هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

خواستگاری معکوس

خواستگاری معکوس

از قدیم رسم بوده پسر به خواستگاری دختر می رفته است و حتی در مدح طالب بودن مرد و مطلوب بودن زن سخن ها هم رفته است. یکی از محصولات دنیای جدید گاها عوض شدن جایگاه زن و مرد است یعنی مرد ها زنانه رفتار میکنند و زن ها مردانه. البته اینکه ما رفتاری را مردانه یا زنانه بنامیم امروز از محل مناقشات بین فیلسوفان و فمنیست ها می باشد. اینجانب پیشتر تجربه خواستگاری و ابراز عشق را دارم. منظورم خواستگاری سنتی نیست. برای پسر های هم نسل من پیش آمده است که در دوران دانشگاه نگاهشان با نگاه دختری گره بخورد و دلشان به دنبال قدم های خرامان دختر برود. من هم از این قاعده مستثنی نبوده ام و قبلا هم اشاراتی به آن عشق کذا داشته ام. واکنش هر کس در مقابل لرزش عاشقانه دل متفاوت است. من که بعد از کلی کلنجار رفتن با خود راه مستقیم را انتخاب کردم و بی هیچ واسطه ای راز دل را در پیشگاه معشوق باز کردم اما نتیجه شد آنچه شد.

این را گفتم که بگویم تجربه خواستگاری معکوس را هم جدیدا پیدا کرده ام. البته نه به آن شکل که دختر خانم خود خواستگاری کند، بلکه مادر دختر پدر من را می بیند و به او می گوید پسر ته طغاریت کجاست بگو بیاید همین دخترم را بگیرد. پدر من از آن آدم ها نیست که شوکه شود و کم بیاورد تازه این جور مواقع بسیار هم حاظر جواب است. پدرم که به خانه آمد ماجرا را برایم تعریف کرد و من بسیار هیجان زده که چطور رویشان شده؟؟ البته رسم هست که خانواده دختر به این آن می سپارند که فرد مناسبی را معرفی کنند ولی اینکه مستقیم بگویند، برای خانواده من که نادر و عجیب و غریب است. جالب اینجاست که دخترک هم همانجا بوده و شرط هایش را هم ردیف کرده. البته من همچنان این روایت پدرم را باور ندارم و فکر میکنم سناریویی برای سربسر من گذاشتن بوده است.

پ. ن: من همچنان مجرد هستم ولی دلم میخواهد زن بگیرم ولی بدا بحال آن دختری که زن من می شود.

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

استوار مثل یک سرباز

استوار مثل یک سرباز

1- تقریبا تمام قدما و بزرگان قوم بر این عقیده پای فشرده اند که عقل سالم در سر آدمی است که گزیده اما به موقع سخن میگوید. شاعری یا عارفی را سراغ تدارم که بیتی، مصرعی، جمله قصاری را در مدح کم حرفی و در سب ژاژ گویی نگفته باشد. اما امروزه نه تنها حکمای ما چنین عقیده ندارند بلکه بسیاریشان در مسابقه پر گویی از آن یکی کم نمی آورد. هر جا که میشود باید چند خطی را نثار جامعه کنند حتی اگر کوچکترین تخصص یا تجربه ای هم در زمینه مورد مناقشه نداشته باشند. یکی از این فیلسوفان معاصر همین آقای زیبا کلام هستند که بعضا کلام درشت می گویند و ژاژ خایی می کنند.

2- عکسی که در زیر می بینید مرا تکان داد. این عکس لحظه آزادی مردی است که هجده سال در اسارت بوده است و از قضا در واپسین روز های حکومت صدام هم آزاد شده اند.. گاهی بد نیست در هیاهوی زندگی رقت انگیزمان سپاسگزار کسانی باشیم که هجده سال از بهترین روزهای عمرشان را کنج سلول گذرانده اند. هجده سال بزرگ شدن بدون پدر " سرلشکر خلبان حسین لشکری ".



پ.ن: بعضی موقع  ها باید گفت. وقار و استواری قدم هایش توی حلق وطن فروشان.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بازدیدکنندگان نا متجانس

بازدیدکنندگان نا متجانس

1- یکی از موارد شبه ناک و عجیب و غریبی که در مدت حضورم در بلاگ بیان به آن برخوردم تعداد بالای بازدید کننده از کشور های خارجی مثلا روسیه یا حتی تایلند است. البته منظور نسبت به بازدید کننده های وطنیست، فکر کنم دو سه نفری از تایلند بوده باشد. نمی دانم چه چیز آنها را به وبلاگ من هدایت کرده و کلا از چه موتور جستجو گر الکنی استفاده کرده اند که مرا به آنان پاس داده است. البته گاهی وقت ها دلم میخواهد یک پست ثابت درست کنم و از این بازدیدکنندگان تقاضا کنم که کامنتی برایم بگذارند ولی این فکر که کلا بیان ما را با این بازدید کننده ها سرکار گذاشته بیخیال می شوم.

2- دیشب مطلبی گذاشتم به این محتوا که هر آدمی دلش چیز های عجیب و غریبی میخواهد که در نظر خودش طبیعی و در پیشگاه دیگران غیر معقول بنظر می آید البته اضافه کردم که در مورد خودم چیزی بذهنم نمی رسد. امروز که برای رفع حاجت به مستراح رفته بودم این عادت عجیب خود را کشف کردم. مستراح ما در حیاط خانه است به خاطر اینکه درش همواره باز می ماند گاهی اوقات جولانگاه مگس می شود. برای همین منظور من یک عدد پیف پاف ( ما به حشره کش می گوئیم پیف پاف) را برای فراری دادن مگس ها کنار گذاشته ام و اگر هم حشره کشی در دسترس نباشد با کلک و زور بیرونشان میکنم و ممکن است این کشمکش به درازا هم بکشد که برای بقیه اهل خانه نا متناجس است. به هیچ وجه نمی توانم هنگام رفع حاجت صدای ویز و ویز را تحمل کنم، رشته افکارم پاره می شود.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

عادات عجیب

عادات عجیب

1- این روزها برای خودم برنامه های زیادی ترتیب دیده ام از یادگیری زبان تا فراگرفتن چند نرم افزار کاربردی در زمینه رشته تحصیلیم ولی متاسفانه همواره امروز و فردا میکنم. مدت هاست قرار است از فردا زندگیم را جور دیگری رقم بزنم ولی متاسفانه این فردا نمی آید ترسم از این است که نکند دیگر برای من دیر شده باشد که خبر بسیار هولناکی خواهد بود.

2- امروز در میان وبگردی به مطلبی برخوردم که توجهم را جلب کرد. نویسنده از بعضی رفتار های عجیب خودش میگفت که توسط دیگران درک نمی شود و هم چنین بعضی رفتار های دیگران که او ناتوان از درک آنان است. به خود فرو ریختم تا ببینم آیا من هم عادت خاصی دارم که توسط دیگران درک نشود و تنها خودم را یارای فهم آن میسر باشد؟ هر چه مکاشفه کردم چیز دندان گیری نیافتم و حتی هم اکنون که این کلمات از سر انگشتان من به لپ تاپم رسوخ می کند نیز در تلاشم تا نکته ای را بیابم تا ضمیمه کنم. شاید این نکته از نظر خودم عادی بیاید و دیگران باید روزی به من تلنگری بزنند که بفهمم کدام عادتم عجیب و غریب است.

3- امروز به نوشته ای از زنی برخوردم که بسیار دقیق مردان را توصیف کرده بود گویی که من را نقش کرده باشد. هیچ کسی را حتی در میان ذکور ندیده ام چنین یک مرد و زندگیش را بشناسد.

مردها خیلی ساده ن. نه که زیر و رو نکشن. نه. اما وقتی میکشن، زود خودشونو لو میدن. هنرپیشه های خوبی هم نیستن. چون وقتی حالشون خوبه، روو هوان و وقتی حالشون بده یا ساکتن یا در حال فحش کش کردن دنیا. زود هم رسوای عالم میشن، اگه عاشق بشن‌. انصافا سهم مردها از کارهای سخت دنیا بیشتره. حالا تو از عملیات احیا و ماساژ یک ساعته ی قلب بگیر تا کارگری معدن. نقش شون هم سخته. چون عرفا باید از لحاظ اقتصادی و امنیتی و عاطفی پشتیبان باشن. زیاد هم امتیاز میدن. چون زیاد به محبت احتیاج دارن، به توجه، به آغوش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

آب خنک، دشت سرسبز

آب خنک، دشت سرسبز

این روز ها بین کرمان و سیرجان برای دریافت پروانه اشتغال در تلاشم. پروانه ای که آنچنان نانی برای صاحب مبتدیش ندارد. پروانه ای که اگر مهر من بعنوان ناظر به پای کاری بخورد سیلی از مسئولیت ها را روانه من می کند. بهرحال مهندسیم دیگر این همه درس خوانده ایم برای همین یک مهر و امضا. البته خیلی هم بدم نمی آید، چند روزی تنهایی در کرمان به بهانه کار های اداری.

سیرجان و کرمان هر دو در منطقه ای کویری اند. اما حائل بین این دو منطقه ای است کوهستانی بنام گدار خانه سرخ که نصیبش از برکت باران و برف بدلیل کوهستانی بودنش بیشتر است. یکی دو سالی است که برف نسبتا مناسبی را بر پهنه دامنه خود دیده و در بهار هم تو شه اش از باران چندان بد نبوده به طوری که دامنه سر سبزی را برای رانندگان به ارمغان آورده است. دراین گدار روستای بسیار کوچکی است که قنات نه چندان پر آبی را میزبانی می کند. آب خنکو نام این قنات است، این نامگذاری هم بدلیل آب همیشه سرد و خنک آن است. قدیم ها هر زمان که دست می داد روی و دستی با آب آن تر می کردم. ولی هم اکنون دیگر آن جذابیت را ندارد و کاری تکراری شده است. از سال هفتاد و پنج دولت بر آن بوده که این مسیر را اتوبان کند ولی همچنان بعد از گذشت این همه سال و بزرگ شدن من و هم نسلانم در ذیل دوبانده کردن این جاده، بخش کوچک ده کیلومتری اما پر پیچ و خم و پر حادثه آن باقی مانده. این قسمت های پر پیچ و خم منبع درآمد خوبی هم برای پلیس است چون هستند رانندگان بی حوصله ای که طاقت ماندن پشت کامیون های کند را در این گردنه ندارند و اسب چموش خود را بی پروا می تازانند.

حس و حال پیاده شدن از خودرو و گرفتن عکسی بهتر برایم میسر نبوده. این عکس را در هنگام رانندگی گرفته ام البته کار خطر ناکی است. از این پس باید کمی خوش ذوق تر باشم. اگر من ساکن یکی از شهر های شمالی می بودم به حتم این منظره نه تنها مرا سر ذوق نمی آورد بلکه مرا نگران هم میکرد ولی خب حاشیه نشینان کویر همین را خوش است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

وبلاگ نویسی من !

وبلاگ نویسی من !

1- هر موقع وبلاگ کسی را میخوانم به این فکر می کنم که صاحب این نوشته ها چه شکلی است؟ چگونه آدمی است؟ زشت یا زیباست؟ رمانتیک یا خشک و سرد؟ آدم پر مشغله ایست یا بیکار؟ روابط خانوادگیشان چطور است؟ چگونه دوستانی دارد؟ اصلا چرا وبلاگ را انتخاب کرده اند؟ هیچ کدام از آدم های دور و برم وبلاگ ندارند یا حداقل من فکر می کنم که ندارند اصلا شاید داشته باشند، آنها که نمی دانند من وبلاگی دارم شاید وبلاگشان را مانند من پنهان می کنند. برای همین نا آگاهی است که هیچ شناختی از آدم هایی که سرو گوشی در فضای وب می جنبانند، ندارم. ولی خب یک نکته امیدوار کننده موجود است و آن اینکه یکیشان را می شناسم و آن خودم هستم. انبوه وبلاگ های فارسی نشان از آن دارد که بسیاری از جوانان یکبار را تجربه کرده اند که وبلاگ داشته باشند ولی خب محدود هستند آنها که عمر طولانی وبلاگ داشته باشند. این وبلاگ را به یکی دو نفر نشان دادم و بسیار تعجب کردند و از اینکه من  بنویسم و وبلاگی داشته باشم شگفت زده شده اند و اگر بگویم اندکی جذابیتم در پیشگاهشان افزوده شده بود پر بیراه نگفته ام.

این شگفتی آنان و عدم انتظارشان از چنین وجهی از شخصیت من خود گواه این است که ما، حداقل من با چه سپر کلفتی در جامعه زندگی میکنیم. داشتن غار تنهایی مختص من نیست و هر آدمی به فراخور وجودش یک کلبه تنهایی برای خود دارد. خب این وبلاگ هم کلبه من است.

   اگر سوال های بالا را در مورد خودم جواب دهم باید بگویم ظاهری معمولی نه زشت نه زیبا با تحصیلاتی عادی البته دارای فراغت بال زیاد هستم. دوستان کمی دارم. نسبت به گروه های همسن خود مطالعه بیشتری دارم ولی با استاندارد فاصله زیاد دارد. یک تنهایی قدیمی را هم حس میکنم. ... فعلا همین ها را به ذهنم می آید تا در مورد خودم بنویسم. ولی اگر بقیه وبلاگ نویسان روزمره نویس مانند من باشند که بسیار آدم های چِرتی هستند. با پوزش البته

2- دیشب با موتور جستجوی بیان در میان وبلاگ ها در جستجوی همشهری بودم. میخواستم ببینم کس دیگری هم در سیرجان مانند خودم هست. البته جستجوی من فقط با نام کلیدی سیرجان بود. وبلاگهای زیادی را دیدم که اخبار سیرجان را پوشش می دهند و شکل و شمایل یک رسانه را دارند تعدادی هم کار و کسب خود را تبلیغ میکردند. وبلاگ خودم را در برگه هشتم از جستجو پیدا کردم که کمی دور از انتظارم بود و توقع داشتم زودتر از این ها مورد توجه موتور جستجوی بیان قرار گیرد. اما گذشته از این کاوشات من وبلاگی که مانند خودم روزمره نویسی باشد را ندیدم یا اگرم هم هست هیچ نشانی از شهر محل سکونتشان نداده اند که این موتور کذا پیدایشان کند. دلیل جستار من برای پیدا کردن همشهری همین چند سطر پاراگراف اولی است.

پ. ن: مراد از وبلاگ نویس تنها کسانی است که مانند خودم افکار، رویاها، خاطرات و حوادت زندگیشان را مینویسند. وگرنه وبلاگ نویسی پرانتز بزرگی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

عطر باران، روی خاک

عطر باران، روی خاک

 گرمای زودرس در اردیبهشت داشت می رفت کام مردم را تلخ کند که بارانی زد و هوا را تلطیف کرد. وقتی باران به روی درختان و گلها و خاک می بارد، بو و عطر بی نظیری را در فضا منتشر می کند که بی بدیل و همیشه دلپذیر است. شاید در طبیعت رایحه ای به مانند آن نباشد.

این فضای دل انگیز آن بعد ستایشگر هنر من را به وجد آورد تا این لحظات را در دوربینم ثبت کنم ولی هیهات که نسیم خنک و این عطر پیچیده در فضا قابل ثبت و انتشار نیست. این عکس حتی درصد کوچکی از بهروزی امروز را هم منتشر نمی کند. ای کاش خنکای نسیم و رایحه بی بدیع به مانند این ترک دیوار قابل لمس بود و ماندگار.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

واای از این آینه ها

واای از این آینه ها

1-  اصولا من آدمی هستم که بر خلاف بقیه ابنا بشر تصویر بهتر و زیبا تری از خودم در ذهن دارم. من نسبت به آنچه که در ذهن دارم بی ریخت تر و بی قواره تر هستم. امروز به اتفاق پدر چند عکس جدید از خودم انداختم تا یکیشان را بعنوان پروفایل فیسبوک انتخاب کنم. ولی مانند همیشه انتظارم برآورده نشد و مرا به این نتیجه رساند که بد عکس هستم. البته این تصور اشتباه از خودم باعث افزایش اعتماد بنفس من نشده است بلکه تنها سبب شده که نسبت به تناسب اندام خود بی تفاوت باشم. شاید یکی از دلایلی که ار آینه بیزارم همین باشد چون بی پرده و بدون هیچ ملاحظه ای همانی که هستی را نشانت میدهد. وای از آن روزی که آینه ای باشد تا باطن آدم را هم نشان دهد.

عرفا گفته اند که تو خود آینه خویش هستی و چون نیک بنگری لوح وجودت را می بینی. البته پر بیراه نگفته اند اگر ما با خود روراست باشیم و به خودمان دروغ نگوئیم می توانیم بی قواره بودن آن لوح کذا را ببینیم.

2- خیلی پیش می آید که غمگین و ناراحت بفکر فرو میروم و از پوچی و بی هدفی زندگیم خسته می شوم و افسوس این سال های جوانی که می بایست با شور و ذوق بگذرد را میخورم. حتی گاهی داشته ها و نداشته های خودم را با دیگران مقایسه میکنم، کاری که می توانم به یقین بگویم جز سلوک رفتاری من نبوده است و جدیدا به آن مبتلا شدم. این مقایسه ها نمی تواند بدون حسن هم باشد بالاخره موتور حرکت است. ولی نباید باعث شود که شادی زندگی در لحظه را از من بگیرد. همیشه به خودم یادآوری میکنم داشته هایی دارم که ارزش شاد زیستن و شکرگذاری را دارد.

از استرس بیزارم. هر چیزی که برایم تولید تنش کند را بدون هیچ درنگی کنار میگذارم. شاید همین باعث شده است که زندگیم از سکون و بی تحرکی پر شود. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

پیتزا

پیتزا

من آدم شکمویی هستم. برای این حرف خود مدرکی دارم که بسیار عجیب است. البته خوردن یکی از تفریحات زندگی من است. رفتن به رستوران های شیک و یا آشپزی در خانه مرا سرگرم می کند. خوردن طبیعتا در ایران کنونی ما یکی از معدود روش های تفریح است. ولی ریختن برنامه ای در دایره حوادث روزمره و در خلال یک کار اداری برای تنها سفر کردن به کرمان به شکلی که حقه های متفاوت را بکار بندم تا همسفران را دک کنم فقط به صرف اینکه بتوانم یک پیتزا خانواده را تنهایی بدون هیچ مزاحمی بخورم و حض ببرم، گمانم که بسیار نادر و تنها از ویژگی های من باشد.

 درک اینکه بخواهم تنها باشم و به تنهایی از خوردن یک پیتزا خانواده لذت ببرم شاید بسیار مشکل باشد. ولی شمایی که غریبه هستید و این پیتزا را نخورده اید بدانید دوستانی دارم که سفارش می دهند برایشان از این پیتزا بخرم و ببرم و آن هم فقط خانواده اش.


در زمان خوردنش یادم افتاد که عکسی از این لهو و لعب و شکم چرانی بگیرم. با چیز های ساده هم میتوان شاد شد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

حرف های کلیشه ای دروغ

حرف های کلیشه ای دروغ

1- شاید که نه، برای همه پیش آمده نا امید بشن یا سرخورده و غمگین یه گوشه بیفتن. معمولا واکنش بقیه دعوت به توکل داشتن و سعه صدر و امیدواری بیشتر هست. اما همه در دل خودمان خبر داریم که هر چی هم سخنرانی کنیم و در رسای صبور بودن و زنده نگه داشتن شمع امید در دل وعظ کنیم بیشتر شبیه آن واعظی هستیم که چو به خلوت میرود آن کار دگر میکند. بیشتر ما آدم ها سخنانی را که به زبان می آوریم عمل نمی کنیم. عالم بی عمل هستیم. میدانیم حرکات و زندگیمان اشتباه است ولی نه جرئت و نه همت تغییر آن را داریم. فقط به هنگام نصیحت زبانمان حسابی گرم می شود. هر کسی یه آستانه برا شکستن دارد. یک جاهایی دیگر تحمل انسان تمام می شود و از آنجا به بعد فقط باید به امید دستگیری معبود و یا عبدی نشست. البته من به آستانه تحملم نرسیدم. بیشتر از خودم عصبانیم. عصبانی ازاینکه جرئت و همت آن تغییر را ندارم.

توصیه من این نیست که در جوار فرد نا امید زار زار گریه کنیم. فقط نصیحت و نسخه پیچی را کنار بگذاریم. نه در دل و جان او هستیم و نه آنچه بر او گذشته بر ما گذشته. فقط دعوتش کنیم قدر فرصت های باقیمانده را بداند.

2- زندگی به من یاد داده راز هایم را نزد خودم نگه دارم. درد و دل کردن و گفتن آنچه نباید گفت، بیشتر آدمی را در موقعیت ضعف نسبت به دیگرانی که رازت را می دادند قرار می دهد تا اینکه این درد و دل باری را از دوش بردارد. یکی از کلیشه های دروغ همین تشویق به سبک کردن دل است. دل تنگ که می شوید و همدمی میجوئید بهترینش یا دیوار است یا حرف زدن با خودتان در پیاده روی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید