هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

عشق میان ستاره ای

عشق میان ستاره ای

" عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم، عشق مشهوده قدرتمنده. حتما یه معنایی داره. شاید معنای بیشتری داشته باشه شاید چیزیه که هنوز نمی تونیم درک کنیم. شاید یه جور دلیل و مدرک باشه. یه جور محصولی از ابعاد بالاتر که ما نمی تونیم به طور محسوس درکش کنیم. من در طول کهکشان شیفته کسی هستم که ده سال ندیدمش و می دونم که احتمالا مرده ... عشق تنها چیزیه که می تونیم درکش کنیم و فراتر از ابعاد زمان و فضا جریان داره. شاید باید بهش اعتماد کنیم حتی اگر اونو هنوز درک نمی کنیم"

پاراگراف بالا توصیفاتی از عشق در فیلم اینترستلار است. جملات قصاری که برادران نولان تخصص خارقالعاده ای در بیان شگفت انگیز آن دارند. در راز آلود بودن و شگفت انگیز بودن عشق با برادران نولان هم داستان هستم اما دیدن عشق بعنوان گزاره ای از معادلات کوانتومی که ابعاد ناشناخته این عالم را توصیف می کند ماجراجویی جدیدی است.

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اولین چالش زندگی من

اولین چالش زندگی من

یادم است زمان کودکی در سن ده سالگی شاید کمی بیشتر، پدرم مرا با اولین چالش زندگیم روبرو کرد. ایام عاشورا بود و بساط نذری هم براه. آن سال ها ما چند سالی بود که به خاطر کار پدر به کرمان مهاجرت کرده بودیم. اولین سالی بود که محرم را در شهر خودمان سپری نمی کردیم. خب بالطبع از مکان جاهایی که هئیت دارند و نذری چربی می دادند بی خبر بودیم. هفته اول یا دوم محرم بود که در نزدیکی خانه مان خیمه ای زده شد و به مدت چند شب بساط روضه و سینه زنی و ایضا نذری خوری برپا شده بود. یک شب که به اتفاق پدر در ماشین از بازار به خانه می آمدیم با اشارتی از ناحیه او مواجه شدم که مرا که طفلی تازه پا نهاده در دنیای مرد و مردانگی بودم را خوش آمد. پدر رو کرد به من گفت این خیمه را میبینی؟ این جمعیت عظیم و گران سنگ را میبینی؟ که برای نذری چنین بی تابی می کنند بنده هم عرض کردم بله. ایشان هم فرمودند ببینم مردی شده ای به دل این سیاهی لشکر بتازی و قوت امشبت را به کف آری. منم که بسیار مشتاق به اثبات مردی و مردانگی خودم در ده سالگی بودم بی درنگ پذیرفتم و از پدر خواستم مرا در کنار خیمه برپا شده پیاده کند و خود به خانه برود تا من با نذری چاقی به خانه بیایم. جمعیت آنقدر زیاد بود که منِ کوتاه قامتِ ضعیف بنیه را تاب و طاقت تحمل فشار جمعیت نبود. البته بعد ها فهمیدم آن خیمه قدیمی ترین هیئت ها و روضه ها را برای محرم دارد و چند باری هم شایعه شفا هم بر رونقش افزوده. دلیل شلوغی آن شب و بقیه شبها هم همین بود. هر موقع فشار جمعیت مرا خسته  میکرد و امانم را تا مرز بریدن می برد یاد پدر می افتادم که می بایست مردی خود را اثبات کنم و نیرویی تازه به من می بخشید تا این ماموریت را با نتیجه به پایان برسانم. بالاخره با صبری چند ساعته موفق شدم تا نذری بگیرم و به خانه ببرم البته مقدارش کم بود و منی که هیچ آشنا و رفیق و دوستی در آنجا  نداشتم ظرف نذریم تنها کفاف یک نفر را می داد که اهل خانه بر من بخشیدند و فقط خودم خوردم.

 به خانه که رسیدم مدرک و سند مردانگی خود را نشان پدر دادم تا تحسین او را بگیرم و البته گرفتم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟

چند سال پیش فیلمی دیدم که مرد عاشق داستان رو می کند به زن و می گوید" هر کسی در این دنیا جفتی دارد که فقط مناسب اوست و تنها با اوست که خوشبخت می شود" این دیالوگ باعث آغاز روند عاشقی من شد. چون همین یک جمله کوتاه باعث شد تا فکر کنم هم دانشگاهیم که اتفاقا همشهری نیز بود همان جفت مناسب و عشق زندگی من است. البته ایشان این چنین نگاه شاعرانه ای به بنده نداشتند. و هربار دست رد به سینه اینجانب میزدند. البته نباید از این گذشت که جوان بودم بی تجربه. فکر کنم تا حالا چند باری شرح حال این داستان عاشقانه من از زوایای مختلف برروی این تار برگ رفته باشد. بگذریم. این ها را گفتم تا برسم به تجربه همین چند روز پیشم.

چند روز پیش دختر خانم ریز اندام و شهلا چشمی را دیدم که نگاهم برای چند دقیقه و هوشم را برای چند ساعت برد. دختر خانم تمام ادا و حرکاتش بسیار شبیه به همان معشوقم بود. بسیار مغرور و البته به اقتضای این روز ها سر در موبایل فرو برده. بنظرم این موبایل بازیش نمایش بود از چهره اش خواندم که فکرش جای دیگری است. من هم بعضی وقت ها که مانند او منتظر می مانم بی خود وبی جهت با موبایلم ور میروم. همان چند دقیقه که در کنارش بودم حسابی وراندازش کردم. بسیار لاغر و با قدی شاید بزور یک متر و شصت و پنج. با مقنعه و مانتو بود داد میزد که دانشجو است. برای ترجمه مقاله ای که دستش بود به آنجا آمده بود. از همان کار های مثلا اضافه ای که استادان به دانشجو ها می دهند تا مثلا چیزی بیشتر یاد بگیرند که تهش می شود همین کاسبی برای مترجم ها. بنظر کمی هم خجالتی می آمد. این را از صدای بسیار ضعیفش هنگام صحبت کردن با دیگران دریافتم. یک صدای نازک که لهجه همشهری های ما را نداشت. مانتو گشاد اما شیکی داشت. منحنی های بدنش معلوم نبود می بایست چشم را دریده کنی تا ان برجستگی های زنانه را ببینی. مقنعه اش تا زیر سینه هایش می رسید. همین مقتعه نسیتا بلند هم آن زنانگی های کوچک را بیشتر پوشانده بود. اتفاقا همین هم شبیه آن لوبت کذای من بود. عجله ای برای انجام دادن کارهایش نداشت. صبر خوبی نشان می داد. مثل بعضی ها که از هر ترفندی برای پریدن به جلوی صف استفاده می کنند بهره نمی برد این هم دلیل دیگری برای خجالتی بودنش. آرایش داشت اما نه زننده ولی به زیبایی و نوباوگی چهره اش آسیبی نزده بود. زیرکانه و دخترانه آرایش کرده بود. دهانی تنگ، بینی ظریف و چشمانی درشت داشت. اولین چیزی که در صورتش جلب توجه می کرد همان چشمان بود. شاید چهار ناخن از موهایش بیرون بود. نحوه بستن موهایش کمی آن صورت گرد را بهم ریخته بود ولی باز زیبا بود. کار من از او زودتر راه افتاد و آنجا را ترک کردم. تا شبش به او فکر میکردم. اگر او هم در آن زمان همکلاسی من میشد یکی از گزینه های جفت مناسب من بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

موضوع مشترک انسانها

موضوع مشترک انسانها

معمولا آدم ها مسائل مشترک زیادی با هم ندارند. خیلی کم پیش می آید که یک موضوع خاص بتواند افراد مختلف از یک جامعه را گرد هم آورد. حداقل برای من مشکل است برقراری ارتباط با ادمهایی که اصلا درکشان نمی کنم. اما دیشب یک موضوع خاص را کشف کردم. شهر ما شهریست در حاشیه کویر و طبیعتا جون می دهد برای روی حیاط خوابیدن. عادت قدیمی است. از کودکی ما در ایام گرم بهار و تابستان برای خوابیدن به حیاط خانه کوچ میکنیم. اواخر اردیبهشت تا اواخر مرداد. قبل از خواب نگاهمان به آسمان گره میخورد و لحظاتی غرق در خیالبافی می شویم و البته گهگاهی بحثی هم در میانمان شکل میگیرد از عظمت این کائنات.

این تلنگر شبانه باعث شد تا به این کشف نائل بیایم که عظمت ستارگان و گردهمایی انبوه آنان در آسمان شب حقیقتا باعث حیرت خرد و کلان، با سواد و بی سواد، زن و مرد این جامعه می شود. احساس حیرت و شگفتی از خلقت کائنات برای مدتی هر چند کوتاه ما را با هر درجه از سواد و دانایی در مقابل سوال هایی جدی قرار می دهد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

هنر ارتباط

هنر ارتباط

1- یک خانمی در استرالیا به نام جاسمینا با دو فرزند ترک وطن گفته تا در هزاران کیلومتر آن سوتر خود را به اردوگاه داعش در عراق یا سوریه برساند. لابد هم برای جهاد نکاح. دولت استرالیا مرقون فرموده که ایشان توسط وبسایت های جهادی و سلفی مغزشویی شده است. بعد از خواندن این خبر با خود فکر میکردم من با آن عشق پر حرارت نتوانستم معشوق را راضی کنم لااقل دمی را گوش به من سپارد تا سفره دل پر دردم را پیشش باز کنم تا بلکه هم به عقد و نکاح بنده دربیایند، یا حتی در سطحی پائین تر هیچگاه موفق نبوده ام خانمی را راضی کنم دو قدم آن طرف تر بنشیند حالا این داعشی ها مخ زنی را در استرالیا زده اند که به آنها بپیوندد. فکر نکنید هنر این دواعش تنها سر بریدن است. کمی از این تخصص ها نیازمندیم.

2- از اول خرداد ماه دولت فخیمه بنزین را گران کرد. و بعد از چند سال سهمیه بندی بنزین و دو نرخی کردن آن بالاخره سیاست به همان منوال گذشته بازگشت و تک نرخی شد. این چند روز مردم بسیار شاکی بودند از این افزایش قیمت و بنده کاملا افت محبوبیت روحانی را حس می کنم. متاسفانه مردم ما حافظه شان کوتاه مدت است. آن گران شدن های روزانه چند سال پیش را از یاد برده اند.

من یکی از غذا های مورد علاقه ام نان و پنیر است. ادعای زندگی درویشی ندارم واقعا غذای مورد علاقه ام است. بنده خوب بیاد دارم که هروز قیمت یک لقمه نان و پنیر من در دوران دولت احمدی چگونه بالا می رفت. بزرگنمایی نمی کنم دقیقا هروز بالا میرفت. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

نقاب

نقاب

یکبار کارم جایی گیر افتاد، درست بیاد نمی آورم کجا بود و برای چه بود. خانم نسبتا نرم خویی بودند که دست رد به سینه ام می زدند و بقول معروف کارم را راه نمی انداخت. پایان گفت و گو را درست در خاطر دارم، من به ایشان با حالتی مغموم گفتم " یعنی واقعا نمیشه؟ راهی نیست؟ "  ایشان با لحنی جدی پاسخ دادند نه نمی شود. همان لحظه بود که از نا امیدی و خستگی آه بلندی کشیدم. این آه تا پوست و استخوان آن خانم گرامی رسوخ کرد و باعث شد آن وجه از درونش که خواهان انجام دادن کار خیر است به قلبان بیفتد و کار اینجانب راه بیفتد.

از آن موقع هر زمان که در اداره جات کار بروی غلتک نیست از این حربه " مرد خسته و نا امید " استفاده می کنم. البته همیشه هم جواب نمی دهد. خیلی ها آنقدر سرگرم زندگی خودشان هستند که وقتی برای دلسوزی ندارند. شاید خیلی از ما در مناسبات اجتماعیمان از این نقاب های تزویر و ریا بر چهره می زنیم. شاید در ابتدا کمی کیفور شویم و به خود از بابت این زرنگی ببالیم ولی زمانی که فکر کنیم فریب چه نقاب هایی را که نخورده ایم کمی رنجور می شویم و احساس آشنای تنهایی بر ما چنبره می زند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

در جلویی

 در جلویی

چند سال قبل زمانی که مسیر دانشگاه تا میدان آزادی را با تاکسی گز می کردم. دختر جوانی با تندی سوار تاکسی شد که از قضا مسافر آن بودم. دخترک تند تند نفس میزد، پشت بند دختر، پسر جوانی با لبخند نظاره گر اعمال و رفتار دختر بود، واضح بود که پی دختر آمده. پسر جوان هم سعی کرد سوار تاکسی شود، اما جا برای او نبود. در همین اثنا دختر جوان رو به آن پسر کرد و یک بیلاخ از نوع مدرنش نثار آن جوان کرد. و یک ایشششش هم پشت بندش. من سمت چپ و پشت سر راننده بودم. دختر هم سمت راست نشسته بود و جوان دیگری هم حائل بین ما بود. جوان حائل که تا ته ماجرا را خوانده بود رندی کرد و از در همدردی با دختر برآمد. خود را بسیار مودب و جنتلمن نشان داد البته شاید هم بود. در فاصله بیست دقیقه ای تا دانشگاه صحبت دخترک و پسرک گل انداخت و هنگام پیاده شدن برای حساب کردن پول تاکسی تعارف هم می کردند. حواسم به آن دو بود و کنجکاو بودم ببینم این همراهی کجا پایان می یابد. کمی راه خود را کج کردم و در دانشگاه پیشان رفتم. یادم هست تا موقعی که من تعقیبشان کردم با هم بودند. گویی پسر جوانی که بیلاخی را نوش جان کرده بود با دو کلمه حرف شیرین این پسرک قافیه را کاملا باخته بود.

شاید تفاوت چندانی بین آن دو جوان نبود. پسر اولی نتوانسته بود دل دختر را بدست بیاورد اما دومی توانسته بود. چشمان دختر کاملا گواه این بود که روی دومی حساب دیگری دارد. پسرک دومی از در درست وارد حریم دختر شده بود. جوان اولی اما از در اشتباه. یادمان باشد در عقبی مال دزد هاست و در جلویی مال مهمان ها.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید