هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۳۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

اروم باش مرد

از میدون حر تا خود چهار راه پارک وی فحش داد، غر زد. از زمین و زمون شاکی بود. از اون راننده های بد انصاف بود. می خواستم بهش بگم مرد یه خورده اروم باش زندگی کوتاهه، اما نگفتم. بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنم، رفتم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شعبده زندگی

الان تو هواپیمام، به مقصد تهران. یادمه اولین بار که سوار هواپیما می شدیم با خواهرم سر نشستن کنارپنجره دعوا داشتیم، بچه هم نبودیم همین دو ساله پیشه، الان همش ساعت و نگاه می کنیم و لحظه شماری برای رسیدن. زندگی همیشه جلو چشم ادمیزاد جذابیت های تازه قرار میده، بهشون که رسیدی برات عادی میشه و یه دور باطل که هی تکرار میشه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

دنیا داره دیوونه میشه !

دنیا داره دیوونه میشه !

بیست ساله پیش رو یادتون بیارید. زمانی که نه داعشی یود که خشونت عریان خودشو با افتخار پخش کنه و نه موبایلی به اندازه کف دست که بتونید صدا و تصویر خودتون را در هر جای شهر براحتی انتقال بدین. دوربین های عکاسی با کیفیت بسیار بالا که شاید اون زمان فقط در اختیار قشر خاصی و یا حتی نهاد های خاصی بود الان بهتر از آن در همان کف دست جا می شود. دنیایی بود که اگه یه مرد دست یه مرد دیگه رو می گرفت همه با تعجب نگاه میکردند. ده سال پیش صحبت کردن از حیات فرازمینی موجب مضحکه آدم میشد. همین چند روز پیش ناسا از کشف سیاراتی خبر داد که احتمال حیات در آنها می رود و این جستجو حتی درصد کوچکی از حجم کهکشان راه شیری هم نیست.  الان باید گفت دیر یا زود حیات فرا زمینی کشف خواهد شد. و انسان بیش از زمانی که فهمید زمین مرکز عالم نیست احساس پوچی و بی اهمیت بودن میکند.

موقعیت علم و اخلاق و سیاست در دنیای امروز ، آیا حتی در ده سال پیش هم قابل پیش بینی بود؟ ( حداقل برای عوام ) کمربنداتون رو سفت ببندید. ده سال دیگه معلوم نیست با چه تکنولوژی ها و چه بی اخلاقی هایی روبرو باشیم.  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

پرسپولیس

پرسپولیس

چند سالی میشد که فوتیال داخلی نمی دیدم. خارجیش هم فقط آن سوپر بازی ها. طرفدار پرسیولیسم. از کودکی طرفدار بودم. ولی میلی به دیدن بازی هایش نداشتم. دربی امسال اولین بازی بود که از پرسپولیس دیدم. بعد از آن پرسپولیس را تعقیب کردم. آن شور قدیمی دوباره زنده شد. تیمی یک دست. دوست داشتنی و البته سرخ. امروز فوتبال روز خوبشو به پرسپولیس نشون نداد. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

کتابِ تهران

کتابِ تهران

من هیچ وقت به نمایشگاه کتاب تهران نرفتم. بیشترین موقعی که موقعیت برا رفتن جور بود زمان دانشجویی بود که هر بار به بهانه های مختلف از رفتن خودمو معاف میکردم. هفته دیگه میان ترم دارم، راه دوره، کتابا گرونه، اینا بهانه هایی بودن که برا خودم میاوردم تا خودمو راضی کنم که وجدانم منو بابت نرفتن محاکمه نکنه. همکلاسی ها خیلی فشرده و ضربتی میرفتن و میومدن. وقتی هم که می رسیدن بیشتر از خوشی دور همی دوستان می گفتن تا خود نمایشگاه. زمانی هم که میون کلامشون میگفتی خب نمایشگاه چه جوریا بود فقط چند تا کلمه داشتن که بگن. گرم بود، خسته کننده بود، شلوغ بود و کتابا گرون بودن. من هر موقع کرمان یا سیرجان نمایشگاهی پر پا بوده رفتم. همین نمایشگاه های زپرتی هم غنیمته.

 


پ.ن : من خیلی فرهیخته و روشنفکر و این چیزا نیستما

پ.ن : اینجا خاطره مو از نمایشگاه کتاب سرجان نوشتم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

حسرت، خیانت، عشق

حسرت، خیانت، عشق

سه سیاره " مان "، " میلر " و " ادموندز " انتخاب هایی بودند که تیم جستجوگر  فیلم پر مهیج اینتراستلار برای ادامه حیات انسان پیش رو داشتند. مان، میلر و ادموندز سه نفری بودند که از تیم جستوجوگر پیشین سیگنال های قابل اتکا از سیاره هایشان میفرستادند. به تعریف دکتر برند مان بهترین میان افراد فرستاده شده در ماموریت قبلی بود. ادموندز معشوق دکتر برند و میلر؟ چیز زیادی از میلر نمی دانیم.

گوهر وجودی این فیلم عشق بود. در بطن ادیسه ای فضا زمانی. پر از استعاره و سمبل. سیاره هایی که هر کدام مانند صدف های نا شکفته ای بودند که معلوم نبود آیا مروارید حیات را در دل خود دارند یا نه. نقطه عطف فیلم در سیاره میلر گذشت. آنجا تیک تیک حیرت انگیز موسیقی فیلم مخاطب را با دلشوره ای زیاد همراه مسافران فضایی خود میکرد. آنجا که مخاطب هم اضطراب گذر زمان را داشت. سیاره میلر نماد افسوس زندگی بود. آنجا که دکتر برند چهره در چهره پیر و خسته رامیلی شد. شاید همه تماشاچیان در سینما سیمای بهت زده دکتر برند را داشته اند. آنجایی که بیست سال گذشته بود. و این همه زمان برای یک هیچ بزرگ.



سیاره مان دست کمی از سیاره میلر نداشت. اما افتراقش در جدلی است که کوپر و دکتر برند در دوراهی بین سیاره ادموندز و سیاره مان داشتند. رفتن به سیاره مان منطقی تر بود. نزدیکتر بود سیگنال ها همچنان می امدند اما سیاره ادموندز تنها در حس عاشقانه دکتر برند بود که مناسب می آمد. دور بود و سیگنالی هم دیگر نمی آمد. سیاره پر از یخ، سرد، بی روح و خشک مانند خود دکتر مان بود. سیاره ای که با خیانت و دروغ  آمیخته بود. آنجا که دکتر مان اعتراف می کند اماده فداکاری نبوده و زمانی که با مرگ روبرو شده نتوانسته با وسوسه فرستادن سیگنالی جعلی مقاومت کند. دیالوگی ماندگار دارد، آنجا که دکتر مان رو به کوپر می گوید" منو قضاوت نکن آدمای کمی در موقعیت من بودن " راست هم میگفت.

اما سیاره ادموندز سیاره ای که دکتر برند به عشق دیدن آن این ماموریت خطیر را قبول کرده به امیدی هر چند کم برای دیدن دوباره معشوقش ادموندز. فقط در پایان فیلم است که می دانیم انتخاب درست همان بوده. تنها سیاره ای که میشود در آن زیست. شاید همان لحظه است که در میابیم آن توصیف و آن شور در سخنان دکتر برند در توصیف عشق و ماورایی بودن آن و نا آگاه  بودن آدمی نسبت به جوانب عشق برای متقاعد کردن کوپر به رفتن به سیاره ادموندز به جای سیاره مان قرار بوده است که به چنین پایانی ختم شود



میلر سیاره ای که در تناوبی بیهوده قرار دارد. هر چند دقیقه یکبار موجی عظیم از اقیانوس پهناور اما کم عمق بر می خیزد و همه چیز را نابود میکند. زمانی که به هیچ منفعتی میگذرد. ذهن منطق گرای آدمی گاهی وقت ها فکر میکند پایش را در بستر سفت و محکم دریای پر هیاهو زندگی گذاشته است. اما ... . مان سیاره ای که انسان با پیچیده ترین وجه درونی خودش روبرو می شود. جایی که آدمی گمان می برد برای فداکاری و ایثار آماده است. گمان می برد تمام وجودش مهیای در بر گرفتن مرگ است برای هدفی والا اما لحظه اخر است که میلغزد. با میل و شهوت زندگی روبرو می شود. آنجاست که  آدمی عنان از کف می دهد. چه بسیار آدم هایی که تا آخرین گام استوار بوده اند اما در چیدن میوه سعادت از درخت زندگی دلشان برای ساعتی آرمیدن در سایه آن غش کرده است و باخته اند.

سیاره ادموندز تنها انتخاب درست بود. انتخابی که می باست همان اول صورت میگرفت. اما سیاره ادموندز دور بود. تمام داده های منطقی آن را قابل حیات نمی دیدند. رفتن به آنجا منطقی نمی آمد. سیاره ای که تنها دلیل رفتن به آنجا چند سیگنال متوقف شده است و حسی که دکتر برند معشوقه دکتر ادموندز نسبت به آن سیاره دارد. جایی که خود دکتر برند اسمش رو گذاشت کشش عشق. عشق هم در نگاه آدمی زاد چیز غریبی است. منطقی نیست. دل بستن به آن کاری عبث است. اما شاید تنها راه نجات.

عشق کوپر به دخترش که شاید احساس بر انگیز ترین تصویر عشق پدر فرزندی در سینما باشد. و عشقی که دکتر برند به ادموندز دارد. محوریت داستان با عشق کوپر به دخترش است. عشقی که او را تا مرحله فداکاری پیش می برد. ولی اینبار پای کوپر مانند دکتر مان برای ایثار نمی لغزد، او عشق فرزندش را در دل دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

من در شبکه های اجتماعی

فیس بوک ما عین سیاست ماست، اینستاگرام ما عین هنر ماست، وبلاگ ما خود ماست.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

ضیافت پشه ها

به گمونم پشه ها به خاطر وجود ذی قیمت من پروردگارو شاکر باشن. اون دنیا با همین پشه های یتیم و بی پناهی که سیر کردم گواهی بهشت و می گیرم :)
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود.

تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود.

در مسلک طی طریق و سالکان الی الله مرحله اول " طلب " است. یعنی سالک به سبب عنایتی که حق تعالی در وی می کند. اشتیاق و شوق حق در دل صوفی کاشته می شود. اگر سالک عزم پا نهادن به سبیل عاشقان بلا کش دارد باید لوح وجود از زنگ گناه پاک کند. وگرنه طلب و اشتیاق وی به حق کاسته می شود. و شاید روزی خود را بی اعتنا ببیند. بعد از آن وادی عشق است. این اشتیاق دیگر فکر و ذکر سالک می شود. همه احوالات او ذات باری تعالی میشود.

با خودم فکر میکردم این عشق به خدا چه جور عشقی است؟ مگر می شود عاشق خدا بود؟ چگونه حالتی است که آدمیزاد آن تب کردنها آن زاری کردن ها آن ثانیه شماری ها برای لحظه ای دیدار معشوق را با خدا تجربه کند. تا آنجا که خود از او شوی و او از تو شود. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

خوابی به ز بیداری

خوابی به ز بیداری

تا حالا خواب دیدین؟ از این خوابای معمولی نه. از این خوابایی که آدم به محض اینکه نور بیداری به چشماش میخوره یادش میره نه. از این خوابایی که یا با مرده ای حرف میزنین یا سوار ابرائین یا روی ستاره ها قدم میزنین هم نه. از این خوابایی که وقتی بیدار شدین افسوس بخورین که آه خواب بود؟ این همه خوشبختی خواب بود؟ از این خوابایی که بعد از بیدار شدن چند دقیقه گیج باشین. چند دقیقه تو رخت خوابتون بشینین و غصه بخورین که چرا اینایی که دیدین فقط یه خواب بوده. من دیشب یدونه از این خوابا دیدم. بنظرم بهشت بود. خیلی خوشحال بودم. خیلی خوشبخت بودم. خیلی آزاد بودم.

" مینا " کنارم بود. باهام میخندید. باهام حرف میزد. میتونستم دستاشو بگیرم. اینقدر این حس واقعی بود که وقتی بیدار شدم احساس میکردم گرمی دستاشو میتونم حس کنم. بیداری مثل پتکی بود که به سرم خورد.

مایه ی درد است بیداری مرد / آه از این بیداری پر داغ و درد. 

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید