هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تسبیح خدا

تسبیح خدا

چند روز میشه که نماز خواندن را شروع کردم. سر وقت نماز میخوانم. صبح ها هم از خواب بلند می شوم. تمام تلاشم را می کنم که حضور قلب داشته باشم. در طول روز ذکر میگم. سعیم بر این است گناهی نکنم. قبل تر ها هم نماز میخواندم اما ترک کردم. امیدوارم دریچه ای که برایم باز شده دوباره با دست خود نبندم.

دکتر سروش در جواب اینکه چرا نماز میخوانید گفته است " میخواهم تجربه نبوی را داشته باشم " پرسیدند برای چه تجربه نبوی را میخواهید. " گفت : برای اینکه پیامبر در نماز دید که همه چیز تسبیح آفریدگار را می گویند.   یسبح الله ما فی السموات و فی الارض. آیت االه بهجت هم نماز اول وقت را کلید معرفت دانسته اند.

الهی، بار الها، پروردگارا حضور قلب در نماز را روزی ما بگردان. الهی آمین.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم

اعتراف میکنم که شدیدا تحت تاثیر معنویت حرم امام رضا قرار گرفتم. اعتراف میکنم از همین دیروز که به خانه رسیدم برای زیارتی دوباره مشتاقم. اعتراف میکنم در حرم با خودم قول و قرار هایی گذاشتم که تا این لحظه به آن عمل نکردم. اعتراف می کنم برای اولین بار در هنگام نماز گریه کردم. اعتراف میکنم هنگامی که سوره الرحمن را میخواندم احساس می کردم فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ روی حرفش با من است. اعتراف میکنم آدم گناهکاری هستم. اعتراف میکنم برای اولین بار از امام رضا خواستم تا روز حساب که همه تنها و دل ها همه آشفته است مرا یار و شفیع باشد. اعتراف می کنم آدمیزاد نیاز به ارتباط با خدا دارد. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

چهار روز در حرم حضرت رضا (ع)

چهار روز در حرم حضرت رضا (ع)

بالاخره بعد از چند سال قولی که به مادرم برای سفری دو نفره به مشهد داده بودم عمل کردم. بی میل به این سفر میرفتم و بیشتر ادای دینی بود که به مادرم داشتم. اما حالا که برگشتم پشیمانم چرا این همه سال نرفتیم. تقریبا اولین زیارت من از امام رضا بود. قبلی را درست به یاد ندارم. اقامتمان چهار روز و چهار شب بود. هتلمان نزدیک حرم بود. از باب الجواد پنج دقیقه پیاده روی داشت. روزی دو بار به حرم میرفتیم. صبح ها تا ساعتی بعد از نماز ظهر و عصر ها قبل اذان تا حدود ساعت هشت. یکبار هم نیمه شب رفتیم. دو روز اول حرم خلوت بود. در همان زیارت نیمه شب توانستم دستم را به ضریح حضرت برسانم. فضای عجیبی داشت. اول بار که وارد حرم شدم. محو تماشای آینه کاری های بی نظیر گنبد شدم.تقریبا همه جا تزئین خاص خودش را داشت. کسانی که در طول تاریخ کاشی کاری و آینه کاری را ابداع و در مساجد و حرم های مطهر بکار برده اند گویی خداوند لحظاتی چشمانشان را به بهشت گشوده و آنها هم این چنین بهشت را برای ما در سقف گنبد ها و  رواق ها نقش کرده اند. نماز میخواندم، زیارت امام رضا را میخواندم و دو رکعت نماز زیارت ایشان را میخواندم و به سخنرانان مذهبی گوش می دادم. اوقات معنوی خیلی خاصی برایم بود.

از قبل سفر به مادرم گفته بودم میدانم این سفر برای تو صرفا زیارتی است ولی من میخواهم حتما توس و باغ نادر را ببینم. یکروز که اتفاقا برفی هم بود را برای رفتن به توس انتخاب کردیم. دور بود. مدت زیادی در تاکسی و اتوبوس برای رسیدن به مزار فردوسی صرف کردیم ولی ارزشش را داشت. دیدن بقعه فردوسی و قرائت فاتحه ای برای چون مرد پر آوازه ای برای هر ایران دوستی لذت بخش است. مزار نادر معماری جالب تری دارد. عکس های هر دو را قبلا دیده بودم ولی باغ نادر طراحی بهتری دارد. برای نادرشاه هم فاتحه ای قرائت کردیم و با یادگاری سنگی که از همانجا خریدیم راهی حرم شدیم.

در روز خداحافظی با امام رضا از ایشان خواستم تا شرایط مشرف شدن من و مادرم به کربلا و نجف را فراهم کنند. از همین الان که تنها یکروز است برگشتم، دلم برای حال و هوای حرم تنگ شده است. 




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

سال ها بعد مشهد

سال ها بعد مشهد

شنبه راهی مشهد هستیم. آخرین باری که مشهد بودم مربوط به پنج، شش سالگی میشه. یدونه عکس خیلی باحال هم از اون سفر دارم. لباس رزم دوره نادری رو پوشیدم و یه ژست خیلی قهرمانانه گرفتم رو به دوربین. از اون سال ها به بعد مادرم همیشه شاکی بوده چرا نمی ریم مشهد. البته یبار خودش با تور رفت. کلا ما پایه مسافرت نیستیم. سختمونه انگار داریم به خودمون عذاب میدیم. الان هم فقط من و مادرم داریم میریم. پنج روز اونجا خواهیم بود.

من آدم مذهبی آنچنانی نیستم. ولی بعضی چیز ها روی من تاثیر معنوی دارند. مثلا ایام عاشورا برای من واقعا اوقات معنوی خوبی است. امیدوارم این سفر هم برایم بار معنوی داشته باشد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

اولین نژاد پرست تاریخ

اولین نژاد پرست تاریخ

اولین نژاد پرست تاریخ بدون شک ابلیس است. زمانی که به او گفته شد به آدم سجده کند از غرور گفت من به چیزی که از گل باشد و چنین تباهی در زمین بر پا میکند سجده نمی کنم. چرا خدا به شیطان نگفت انسان با تو فرق دارد؟. چرا گفت از تو برتر است؟ آیا این اولین تبعیض تاریخ هم بود؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

خاطرات نسل ما

خاطرات نسل ما

1- گاهی آدمها را میبینم، می گویم این همین آدمی است که من باید باشم. جنسش فرقی ندارد. ممکن است زن یا مرد باشد. یا حتی نوجوان. وقتی به خودم نگاه میکنم که مثل آنها نیستم غمگین می شوم و بعد داستان تکراری تسکین شروع می شود. به خودم میگویم انسان ها مثل معادله دیفرانسل هستند که با شرایط اولیه متفاوت جواب های متفاوتی می دهند. یا به خودم میگویم انسان ها هرکدام استعداد و ویژگی خاصی دارند. معلوم نیست با انتخاب شیوه زندگی آنها خوشبخت شوی. می دانم حق با خودم است. تقلید از دیگران درمان نیست ولی همیشه مرتکب این اشتباه می شوم.

2- هم سن و سالی های من خاطراتی دارند که مثلا متولدین چند سال بعدش ندارند یا قبلش. مثلا یکبار که بعد از مدت ها به دانشگاه رفتم دانشجوها را دیدم. بلافاصله افسوس خوردم از تمام شدن ان سال ها و حیرت که چه سریع گذشت. با خود بالا پائین کردم دیدم اینها متولدین 74- 73 و این حدودا هستند. بعد گفتم، پسر یعنی اینا خاطره ای از حماسه ملبورن ندارن؟؟ خاطره ای از دوم خرداد ندارن؟؟؟ احتمالا این افکار به ذهن متولدین دهه پنجاه هم بیاید. حتما پیش خودشون میگن اینا یعنی خاطره ای از جنگ ندارن؟ ؟ خاطره ای از بمباران ندارن؟؟

پ. ن : یکی از سخت ترین کار ها برای من انتخاب موضوع برای پست های وبلاگیم است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

من در چند جمله

من در چند جمله

هر چه زندگیم بیشتر به پیش می رود بیشتر به این نتیجه میرسم که با بقیه آدم ها فرق دارم. شاید یک بیماری باشد. برادرم هم در چنین سن و سالی همینگونه بود. سوال های بزرگ داشت. آدم ها را خالص میخواست. اما کسی در خانه درکش نمی کرد. حتی گاهی برای اینکه ادم ها کثیفند عصبانی میشد تندی میکرد و گریه اش هم بیاد دارم. در اولین برخوردم با ادم ها تلاش دارم آنها را روان شناسی کنم. میخواهم از ضمیر ناخودآکاهشان آگاه شوم و حتی فکری را در انجا بکارم. البته این فکر دستکاری ضمیر ناخودآگاه آدم ها شیطانی است. میخواهم میزان صداقتشان را بسنجم. از اینکه دروغ میگویند ناراحت میشوم. از اینکه خودخواهند.

تمام دوستانم غرق در زندگیند. اما من نه. تنها باشم بیشتر لذت میبرم. تماشای یک مناظره اینترنتی یا خواندن یک کتاب برایم خوشایند است. از پذیرفتن مسئولیت شانه خالی میکنم. شاید بقیه بیمارند من سالم. از این وضعیتی که دارم راضیم و فقط در مقام مقایسه با دیگران است که از خودم بدم می آید. شاید آنها مریضند و باید خود را درمان کنند نه من. ولی فکر کنم این منم که مریضم. مگر می شود یک آدم تنبلِ بی مسئولیت که سرش فقط در چرت و پرت های خودشه آدم سالمی باشد. یکروز کتاب میخواند یکروز قرآن میخواند. یک روز فقط در اینترنت می چرخد. نه من نیاز به یک تغییر اساسی دارم. خیلی اساسی. جرئت کمک گرفتن از کسی را ندارم. از اینکه بکویم من مریضم احساس ترس میکنم.

حتی این نوشته مشوش هم سر و تهی ندارد. این نوشته فکر کنم مدرک بیماری من باشد. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

نو کیشان مسلمان غربی

نو کیشان مسلمان غربی

این روز ها که فیلتر شکن یاری میکرد. در یوتیوب کاملا اتفاقی به داستان هایی از نو کیشان مسلمانی برخوردم که داستان و چگونگی گرویدن به اسلام را شرح داده بودند. گرویدن به اسلام در دنیای غرب به خودی خود باعث تعجب است و این تعجب بدون شک چند برابر می شود اگر بدانیم اکثر این تازه مسلمان ها زن هستند. سفید پوست هستند و حتی در میان آنها از چهره های معروف هم دیده می شود. شنیدن داستانشان برایم بسیار جالب بود. به زبان تسلط کامل ندارم ولی تمام تلاشم را می کردم تا بفهمم چه میگویند  اینکه این زنان در اسلام چه دیده اند که در مسیحیت و یا حتی در بی دینی ندیده اند. از حجاب دفاع می کردند حتی بعضیشان پوشش برقع و روینده انتخاب کرده بودند. از معنوی بودن حالات نماز در اسلام میگفتند. از اینکه بهنگام اقامه نماز احساس می کنند خدا تمام وجودشان را پر کرده است. بعضیشان هم می گفتند مسلمان شده اند ولی حجاب نداشتند. با حجابشان بی حجابشان را سرزنش نمی کرد. همدیگر را با لفظ خواهر یا برادر صدا میزدند. بی حجابشان تمام قد از پوشش برقع خواهر دینیش دفاع می کرد. آیات قرآن را که میخواندند اشک درچشمانشان حلقه میزد. از گم بودن چیزی در زندگیشان می گفتند از تهی بودن زندگی. خبرنگار، دانشجو، بازیگر و حتی ستاره فیلم های م- س- ت- ه- ج- ن هم در بینشان بود. البته هنوز هم برایم راز است که چرا برای یک زن سفید پوستِ بلوند و بزرگ شده با ارزش های مسیحیت و فمینیستی پوشیدن حجاب و محدود کردن خود میتواند جذاب باشد. حتی برای یکیشان که در ایران مسلمان شده بود کامنت هم گذاشتم. پرسیدم چرا؟ چگونه؟ گفتم دختران سرزمین من با وجود اینکه صدای اذان اولین چیزی است که می شنوند سبک زندگی غربی را دوست دارند. آرزویشان مهاجرت به غرب است. روز به روز برایشان حجاب بی معنی تر می شود. در جواب فقط یک جمله گفت " آنها نمی دانند چه چیز با ارزشی دارند. " نمی خواهم در مورد اینکه چرا در کشور ما دین روز به روز کمرنگ می شود صحبت کنم فکر کنم خیلی از ما میدانیم چرا.

یادم است سال ها پیش زمانی که چهارده یا پانزده ساله بودم یکبار قرآن را کامل با ترجمه آن خواندم. دوباره شروع کردم به قرآن خواندن. تحت تاثیر همین نو کیشان مسلمان. قصد دارم یکبار دیگر قران را بخوانم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

زنان افسرده وبلاگ نویس ما

زنان افسرده وبلاگ نویس ما

یک ساعتی می شود که دارم وبلاگ میخوانم. وبلاگ ها اکثرا زنانه است. اکثرا افسرده. چرا زنهای ما اینقدر مضطرب و افسرده اند. یا شاید من آنها را درک نمی کنم. نمی دانم. حضور خودم را در وبلاگ ها اعلام نمی کنم گاهی دلم میخواهد چیزی بنویسم. بگم داری اشتباه میکنی یا اینجوری که تو نوشتی نیست بیا این تجربه من. اما جلوی خودم را میگیرم. هر موقع که به وبلاگ گردی می روم خمور و پریشان و پشیمان بر میگردم و تقریبا هر بار چیزی در باره این تجربه تلخ وبلاگ گردی نوشته ام. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اولین مسابقه عمرم !

اولین مسابقه عمرم !

اولین مسابقه ای که در عمرم شرکت کردم مربوط به دوران دبستان در کرمان می شود. زمانی که تازه به کرمان رفته بودیم و من در آستانه ورود به کلاس پنجم دبستان بودم. روی تابلوی اعلانات مدرسه فراخوان مسابقه ای قرآنی نقش بسته بود که همه بچه ها را دور خودش جمع کرده بود. من میلی به شرکت نداشتم. از همان کودکی میلی به مبارزه و به قول امروزی ها چلنج نداشتم. معلم پرورشیمان یا فکر کنم ناظم مدرسه و شایدم مدیر مدرسه مرا برای مسابقه حفظ انتخاب کرد. بدترین قرعه ای که می توانست به نام من بیفتد. یکی دیگر از خصلت های من تنبلی هم هست که اتفاقا از همان کودکی با خود همراه دارم. یادم است برای مسابقه تنها ده روز وقت داشتم که می بایست یک جز قرآن را حفظ کنم. واقعا کابوس بود. همان موقع تلاش نه چندان موفقیت آمیزی برای عوض کردن حوزه مسابقه ام انجام دادم که نتیجه نداد. مثلا ترتیل یا صوت. روز ها از پس هم آمدند و رفتند ولی من حتی زحمت حفظ کردن حتی یک آیه را هم به خود ندادم. روز مسابقه فرا رسید تنها دو شرکت کننده داشت. یکی من و یکی هم اسمش یادم نیست قیافه اش هم یادم نیست. اول او را صدا زدند، کارش عالی بود سوره تین را تماما از بر خواند.  و من پیش خدای خود التماس می کردم که سوره توحیدی ناس و یا چیزی در ا این مایه ها به من بیفتد. زمانی که رقیب کارش تمام شد و پائین آمد مرا صدا زدند. قلبم داشت از سینه در می آمد. می دانستم که هیچ امیدی ندارم که با حفظ ابرو از آن میدان پائین بیایم. اولین سوره ای که خواستند من از بر بخوانم اتفاقا همان بود که به رقیب گفته بودند، سوره تین. تنها التین و الزیتون را خواندم. و دیگر هیچ. ممتحن از من خواست سوره دیگری بخوانم که یادم نمی آید چه بود. آن هم نتوانستم. در آخز کار به سوره ناس رسید که آن را خواندم. استرس و تپش قلب داشت مرا می کشت. تا مدت ها بعد از آن چنین استرسی را تحمل نکرده بودم. ممتحن خواست که به صندلی خودم برگردم من هم با سر افکنده و البته کمی آرامش که این برزخ تمام شده است به صندلی خود بازگشتم. هنوز عرق روی پیشانی و لب خشک شده ام را به خوبی به یاد دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید