هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۷ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

چهار ردیف عقب تر

چهار ردیف عقب تر

چند هفته پیش به همراه خواهرم راهی تهران شدیم. برای همون درد قدیمی، دردی به قدمت سی و شش سال. وقتی وارد هواپیما شدیم. چشمم به کسی افتاد که چند سال ندیده بودمش. آخرین بار که دیدمش جلوی در اتاق استادش بود. اون آخرین باری بود که دیدمش. تا حالا چند بار پیش اومده که گفتم این دیگه اخریه ولی بازم جلوی راهم قرار گرفت. ( نمی خوام از این حسن اتفاق تفسیر های عجیب و غریب کنم ). مینا اون عشق قدیمی اون عشق اول دیگه جا افتاده بود. پیر نشده بود ولی میشد صورت یه آدمه بیست و نه ساله، سی ساله رو دید. نگاهمون برای ثانیه ای بهم گره خرد نمی دونم اصلا منو شناخت یا نه. شاد بود و میخندید.

وقتی به مقصد رسیدیم به خواهرم نشونش دادم. گفتم این دختر سمت چپی رو میبینی ؟ گفت آره گفتم همون دختره است که برات گفته بودم یادت میاد؟  چشماش گرد شد و خیره نگاهش کرد. منم مصطرب شدم از نگاه خیرش به مینا. گفت " اینه؟ چقد معمولیه" .  گفتم بدجنسی نکن مثل ماه میمونه خیلی خوشکله.

دوباره ازش دور شدم نمیدونم تا چند سال دیگه میبینمش. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

مشهد

مشهد

دو ساعتی میشه که رسیدیم ولایت خودمون. این دفعه حرم امام رضا و فضای مشهد جو کاملا متفاوتی داشت. مشهد به غایت گرم و حرم هم به لطف کولر ها به غایت دلپذیر و خنک. نمی دونم چرا شهری مثل مشهد این همه گرم باید باشه. عجیب گرم بود. ید اخلاقی مغازه دارها، راننده تاکسی ها، مسئولان پذیرش هتل مثل دفعه قبل بود. از این لحاظ مشهد نه ترقی داشت نه عقب گردی، درجا زده بود. خدام حرم خوش رو ترین بخش مشهد هستند. احتمالا خدام خود را به خاطر لبخند و جواب سلام دادن لایق بهشت می دانند. این دفعه به خدام خیلی توجه میکردم. و به این نتیجه رسیدم که باید قشری متنعم باشند. اکثرا شبیه بازاری های مذهبی برخوردار نمود داشتند. اما خدام حرم فقط ان گرد گیر بدست ها نیستند. بخش عمده ایشان که لباس متفاوت پوشیده اند کار های یدی را انجام می دهند و احتمالا حضورشان افتخاری نیست چون واقعا کار می کنند. جمع کردن انبوه قالی ها و پهن کردن دوباره آنها تا تمیز کردن با جارو برقی به پشت کمر. این قسم از خدام ها چهره شان کارگری است. فقر در چهرهاشان رسوب کرده برعکس خدام لباس مشکی و گرد گیر به دست که نعمت در چهره هاشان نشست کرده.

امام رضا اینبار هم من را گرفت. بشدت هم میگیرد. اگر از خود مراقبت کنم میتواند تا مدتی همچنان مرا متاثر نگه دارد. همه چیز بستگی به خودم دارد که چقدر مراقب این حس و حال لطیف باشم. دفعه قبلی که مشهد بودم بعد از مدت ها حرم را می دیدم و بشدت تحت تاثیر حجم هنر و ذوقی که در ان بکار رفته بود، بودم. اما اینبار توفیق دست داد که مسجد گوهر شاد را که پیشتر در دست تعمیر بود را ببینم. الحق که هنر را با پول خرج کردن نمی توان تولید کرد. اثر هنری نیازمند هنرمند است. باید هنر مند تولید کرد. با مشتی شیشه و کاشی لعاب دار و چسباندن انها بهم هنر تولید نمی شود. نیاز به دست چیره گر هنرمندی با ذوق است که سال ها روح زمینی و خاک آلود خود را به عالم ملکوت سنجاق کرده و توانسته شمه ای از زیبایی های عالم علیا را در زمین سفلی نقش ببندد. تناسب ابعاد، ایجاز و اطناب در کاشی کاری همگی حساب شده بود. چشمم از خیره شدن به طاق بلند مسجد سیر نمیشد از این همه زیبایی که با سادگی کنار هم چیده شده بودند بسیار کیفور شدم. خدا روح و روان آمرین و عاملین این مسجد را بیامرزد . روح مسجد های باشکوه شاه و شیخ لطف الله اصفهان در آن بود. خدا گوهرِ شاد آغا را در پناه مغرفت خود قرار بدهد. آمین.

یادمه چند سال پیش که عزم تهران داشتیم از قم عبور کردیم. چیزی که جلب توجه میکرد چادری بودن همه زنان شهر بود. دریغ از یک روسری رنگی. مشهد هم همین جوری است. دریغا از یک شال رنگی دریغا از یک رخ مهتابی. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سعید

راننده تاکسی

راننده تاکسی

از اون راننده تاکسی های با حال بود، از اونایی که رو به انقراضند. صورت استخونی، ریش پروفسوری، شلوار لی، مو های کم پشت و یه قوطی آب معدنی یخ زده که از آب نشدنش شاکی بود، چیزایی بودند که تو نگاه اول به چشم میومد. نفسش گرم بود، می گفت بچه اردبیلم، از ترکای اصل، دلش پر بود، از نا رفیقی، تک تیرانداز بود برادرش هم شیمیایی. یکی از غنیمتای تهرون، مرواریدی که فرشته ها شبا نور شو بهم نشون میدن. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

چهار روز در حرم حضرت رضا (ع)

چهار روز در حرم حضرت رضا (ع)

بالاخره بعد از چند سال قولی که به مادرم برای سفری دو نفره به مشهد داده بودم عمل کردم. بی میل به این سفر میرفتم و بیشتر ادای دینی بود که به مادرم داشتم. اما حالا که برگشتم پشیمانم چرا این همه سال نرفتیم. تقریبا اولین زیارت من از امام رضا بود. قبلی را درست به یاد ندارم. اقامتمان چهار روز و چهار شب بود. هتلمان نزدیک حرم بود. از باب الجواد پنج دقیقه پیاده روی داشت. روزی دو بار به حرم میرفتیم. صبح ها تا ساعتی بعد از نماز ظهر و عصر ها قبل اذان تا حدود ساعت هشت. یکبار هم نیمه شب رفتیم. دو روز اول حرم خلوت بود. در همان زیارت نیمه شب توانستم دستم را به ضریح حضرت برسانم. فضای عجیبی داشت. اول بار که وارد حرم شدم. محو تماشای آینه کاری های بی نظیر گنبد شدم.تقریبا همه جا تزئین خاص خودش را داشت. کسانی که در طول تاریخ کاشی کاری و آینه کاری را ابداع و در مساجد و حرم های مطهر بکار برده اند گویی خداوند لحظاتی چشمانشان را به بهشت گشوده و آنها هم این چنین بهشت را برای ما در سقف گنبد ها و  رواق ها نقش کرده اند. نماز میخواندم، زیارت امام رضا را میخواندم و دو رکعت نماز زیارت ایشان را میخواندم و به سخنرانان مذهبی گوش می دادم. اوقات معنوی خیلی خاصی برایم بود.

از قبل سفر به مادرم گفته بودم میدانم این سفر برای تو صرفا زیارتی است ولی من میخواهم حتما توس و باغ نادر را ببینم. یکروز که اتفاقا برفی هم بود را برای رفتن به توس انتخاب کردیم. دور بود. مدت زیادی در تاکسی و اتوبوس برای رسیدن به مزار فردوسی صرف کردیم ولی ارزشش را داشت. دیدن بقعه فردوسی و قرائت فاتحه ای برای چون مرد پر آوازه ای برای هر ایران دوستی لذت بخش است. مزار نادر معماری جالب تری دارد. عکس های هر دو را قبلا دیده بودم ولی باغ نادر طراحی بهتری دارد. برای نادرشاه هم فاتحه ای قرائت کردیم و با یادگاری سنگی که از همانجا خریدیم راهی حرم شدیم.

در روز خداحافظی با امام رضا از ایشان خواستم تا شرایط مشرف شدن من و مادرم به کربلا و نجف را فراهم کنند. از همین الان که تنها یکروز است برگشتم، دلم برای حال و هوای حرم تنگ شده است. 




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بعد از یکسال، تهران

بعد از یکسال، تهران

بعد از یکسال دوباره به تهران رفتیم. اینبار کمی طولانی تر از همیشه ماندیم. کارمان زود تمام شد و چون بلیط برگشت نداشتیم دو روز را اضافه ماندیم. این دو روز آخری سخت و طولانی گذشت. گرمای تهران با کمی رطوبت و آلودگی هوایی که دارد آزار دهنده است. سیرجان هوا البته گرم است ولی فشاری که در تهران روی خودم احساس می کنم شبیه هوای مرطوب است. خیابان های شیبدار رس آدمیزاد را میکشد. تقریبا بعضی خیابان ها کوهپیمایی است. مترو بسیار شلوغ و گاها بدون کولر است. قدیم تر ها که نوجوان بودم از تهران خوشم می آمد اما این سال ها نه. از لحظه رسیدن برای وقت فرار لحظه شماری میکنم. این سال ها تماما جلوه های زشت تهران پیش چشمم خوش رقصی میکند. کمکم دارم به این نتیجه  می رسم این شهر چیز زیبایی ندارد. البته از انصاف نباید گذشت بعضی مردمانش خوشرو و مهمان نوازند و می توان گفت تنها نکته مثبت شهر است. جنوبش که ساختمان ها چرک و کثیف است، شمال اما کمی با درختان تنومند و بزرگراه های عریض و طویل زیبا شده است اما نه انکه آمی را حیرت زده کند. کلا ما در معماری ذوق هنریمان را از دست داده ایم. از زیبایی برج آزادی هر چه بگویم کم گفتم. اما برج میلاد دیلاق، بی قواره و زشت پیکر است. نه نشانی از ایرانیت دارد و نه نشانی از علوم و فنون جدید. تقلیدی است کورکورانه که مثلا دنیا بدانید که ما هم برج مخابراتی بلند داریم. تنها چیزی که در تهران غبطه اش را می خورم درخت چنار است. ای کاش در شهر و دیار ما هم چنار این چنین سر یه آسمان می سائید.

دست فروشی، کودکان کار و گشت ارشاد از مصادیق زشت شهر تهران هستند. دست فروشانی که در مترو و حتی خیابان های بالا شهر به دنبال روزی خود می دوند و بی اعتنایی همه ما به آنان دردناک تر است. داشتن شغلی آبرو مند حق همه ماست. سیرجان هم کودکانی را به خود می بیند که در سر چهاراه ها مشغول کار هستند. خدا می داند با این سن کمشان چه چیز ها که در زندگی ندیده اند.

از زمان بیماری خواهر که ما به تهران می رویم و هربار هم بدلیل قوای تحلیل رفته او با هواپیما سفر می کنیم دست نداده بود که شب بپریم. اما اینبار از چینش حوادث چنین مقرر شد که وقت پروازمان یک ربع به دوازده باشد. خوبی پرواز در شب جلوه بی نظیر تهران از آسمان است. نورانی و بزرگ.

خواهر هم نه خوب است نه بد. باز هم شکر.

پ.ن:کیفیت عکس حتی حوالی آن چیزی که میخواستم نشان بدهم هم نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شاه نعمت الله ولی

شاه نعمت الله ولی

باغ شاهزاده در بیرون شهر ماهان است و تقریبا در پای کوه های اطراف شهر است. نزدیکی و قرابت شهر به کوه سبب شده تا از هوای خنک تری نسبت به کرمان برخوردار باشد. شهر ماهان را که دیدم یاد جمله ای از بزرگی در وصف تهران افتادم، آن بزرگوار شهر استانبول را دیده بود و این چنین نقل کرده که اگر استانبول شهر سرو هاست تهران شهر چنار هاست. دور بودن از گرمای کرمان، ماهان را شهر چنار ها کرده است. خیابان هایی تنگ که با پوششی از چنار های بلند مانند طاقی پوشیده شده اند و الحق که زیبایی خارج از وصفی به ظاهر چروکیده خیابان های شهر داده است. مسیر مزار شاه نعمت الله هم در جوار این خیابان های آغشته از چنار است.

گنبد و بارگاه مزار در کنار گلدسته های افراشته در پیوند با این چنار ها هیبت بهشتی به فضا و محیط حرم داده است. حرم شاه نعمت الله دارای دو صحن است که از پس هم قرار دارند. از یک در نه چندان بزرگ وارد یکی از صحن ها شدیم و به دور حوض بزرگی گشتیم و از در دوم که جلال و شکوه بیشتری داشت وارد صحن دوم شدیم. صحن دوم از یک سو با گنبد و بارگاه احاطه شده و از سه سوی دیگر با هجره هایی نه چندان بزرگ محصور است. در درب ورودی گنبد یک کشکول بزرگ و نمادین جا خوش کرده است که بیانگر مسلک درویشی و عارفانه صاحب بارگاه است. انتظارم از قبر شاه نعمت الله یک ضریح بود ولی صندوقچه کوچکی روی قبر وی گذاشته بودند و نشان از این می داد که پای به یک امام زاده نگذاشته اید. مانند بسیاری از قبور متبرکه به زنان چادر می دادند ولی محتصبی نبودکه بانوان مکرمه را از بابت حجاب و چادر گوشزد کند. عده ای چادر سر می کردند و تعدادی هم بی اعتنا بدون چادر پا به بارگاه حرم شاه می گذاشتند. در درون حرم چشمم به تابلویی شگفت انگیز افتاد از شمایل شاه که به قول دوستم هر کجا که باایستی چشمان وی تو را دنبال می کند و گویی چیزی می گوید. البته نقل است که اگر دیوان شعر او را تفعلی بزنید وصف حالی برایتان می آورد و حرفش را به گوشتان می نوازد. الحق که در آن تابلو با چیره دستی رازی نهاده شده بود که این چنین چشمان شاه نعمت الله همه جا ما را می پائید.

در درون بارگاه چند شبستان هم بود که یکی حجره و اتاقی داشت و نقل است که محل چله نشینی های وی بوده است. در درون اتاق چهار ذوالفقار در چهار ضلع منقش است و بر روی و بالا و زبر ذوالفقار ها اشعار وی و آیات قرآنی حک شده بود که با بوی گلاب و عود درون اتاق حالتی روحانی و معنوی را به بیننده القا می کرد. نماز و دعایی به اتفاق دوستم در همانجا اقامه کردیم و براستی آن فضای معنوی سبب ساز یکی از بهترین عبادت ها و حضور قلب من بود. وقت به سرعت رو به تنگی گذاشته بود و ما ناچارا مزار وی را ترک کردیم و راهی کرمان شدیم و شاید در بار دوم به تماشای مناظر طبیعی ماهان نیز نائل آئیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

باغ شاهزاده

باغ شاهزاده

تقریبا 10 سال است که به بهانه های گوناگون ساکن و مقیم کرمان بوده ام. از بهانه درس خواندن گرفته تا جویای کار بودن و در این زمان طویل المدت کمتر پیش آمده سری این سو آن سوی کرمان بجنبانم و از مناظر طبیعی و اماکن تاریخی اش حضی معنوی و البته بصری ببرم. ماهان کرمان یکی از این مناطق بوده که در سیاحت آن تنبلی کرده ام. نزدیک پانزده سال پیش در عنفوان بلوغ بهمراه خانواده گذری کوتاه داشته ایم ولی جز چند تصویر موهوم از باغ شاهزاده چیز دیگری از پس ذهنم نمی گذرد. کرمان را اگر در نگاه اول ببینید چندان جالب و زیبا بنظر نمی آید ولی اگر کمی انگشت زکاوت در دهان گذارید و یا با کمی تحقیق به کرمان آمده باشید می توانید در طول دو روز چشمانتان را با کلوت های بی نظیر شهداد تا خنکای کوهپایه های جبل بارز جلایی تازه بدهید و از تق تق آهنگین بازار مسگری یا آبنمای زیبای باغ شاهزاده، فرهنگ قدیمی و غنی این شهر را دریابید.

از آنجا که حادثه خبر نمی کند عزم ناگهانی من و دوستم برای سفر به ماهان خبرمان نکرد. برای منی که سکون را بر حرکت ترجیح می دهم پر بیراه نیست که بگویم یک سفر برای من حادثه است و باید ابر و باد و مه و خورشید هم دست شوند تا من گران مایه را خیز حرکت دهند. حوالی بعد از ظهر راه افتادیم، توشه سفرمان یک فلاکس چایی و یک روانداز برای نشستنمان بود. سی کیلومتر سفری نه چندان طولانی است و مایه خستگی مسافران نمی شود. جاده هفت باغ نامی است که دو دهه پیش بر مسیر میان کرمان و ماهان گذاشته اند. طرحی رویایی که قرار بود مسیری سر سبز را در هفت قسمت ایجاد کند و فاصله دو شهر را با درختان جور واجور تزئین کند و زمین های اطراف را برای ویلا سازی به مردم بفروشند. از آن رویا جز یک اتوبان چیزی نمانده و نه آن مسیر هفت گانه سر سبز ایجاد شد و نه آن ویلا های آنچنانی، تنها حسن آن همین مسیر اتوبان است که مانند پیستی برای جوانان عاشق سرعت و خطر است.

اگر نا آشنا و نابلد ماهان باشید سفر اولتان به احتمال زیاد از برای بازدید مزار شاه نعمت الله ولی و باغ شاهزاده است. ما هم جز دسته نا بلد بودیم و راه باغ شاهزاده را پیش گرفتیم. از پانزده سال پیش و تصاویر کارت پستالی چگونگی این باغ در ذهنم بود ولی همانگونه که انتظار داشتم جزئیات برایم تازگی و شگفتی داشت. در مقابل سردر بزرگ و شیروانی باغ دو جوی آب عریض وجود دارد که به سبب شیب زیاد شتابان آب در آن می غلتد. در داخل این دو جوی سنگی به موازات یکدیگر درختان چنار بود که به بلندی آسمان طعنه می زدند و اگر کنارشان می ایستادی دو دست شما یارای آغوش گرفتن درخت را نداشت و تنه کلفت آنان نشان از قدمتشان می داد. این چنار های زیبا و سر به فلک کشیده به حق منظره زیبا و سایه ساری فراخناک را برای گردشگران فراهم آورده بود و فرصتی را سبب می شدند تا در جوار شان نشسته و از صدای جوش و خروش آب و غلتیدنش بر روی سنگ ها و نسیم خنکای عصر گاهی لذتی وافر ببریم. از سر در که گذشتیم نمایی به مراتب زیبا تر پیش چشمانمان قرار گرفت آن دو جوی آب کذایی مسیر را به صورت پلکانی پائین می آمدند و برای عبور از هر پله آبشاری کوچک را ایجاد کرده بودند که صدای این آبشار های کوچک با نوای خوش الحان پرندگان در هم آمیخته بود و دو ردیف جنار انبوه بسیار قد کشیده این تابلوی زیبا را کامل کرده بود چشمم را که به انتهای باغ می دوختم خانه سفید رنگی خود نمایی می کرد و گویی مرواریدی است که دردل این صدف دلربایی می کند. هرچه پیش می رفتیم و پله ها را گذر می کردیم آن مروارید خودش را با جزئیات به ما نمایان می کرد. افسوس که دیر وقت رسیده بودیم و اجازه نیافتیم که داخل عمارت باغ را سیاحت کنیم. وقت تنگ بود و هنوز مزار شاه نعمت الله مانده بود. آن همه زیبایی را گذاشتیم و عزم مزار کردیم و در تمام آن سیاحت با خود می گفتم این معماری و ذوق و تجربه ای چند صد ساله است که بزرگان سرزمین برایمان به ارث گذاشته اند و ما با نادانی تمام این سرمایه عظیم را به گوشه ای رانده ایم و شهر ها و خانه هایمان را با اصرار زشت و کریه می سازیم.

ادامه دارد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

از جنوب تا شمال

از جنوب تا شمال

هر زمان که پای از سیرجان بیرون میگذارم و پای به شهری می نهم که مظاهر تمدن از قبیل کتابفروشی و سینما را بر جبین خود بدک می کشد سعی و تلاش را بر این استوار می کنم که از این ستاره درخشان عالمتاب به صحنه هنر و معرفت فیضی برده و روح را دمی با این دو قلقلک دهم و تن چرکین و دنیا زده را در آب زلال معرفت پاک و تمیز کنم. کتاب میدانگاه جولان خیال است و اسب خیال رو به هرسو که سوارش اراده کند می رود، سینما سوار شدن بر اسب خیال تولید کننده اثر است و چشم اندازی را پیش پای سوار قرار می دهد که خالق اثر از دیدن آن حض و کیف برده است. تجربه هر دوی این کیفیات، چه کتاب و چه سینما برای من وجد آفرین است. در سفر اخیر و چندباره به تهران زمان کمی یار شد و فراغت بالی پدید آمد تا به سینما برویم. من و خواهرم سینما را دوست داریم ولی از شدت علاقه وی کمی کاسته شده است و به همین جهت برای اینکه اوقاتی فرح بخش برای وی نیز فراهم شود سینما گالری ملت را انتخاب کردم که با سازه جدید و بدیعش آنطور که در برنامه هفت و جراید وصف حالش را شنیده بودم بتوانم برای او نیز تجربه جدیدی ایجاد کنم.

نزدیکی های غروب در لابی مسافرخانه یا به قول صاحبانش هتل حاضر شدیم و پذیرش را صدا زدیم که تاکسی برای ما در نظر بگیرد. مانند همیشه با کمی تاخیر ولی نه چندان طولانی آمد. بی درنگ خود را به تاکسی رسانده و سوار شدیم آدرس را که پیشتر پیدا کرده بودیم به راننده دادم و گفتمش که ما را عزم سینما ملت است. از لفظ و عباراتی که در توصیف آدرس و سینما بکار برد دانستم که بر مسیر مسلط است و ما را بی هدف به این و آنسو نمی دواند. مثل بسیاری از رانندگان نبود که در فهم آدرس و پیدا کردن مسیری خلوت دچار مشکل باشد. سینما دور و تقریبا شمالی تر از آنچه می پنداشتم بود. چهل و پنج دقیقه طول کشید تا رسیدیم. هر چه از جنوب تهران به شمال آن می رفتیم از چرکی و تیرگی نشسته بر رخ ساختمان ها کاسته و بر نویی و براقی آنان اضافه میشد، درختان تنومند چنار چشم مرا دزدیده بودند و از مناظر زیبای درختان در بزرگراهایی که اسم و رسمشان را نمیدانم بسیار لذت بردم، هرچه به شمال تهران نزدیکتر میشدیم کوها بزرگتر و چنار ها کشیده تر میشدند و البته گرمای هوا بود که کاسته میشد.

ساختمان و سازه سینما برای منی که رشته تحصیلیم در همین زمینه است بسیار جالب و حیرت انگیز بود. خواستم از اسرار آن سر دربیاورم و تجربه ای برایم باشد و به همین فراخور طول و عرضش را چندبار بالا و پائین کردم. فیلمی را که برای دیدن انتخاب کرده بودیم طبقه حساس بود، فروش بالا و حضور رضا عطاران دست در دست هم داد تا جمع بندی ما بر این باشد که حتما فیلم قابلی است. جزء اولین افرادی بودیم که بلیط تهیه کردیم، سینما بسیار خلوت بود و کمکم بر تعدادمان افزوده شد و به ده پانزده نفری رسیدیم. سینما پله ای بود و همان ابتدا آهی از نهاد ما بلند کرد به همین جهت ردیف اول نشستیم که دورترین فاصله از پرده را داشتیم البته بقیه هم انتخابهایشان دوری از پرده بود. یک زوج و دو زن در مقابل ما نشستند. یکی از آن دو زن کمی چاقتر بود. مانتو های کوتاه، شال های کوچک، آرایش زیاد ویژگی تمام زنانی بود که در سینما بودند. این فاصله چند کیلومتری از جنوب تا شمال علاوه بر تغییر در ظاهر شهر ظاهر مردمانش را هم تغییر داده بود. در اثنای فیلم بار ها اتفاق می افتادکه شال از سر بانوان محترم می افتاد و ایشان بی اعتنا مجذوب فیلم بودند و تلاشی جهت راست و ریست کردن آن نمی کردند و اگر نیک بر چهره شان هم نگاه میکردید از این حالت شوق و کیفی را هم در وجناتشان می دیدید. فضای تاریک و بی شرطه و محتصب سینما دقایقی را برای این زنان فراهم آورده بود که گیسوان را به هوای آزاد بسپارند و از این ریشخند به حاکمیت مسرور شوند. در شهر من هم پوشش مردم تغییر کرده است ولی تضادی که در تهران شاهد آن بودم در شهر کوچکی مانند سیرجان یافت نمی شود. تفاوت پوشش در جنوب تا شمال تهران از مانتو های بلند و چادر های سیاه است تا مانتو های رنگی و کوتاه و باز و گاهی شالی افتاده از سر. جامعه در حال تغییر ارزش هاست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

قلم و دوات

قلم و دوات

هر بار که سفری به تهران داریم تلاشمان این است که در برنامه گشت و گذاری در خیابان انقلاب را هم بگنجانیم. کتاب فروشی های متعدد آن آدمی را قلقلک می دهد تا سری را در میان آثار اهل قلم بجنباند و از عصاره فضل و ادب چکیده شده بر کاغذ بهره ای جسته و روح را با آن قوت بخشد. وقتی به کتابخانه کوچک خانه نگاه می اندازم در میابم که تعداد بسیاری از کتاب ها در تهران و در همین سفر های کوتاه تهیه شده است. شهر من کوچک است و جمعیت کتابخوان و شیفته قلم و دوات هم بسیار اندک و به همین فراخور کسی را مجاب نمی کند که کتاب فروشی وزین و پر باری دائر کند که هم زمینه معاش وی را فراهم کند و هم غذای روح اهالی کوچه ادب را. متاسفانه در چند سفر اخیر به دلیل تنگی وقت و نا خوش احوالی مزاج آمد و شد به خیابان کتابفروش ها میسر نبوده و اگر هم اندک شوق و ذوقی باقی مانده باشد به واسطه ناخوشی آن را به زمان دیگری موکول می کنیم.

از آنجا که دایره تقدیر همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد و آن زمان که گمان نمی بری به مقصود برسی دستی از آستین شعبده تقدیر بیرون می زند و کام را شیرین می کند. با خواهرم در میان خیابان و از عبور پر تلاطم آدمیان در حال گذر بودیم چشم که بهر سو میدوختیم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می یافتیم که ناگه چشمانمان به ویترین یک کتابفروشی آشنا شد. در میان آن همه دکان و مغازه که در صنوف دیگر مشغول کسب روزی بودند برآمدن یک کتابفروشی برایم بسیار عجیب بود و شتابان عنان را سفت کرده رو سوی هجره کتاب کردیم در را فشار دادیم و وارد شدیم در بالای آن زنگوله ای بود که با هر باز و بست شدن صاحب مغازه را ندا می داد که مشتری رسیده است و باید چرتش را پاره کند. مردی باریک اندام و بلند قد که گرد پیری و گذران سالیان دراز چین و چروک های فراوان در پیشانی و دور چشمانش نشانده بود ولی قد همچو سرو وی را نتوانسته بود خم کند. لباسی برازنده با خط های اتو و ریش تراشیده و عطر و رایحه خوش که حکایت از مردی منظم و آراسته می داد. تشخص او ما را هم شق و رق کرد و با صدایی گیرا کتاب مورد علاقه را درخواست کردیم. یکی بود، یکی نبود جمالزاده را خواستم مرد هم بی درنگ به انتهای مغازه رفت و با تاخیری نه چندان زیاد با کتاب آمد. این کتاب هم مانند همه آثار جمالزاده چهره خندان وی را در جلد خود حمل میکرد. با توجه به حجم نه چندان زیاد کتاب قیمت آن زیاد بود. با کمی گلایه و شکوه از گرانی کتاب پول را دادیم و قصد عزیمت کردیم که ناگهان در خاطرم آمد مدتی است به دنبال رباعیات خیام هستم و بدلیل گرانی زیاد از حد ناتوان در خرید به همین واسطه از مرد تقاضای رباعیات خیامی کوچک و ارزان قیمت کردم و اوهم بلافاصله در پیش چشمانم گذاشت. میخواستم دو کتاب دیگر هم بگیرم، خمره مرادی کرمانی و رزم رستم و اسفندیار اسلامی ندوشن. وصف دومی را در کتاب های فارسی دبیرستان خوانده بودم و از همان موقع دلی در گرو آن کتاب داشتم ولی صد حیف که همیشه اسکناس ها برای تهیه کتاب درشت بنظر می رسند. از آنجا بیرون شدیم، دردل مسرور بودم که توانسته ام با وقت تنگی که دارم تیر را به هدف بنشانم و اسب مراد را به سر منزل مقصود برسانم. راهی مسافرخانه مان شدیم که در همان نزدیکی بود و با خود نشانی گذاشتیم که در سفر های بعدی برای تهیه کتاب آنجا را انتخاب کنیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

یک ساعت تا تهران

یک ساعت تا تهران

یک روز قبل عازم کرمان شدیم. ساعت پرواز در سیرجان مناسب نبود. تقریبا دمدمای ظهر پرواز می کند. برای ما و بسیاری از مسافران این ساعت به حکم از دست دادن یک روز کاری در تهران است. راهی کرمان شدیم تا با پرواز پنج و نیم صبح برویم. این چندمین بار است که از کرمان می رویم. هواپیماهای کرمان بزرگتر هستند و هم چنین برای ما که کمی نا خوش احوالیم رفاه بیشتری به همراه دارد. پنج و نیم صبح که پرواز داشته باشید باید یک ساعت زودتر در فرودگاه حاظر شوید و اگر کمی هم وسواسی باشید شب را هم براحتی نمی خوابید. ما هم با خواب آلودگی وارد فرودگاه شدیم. بازرسی نیروی انتظامی و سپاه در فرودگاه کرمان بسیار زیاد و اعصاب خورد کن است. همه جایت را میگردند و همه وسایلت را وارسی می کنند. هیچ جای دست نکشیده در بدنتان نمی گذارند. سعی میکنند با لبخند و احوال پرسی این بازرسی بدنی رقت انگیز را انجام دهند تا شاید کمی از تالمات روحی مسافرین بایت این دست جنباندن ها روی بدنشان کم شود. مسافرین اکثرا میانسال با کت و شلوار و یک کیف چرم که قلمبه بودن آن حکایت از سر درون می دهد، بودند. از وضع ظاهری و عطر و ادکلن های که فضا را پر کرده بود واضح و مبرهن بود از طبقه خاصی هستند. بسیاری شان بار اول و دومشان نبود که با هواپیما مسافرت می کردند. بی تفاوتی شان در هنگام فرود و برخواست و عدم کنجکاویشان در نگاه کردن به پنجره های هواپیما حکایت از این می داد که کثیر السفر هستند. برای من و خواهرم هم پرواز دیگر کیف قبلی را ندارد و از چند روز قبل ذوق نمی کنیم. بار اول و دوم که سوار بر هواپیما بودیم  از قضا در کنار پنجره نشسته بودیم و بسیار حض بردیم، تماشای ابر ها، طلوع خورشید، ماشین های کوچک در شهر ها و حتی یکبار عبور از فراز دماوند کافی است تا دقایقی ذهن را از افکار زمینی بزدائیم و لحظه ای را در عظمت هستی مراقبه کنیم. هربار که می خواهیم کارت پرواز را بگیریم با صوتی کودکانه و ملتمسانه در خواست می کنیم ما را در کنار پنجره سکنی دهند تا کیفمان در اثنای پرواز کوک باشد.

ادامه دارد ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید