.ن : اینم یه عکس برا  انتلکت بازی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

نوستالژی های احمقانه

نوستالژی های احمقانه

اول ) هیچ موقع نتونستم ذوق و افسوس تو چشای آدمایی که عکسای زمان دبیرستان یا دانشگاه و یا سربازیشون رو نگاه میکنند درک کنم. حسی که آدم ها تو این جور مواقع بهشون دست میده اسم بالا دیپلمش نوستالژیه. ولی بنظر من اینکه ادمها برای ما نوستالژی باشند احمقانه است.

دوم ) میخوام بوف کور رو دوباره بخونم. یادمه همون باعث شد کتاب خوندنم کم بشه. چون احساس پوچی میکردم که به برداشت خیلی ها شاهکار ادبیات معاصر فارسی را نمی فهمم. بوف کور خوندن مثل یه ورزش سنگین برا روح می مونه. اگر قبلش نرمش نکنین ممکنه مصدوم بشین و کلا بی خیال ورزش. پس اگر زمانی خواستین بوف کور رو بخونین قبلش حسابی روحتون رو نرمش بدین. چه جوری؟ با خوندن سرگذشتش. اینکه بدونین اون یه آدم افسرده نا امید از مردمش و روشنفکراش و کلا نا امید از زمین و زمان بوده باعث میشه لحظات پر تنش روحی کمتری موقع خوندنش داشته باشین. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

مردی هفت ساله

مردی هفت ساله

شهر ما یه پارک مخصوص دختر ها و زن ها داره. اسمش پارک بانوانه. دورش کاملا با دیوار های بتنی پوشونده شده. کنار سردرش یه پارچه نوشته است که شدیدا تذکر میده از آوردن پسر بچه های بالای هفت سال خود داری کنید. نمی دونم واقعا چقدر یه پسر بچه مثلا هشت ساله میتونه تهدید کننده امنیت چند تا دختر یا زن باشه یا اصلا چقدر میتونه " هیز " باشه. ولی یه چیزو مطمئنم. اونم اینه که تمام اون پسر بچه های بالای هفت سالی که دم در جلوشونو گرفتن از اینکه مرد پنداشته شدن شدیدا ذوق زده شدن. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید