هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

شاه نعمت الله ولی

شاه نعمت الله ولی

باغ شاهزاده در بیرون شهر ماهان است و تقریبا در پای کوه های اطراف شهر است. نزدیکی و قرابت شهر به کوه سبب شده تا از هوای خنک تری نسبت به کرمان برخوردار باشد. شهر ماهان را که دیدم یاد جمله ای از بزرگی در وصف تهران افتادم، آن بزرگوار شهر استانبول را دیده بود و این چنین نقل کرده که اگر استانبول شهر سرو هاست تهران شهر چنار هاست. دور بودن از گرمای کرمان، ماهان را شهر چنار ها کرده است. خیابان هایی تنگ که با پوششی از چنار های بلند مانند طاقی پوشیده شده اند و الحق که زیبایی خارج از وصفی به ظاهر چروکیده خیابان های شهر داده است. مسیر مزار شاه نعمت الله هم در جوار این خیابان های آغشته از چنار است.

گنبد و بارگاه مزار در کنار گلدسته های افراشته در پیوند با این چنار ها هیبت بهشتی به فضا و محیط حرم داده است. حرم شاه نعمت الله دارای دو صحن است که از پس هم قرار دارند. از یک در نه چندان بزرگ وارد یکی از صحن ها شدیم و به دور حوض بزرگی گشتیم و از در دوم که جلال و شکوه بیشتری داشت وارد صحن دوم شدیم. صحن دوم از یک سو با گنبد و بارگاه احاطه شده و از سه سوی دیگر با هجره هایی نه چندان بزرگ محصور است. در درب ورودی گنبد یک کشکول بزرگ و نمادین جا خوش کرده است که بیانگر مسلک درویشی و عارفانه صاحب بارگاه است. انتظارم از قبر شاه نعمت الله یک ضریح بود ولی صندوقچه کوچکی روی قبر وی گذاشته بودند و نشان از این می داد که پای به یک امام زاده نگذاشته اید. مانند بسیاری از قبور متبرکه به زنان چادر می دادند ولی محتصبی نبودکه بانوان مکرمه را از بابت حجاب و چادر گوشزد کند. عده ای چادر سر می کردند و تعدادی هم بی اعتنا بدون چادر پا به بارگاه حرم شاه می گذاشتند. در درون حرم چشمم به تابلویی شگفت انگیز افتاد از شمایل شاه که به قول دوستم هر کجا که باایستی چشمان وی تو را دنبال می کند و گویی چیزی می گوید. البته نقل است که اگر دیوان شعر او را تفعلی بزنید وصف حالی برایتان می آورد و حرفش را به گوشتان می نوازد. الحق که در آن تابلو با چیره دستی رازی نهاده شده بود که این چنین چشمان شاه نعمت الله همه جا ما را می پائید.

در درون بارگاه چند شبستان هم بود که یکی حجره و اتاقی داشت و نقل است که محل چله نشینی های وی بوده است. در درون اتاق چهار ذوالفقار در چهار ضلع منقش است و بر روی و بالا و زبر ذوالفقار ها اشعار وی و آیات قرآنی حک شده بود که با بوی گلاب و عود درون اتاق حالتی روحانی و معنوی را به بیننده القا می کرد. نماز و دعایی به اتفاق دوستم در همانجا اقامه کردیم و براستی آن فضای معنوی سبب ساز یکی از بهترین عبادت ها و حضور قلب من بود. وقت به سرعت رو به تنگی گذاشته بود و ما ناچارا مزار وی را ترک کردیم و راهی کرمان شدیم و شاید در بار دوم به تماشای مناظر طبیعی ماهان نیز نائل آئیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

باغ شاهزاده

باغ شاهزاده

تقریبا 10 سال است که به بهانه های گوناگون ساکن و مقیم کرمان بوده ام. از بهانه درس خواندن گرفته تا جویای کار بودن و در این زمان طویل المدت کمتر پیش آمده سری این سو آن سوی کرمان بجنبانم و از مناظر طبیعی و اماکن تاریخی اش حضی معنوی و البته بصری ببرم. ماهان کرمان یکی از این مناطق بوده که در سیاحت آن تنبلی کرده ام. نزدیک پانزده سال پیش در عنفوان بلوغ بهمراه خانواده گذری کوتاه داشته ایم ولی جز چند تصویر موهوم از باغ شاهزاده چیز دیگری از پس ذهنم نمی گذرد. کرمان را اگر در نگاه اول ببینید چندان جالب و زیبا بنظر نمی آید ولی اگر کمی انگشت زکاوت در دهان گذارید و یا با کمی تحقیق به کرمان آمده باشید می توانید در طول دو روز چشمانتان را با کلوت های بی نظیر شهداد تا خنکای کوهپایه های جبل بارز جلایی تازه بدهید و از تق تق آهنگین بازار مسگری یا آبنمای زیبای باغ شاهزاده، فرهنگ قدیمی و غنی این شهر را دریابید.

از آنجا که حادثه خبر نمی کند عزم ناگهانی من و دوستم برای سفر به ماهان خبرمان نکرد. برای منی که سکون را بر حرکت ترجیح می دهم پر بیراه نیست که بگویم یک سفر برای من حادثه است و باید ابر و باد و مه و خورشید هم دست شوند تا من گران مایه را خیز حرکت دهند. حوالی بعد از ظهر راه افتادیم، توشه سفرمان یک فلاکس چایی و یک روانداز برای نشستنمان بود. سی کیلومتر سفری نه چندان طولانی است و مایه خستگی مسافران نمی شود. جاده هفت باغ نامی است که دو دهه پیش بر مسیر میان کرمان و ماهان گذاشته اند. طرحی رویایی که قرار بود مسیری سر سبز را در هفت قسمت ایجاد کند و فاصله دو شهر را با درختان جور واجور تزئین کند و زمین های اطراف را برای ویلا سازی به مردم بفروشند. از آن رویا جز یک اتوبان چیزی نمانده و نه آن مسیر هفت گانه سر سبز ایجاد شد و نه آن ویلا های آنچنانی، تنها حسن آن همین مسیر اتوبان است که مانند پیستی برای جوانان عاشق سرعت و خطر است.

اگر نا آشنا و نابلد ماهان باشید سفر اولتان به احتمال زیاد از برای بازدید مزار شاه نعمت الله ولی و باغ شاهزاده است. ما هم جز دسته نا بلد بودیم و راه باغ شاهزاده را پیش گرفتیم. از پانزده سال پیش و تصاویر کارت پستالی چگونگی این باغ در ذهنم بود ولی همانگونه که انتظار داشتم جزئیات برایم تازگی و شگفتی داشت. در مقابل سردر بزرگ و شیروانی باغ دو جوی آب عریض وجود دارد که به سبب شیب زیاد شتابان آب در آن می غلتد. در داخل این دو جوی سنگی به موازات یکدیگر درختان چنار بود که به بلندی آسمان طعنه می زدند و اگر کنارشان می ایستادی دو دست شما یارای آغوش گرفتن درخت را نداشت و تنه کلفت آنان نشان از قدمتشان می داد. این چنار های زیبا و سر به فلک کشیده به حق منظره زیبا و سایه ساری فراخناک را برای گردشگران فراهم آورده بود و فرصتی را سبب می شدند تا در جوار شان نشسته و از صدای جوش و خروش آب و غلتیدنش بر روی سنگ ها و نسیم خنکای عصر گاهی لذتی وافر ببریم. از سر در که گذشتیم نمایی به مراتب زیبا تر پیش چشمانمان قرار گرفت آن دو جوی آب کذایی مسیر را به صورت پلکانی پائین می آمدند و برای عبور از هر پله آبشاری کوچک را ایجاد کرده بودند که صدای این آبشار های کوچک با نوای خوش الحان پرندگان در هم آمیخته بود و دو ردیف جنار انبوه بسیار قد کشیده این تابلوی زیبا را کامل کرده بود چشمم را که به انتهای باغ می دوختم خانه سفید رنگی خود نمایی می کرد و گویی مرواریدی است که دردل این صدف دلربایی می کند. هرچه پیش می رفتیم و پله ها را گذر می کردیم آن مروارید خودش را با جزئیات به ما نمایان می کرد. افسوس که دیر وقت رسیده بودیم و اجازه نیافتیم که داخل عمارت باغ را سیاحت کنیم. وقت تنگ بود و هنوز مزار شاه نعمت الله مانده بود. آن همه زیبایی را گذاشتیم و عزم مزار کردیم و در تمام آن سیاحت با خود می گفتم این معماری و ذوق و تجربه ای چند صد ساله است که بزرگان سرزمین برایمان به ارث گذاشته اند و ما با نادانی تمام این سرمایه عظیم را به گوشه ای رانده ایم و شهر ها و خانه هایمان را با اصرار زشت و کریه می سازیم.

ادامه دارد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

غلبه بر ترس

غلبه بر ترس

1- بالاخره با پا فشاری بر پیشنهادش ما را هم همراه خود کرد، گرچه خیلی امیدوار نیستم و این کار را محکوم به شکست می دانم ولی به قول معروف تیری در تاریکی، شاید بر هدف نشست. تبلیغات بسیار شکیلی را آماده کرده ایم و کار خود را در اماکنی که مناسب میدانیم پخش می کنیم. دوستم بسیار شادمان است و یقین دارد که موفق می شویم و کمکم دارد روحیه پر شور و شوق خود را به منم منتقل می کند. همچنان در کرمانم، بالاخره بعد از چند روز کار امروز را به فردا انداختن یا علی گفتم و یکی از کار های عقب مانده را جمع و جور کردم. کار و بار امروز،  برخلاف انتظارم بسیار سریع بر غلتک افتاد و زحمتی نداشت.

2- یکبار برای خود قراری گذاشتم، اگر از چیزی ترسیدم عزمم را جزم کنم تا بر ترسم فائق آیم و موانع را از پیش رو بردارم. این روز ها از آن روز هاست. بسیار با خود کلنجار می روم و دقایقی پر تلاطم را با خود می گذرانم تا بر ترس غلبه کنم و کاری را که می بایست انجام دهم را به پیش ببرم. فقط کافی است یکبار بر ترس خود غلبه کنید، هیمنه اش فرو خواهد ریخت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یکم از همه جا

یکم از همه جا

1- امروز دوباره وبگردی کردم البته در میان بلاگ های بیان هم سرک کشیدم، از روی نامشان انتخابشان می کنم. وبلاگ هایی که ماهیت کپی برداری و پروپاگاندا دارند را سریع می بندم. وبلاگ می خوانم نه برای خواندن مطالبی که صبح تا شب مغزمان با آن بمباران می شود یا حرف هایی که در دیگر سایت ها به وفور یافت می شود بلکه نگاه به آدم ها از زاویه ای که هیچ گاه در واقعیت نمی توان دید. ... چند روز است که حال و هوای تغییر قالب وبلاگ به من سیخونک می زند ولی حوصله انتخاب قالب جدید و پیرایش آن را ندارم. برای من که از دانش رایانه و وب بهره ای نبرده ام پیرایش و آرایش وبلاگ بسیار زمان بر و طاقت فرساست.

2- دوباره به کرمان آمده ام، تنهایم و سکوت از در و دیوار اینجا می ریزد و تنها صدایی که می آید جرق و جرق دیوار و سقف است. برای همین تلویزیون را روشن کردم و صدایش را ملایم تا این فضای پر از سکوت را کمی به قلیان آورد. آدمیزاد چرا اینگونه است؟ زمانی که در سیرجان هستم از شلوغی و محدودیتی که دارم نالانم و الان که در این جا فراغ بال یافته ام دلم جای دیگری است.

3-  دیروز، پشت فرمان، در میان گردنه خانه سرخ، بین کرمان و سیرجان، خدا را شکر کردم، برای تمامی داده هایش، دیروز روز خوبی نبود، روزی که یک زخم قدیمی ولی همچنان تازه سرباز کرده بود. این زخم قدیمی خیال کهنه شدن ندارد. این زخم اوج و فرود دارد ولی انگار نمی خواهد سایه اش را از زندگی ما ببرد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

حرکت جوهری

حرکت جوهری

گاهی وقت ها زندگی از نظر آدمی بسیار پیچیده  می شود. انسان احساس می کند اتفاقات زیادی مانند دومینو پشت سر هم باید بیفتد تا کمی لذت سرخوشی و خوشبختی را لمس کند. چند سال پیش در زمان دانشجویی بخاطر سربازی و خشمی که از رفتن به سربازی داشتم بسیاری از برنامه های زندگی را تعطیل می کردم. می خواستم سر کار بروم ولی پیش خود می گفتم آخر چه، تو باید دو سال سربازی بروی و این دو سال فاصله، تلاشت برای حضور در بازار کار را ناکام و بی فایده می کند. ولی هم اکنون نه لازم است سربازی بروم و نه از آن سال ها استفاده بهتری کردم.

 دوستی می گفت شادی یعنی دور بودن از غم، حسرت و عقده. تمام تلاش خود را معطوف این کردم که حسرت گذشته را نخورم و به خاطر نداشته هایم احساس کمبود و عقده نکنم و غم اندوه آینده و اتفاقات نامعلوم آن را نداشته باشم. برای نیل به این سه هدف راهی جز تلاش و برنامه ریزی امروز نیست البته من گزینه دیگری را هم به آنان اضافه کردم، توقع نداشتن از دیگران. کمک خواستن از دوستان و اطرافیان را عیب نمی دانم ولی متوقع بودن از آنان جز رنجش چیز دیگری را حاصلتان نمی کند.

درس من از زندگی بیست و هفت ساله ام این است که همواره امید داشته باشید. ممکن است تمام شرایط بضرر شما باشد ولی تنها یک روزنه می تواند شرایط را عوض کند. تسلیم شرایط موجود نشوید، اگر راهی نیست آن را بسازید و امید داشته باشید که می رسید و این را فراموش نکنید زندگی رسیدن به هدفتان نیست بلکه زندگی شما همین حرکت و تکاپو در مسیری است که انتخاب کرده اید. 


https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید

رد کارپت

رد کارپت

 اینجا ایران است با پرچمی سه رنگ. سبز، سفید، قرمز. در جهان خوشنام نیست، ایرانیان را جماعتی عصبانی و خشن می دانند. آزادی بیان دارد اما در کنج زندان.گشت ارشاد دارد اما آنان را که از مسیر پیشینیان دور افتاده اند به صراط مستقیم می آورد. ایران کلان شهر دارد اما آلوده ترین ها را. ایران جوان زیاد دارد اما بیکار ترین ها را. ایران مردمانش ناراضی ترین ها هستند، هر چه کار می کنند باز احساس می کنند کم است حتی در بین غمگین ترین ها در جهان هستند. این را اضافه کنید که در بین فاسد ترین کشور ها هم هست. اما این تمام ماجرا نیست. اگر در جهان چنین کلماتی ایران را توصیف می کند ولی برای مردمانش رنگ و بوی دیگری هم دارد.

ما تیم والیبالش را دوست داریم. ما به آن بازی مقابل آرژانتین افتخار می کنیم. ما به لبخند ها و ملق های عابد زاده در حماسه ملبورن افتخار میکنیم. ما آن شب رویایی در فرانسه که آمریکا شیطان بزرگ را شکست دایم مفتخریم. ما به جوانان و نوجوانان مان که تمام آرزو ها و عشق هایشان را در میادین مین و پشت خاکریز ها چال کردند می بالیم. ما به جدایی اصغر فرهادی افتخار می کنیم اما به اسکارش نه. ما به صد سال تلاشمان برای آزادی افتخار می کنیم. ما به گذشته پر فراز و نشیبمان در عبور از هزاره ها و قرن ها افتخار می کنیم. ما به فردوسی و سعدی و حافظ و امیر کبیر و دها تن دیگر می بالیم. ما چیز های زیادی برای عشق ورزیدن به ایران داریم. ما شب ها زیر لحاف چهل تیکه ایران می خوابیم.

چند سطر بالا را تحت تاثیر فیلم رد کارپت رضا عطاران نوشتم. برداشت من از این فیلم همین هاست. مردی عاشق سینما که بعد از تلاشی هفت ساله می تواند در قواره یک توریست به فرانسه برود تا اسطوره هایش در هالیوود را ببیند اما چیزی که نصیب او می شود سرخوردگی است. مردی که آرزویش آن سوی آب هاست ولی هویتش در این سو.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید
در ستایش مسعود

در ستایش مسعود

در ستایش مسعود

زمانی که یک پیر مرد هفتاد و سه ساله نگاهی به پشت سر می اندازد و گذر عمر و اتفاقات ریز و درشت آن را بالا و پائین می کند می تواند چه چیز هایی را بیابد تا به آن افتخار کند؟ این مرد کهنسال مسعود کیمیایی است با کوله باری از تجربه فیلم سازی در دو حکومت و کار کردن با پیر و جوان این مرز و بوم با عقاید و افکار گوناگون.

مسعود کیمیایی دیشب مهمان برنامه هفت بود، همین یک اشاره از جانب مجری کافی بود تا خواب را ساعتی بر چشمانم حرام کنم و پای صحبت های یکی از شناسنامه های سینمای ایران بنشینم. بسیار آرام سخن می گفت و سوال های بسیار بد مجری را با آرامشی که در کلامش بود پاسخ می گفت. اما آن هنگام که مسعود تصمیم گرفت در باب حاشیه های سینما و حرف و حدیث های پیرامونش صحبت کند به مانند شخصیت های پر جوش و خروش فیلم هایش به قلیان آمد و آن سکوت و آرامش نهادینه در چشمان و رخسارش تبدیل به دیگ جوشانی شد. وی بی آنکه گرداننده بی ذوق و هنر برنامه از او سوالی کند خودش سراغ جواب سوالهایی می رفت که بسیاری از منتقدان او در این چند ساله بر کاغذ جراید و صفحه تلویزیون ها نوشته اند و گفته اند.

مسعود کیمیایی مانند بسیاری از سینماگران قبل از انقلاب که مورد غضب انقلابیون بودند و رفتن را بر ماندن ترجیح دادند تصمیم گرفت بماند تا با چک و چانه فیلم هایش را بسازد. همین ترجیح قرار بر بی قراری و رفتن خشم و غضب هم نسلانش را در پی داشت و سیر انتقادات و افترا ها بوده  که به او زده شده است. مثل چوب دو سر نجس مصداق اوضاع و احوال او در سه دهه گذشته است. وی از طرف دوستان به خاطر فیلم ساختن در فضای حکومتی که آنان را غربت نشین کرده است مورد شماتت بوده و از طرف مسئولین جدید هم همواره غیر خودی و عنصری نا مطلوب شناخته می شود. اما همه اینها او را نشکسته و هنگامی که بر پشت سر خود نگاه می کند مردی را می بیند که هیچ گاه در کنار قدرت نایستاده و به قول خودش فیلم هایش را با پولی که مردم در گیشه می پردازند ساخته است. او بر این ادعا پا فشاری دارد که رفیق و یار سیاست مداران نبوده و بجایش همراه مردم بوده است. این دعوی و ادعای بسیاری است و براستی فضیلتی در آن نهاده شده که همه خود را دارای چنین سجایایی می دانند. اما این مردم هستند که در مقام قاضی می نشینند و مهر دروغگو، راستگو بر پیشانی افراد می زنند. مسعود کیمیایی انسان است و مانند هر انسانی مبری از خطا و هوای نفس نیست ولی در قضاوت این مرد همین کافی است که قیصرش را پیشینیان زندانی می کردند و معاصران، گزمه و شرطه بر سر فیلم هایش می گذارند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

ما همانیم که بوده ایم

ما همانیم که بوده ایم

ما بزرگسالان با یکدیگر بحث می کنیم، از اشتباهات و قصور های همدیگر می گوئیم، از زبان تلخ و تند و تیز یکدیگر شکایت می کنیم و گاهی دست به یقه می شویم. ولی آیا کودکان هم اینگونه اند و از هم دلگیر می شوند. همدیگر را قضاوت می کنند و از کلام یکدیگر بدنبال منظوری خفا و پنهانی اند؟

دیروز که به شکلی تصادفی شاهد و ناظر بحث چند دختر بچه بودم کنجکاویم گل کرد تا آخر و عاقبت و کیفیت این مباحثه را ببینم. کودکان به زور به هشت سال می رسیدند، شیرین و با نمک و زیبا بودند و با آن گویش کودکانه خود دل هر رهگذری را می بردند. دو دختر بودند که از هم شاکی و بقیه دوستانشان هم ناظر بودند و گاهی طرف این و گاهی طرف آن را می گرفتند. دختر بچه شاکی تپل تر و با موهای دم اسبی و رنگ قهوه ای و دختر بچه متهم کوتاه تر، لاغرتر و با موهای بلند و مشکی بود. دختر دم اسبی اصرار داشت که دختر مو مشکی خبر چینی کرده و مادرش هم دیگر اجازه نمی دهد به دوچرخه سواری برود اما دختر مو مشکی اصرار داشت که هیچ چیز نگفته و اگر مادرش او را تنبیه کرده به خاطر آگاهی از رازش نیست. دختر دم اسبی زیر بار نمی رفت، او خباثت های دختر مو مشکی را فقط به خبر چینی نمی دانست، او فاش کرد یکبار که دوچرخه اش خراب بوده او اجازه نداده است از دچرخه اش استفاده کند و بسیار خسیس است. دختر مومشکی هم یادآوری کرد که در مدرسه، او اجازه نداده از جامدادیش استفاده کند و بهانه آوردی که جا مدادیت همراهت نیست، تو دروغگویی. افشاگری آنان از رفتار یکدیگر ادامه داشت و هرکدامشان هر جا که دلگیری داشتند را رو می کردند تا ثابت کنند طرف مقابلشان بد تر است. این تمام ماجرا نبود دختر دم اسبی در پایان بحث منظوری پنهانی از حرف های دختر مو مشکی استخراج کرده بود. او گفت تو وسایل مدرسه و اسباب بازی هایت از مال من پائین تر است و مال من بهتر و خوشکل ترند و تو به من حسودی می کنی. دروغ، اتهام زنی، خبر چینی، قضاوت و حسادت در بین این کودکان هم جاری و ساری بود.

پ.ن : شاید رذیلت های ما از همان بچگی شکل میگیرد و ما همانیم که در هشت سالگی یا شاید هم کمتر، بوده ایم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید