هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

101

101

پریروز صدمین مطلب هم در این وبلاگ قرار گرفت و هم اکنون داری چهل و دو هزار هشتصد و چهل و چهار کلمه .... و صد و پنجاه و پنج هزار و بیست و شش حرف است. این کلمات و حروف مانند شماره شناسنامه و یا کدملی مختص به من و تنها معرف من است مثل کد های ژنتیکی و یا دی ان ای. اگر یه کلمه و یا یک حرف از این مطالب جدا شود دیگر کد های معرف من نیستند مانند دی ان ای که اگر تنها یک ژن از صد ها هزار ژن تغییر کند دیگر با فرد دیگری روبرو هستیم.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

مرثیه ای برای سیمین

مرثیه ای برای سیمین

اهل شعر نیستم، بسیار کم شعر می خوانم، خود را تا حدودی کتاب خوان و آشنا به فضای ادبی حاکم بر کشور می دانم ولی بعضی نام ها هستند که هر چقدر من نادان آثارشان را نخوانده باشم، وصف حال ایشان را از زبان قلم زنان عرصه کاغذ و دوات شنیده ام. سیمین بهبهانی یکی از این شعراست، شاید اگر داریوش شعر او را برای آهنگش انتخاب نمی کرد من نام سیمین را نمی شنیدم.

دوباره می سازمت وطن، ترانه ای که بار ها گوش داده ام و از شما چه پنهان بار ها هم اشک را بر صورتم جاری کرده است و دیروز که خبر رحلت ترانه سرایش را شنیدم برای این بانو چشمانم نمناک شد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

زندگی پی

زندگی پی

آیا به خدا باور دارید؟ این سوالی است که کارگردان فیلم زندگی پی از مخاطب خود می پرسد و شاید به اندازه افرادی که با این سوال روبرو می شوند جواب وجود داشته باشد ولی فیلم زندگی پی و جادوی سینما آخر سر همه را به یک جواب می رساند، یک جواب خیلی ساده. شاید در فلسفه با مفهومی به اسم ایمانگرایی آشنا باشید ولی آن دها فیلسوف و صد ها کتاب در باب ایمانگرایی هیچگاه به این خوبی مقصود خود را بر قلب میلیون ها انسان نشانده اند. فیلم زندگی پی روایت گر داستان هیجان انگیز و پر تلاطم نوجوانی هندی است که همراه با خانواده اش در کشتی در میان طوفان عظیمی به دام افتاده است. راوی داستان خود پی در میانسالی است هنگامی که مردی پخته است و داستان خود را برای روزنامه نگاری تعریف می کند تا او آن را کتابی کرده منتشر کند. حکایت عجیب او دقیقا از زمانی آغاز می شود که کشتی دچار طوفان شده است و او به شکل معجزه آسایی همراه چند حیوان در یک قایق اسیر می شود. نزاع شدیدی بین حیوانات حاضر در قایق در می گیرد. و دست آخر یک ببر پیروز میدان می شود و همراه با پی در قایق تنها می مانند، انتظار تماشاچی ادامه این نزاع بین پی و ببر است ولی این رقابت برای تصاحب قایق کم کم جایش را به نزدیکی و همدلی بین این دو می دهد جایی که دو دشمن از شر تنهایی بهم پناه می برند. ماجرای عجیب و تا حدودی ماورایی پی به اینجا ختم نمی شود. حضور در یک جزیره عجیب با حیوانات و ماهیانی شگفت انگیز سفر پی را رنگ و لعابی تخیلی و افسانه ای می دهد. تمام این صحنه های حضور در دریا و جزیره بسیار زیبا آفریده شده اند تا تماشاچی میخکوب صندلی و محو فیلم شود.

پی در آخر داستان با ببر ستیزه جوی درون قایق در ساحلی امن نجات پیدا می کند ولی زمانی که از شدت خستگی بر شن های ساحل می افتد ببر را می بیند که خرامان خرامان از او فاصله می گیرد و در انبوه درختان جنگل محو می شود، تلاش رقت انگیز پی برای صدا زدن ببر بی نتیجه است و ببر می رود. اما وجه دراماتیک داستان در ورای جلوه های ویژه فیلم تازه آغاز می شود جایی که ماموران بیمه کشتی غرق شده، از پی چگونگی نجاتش را میخواهند و او داستان را با ببر، جزیره شگفت انگیز و نجات پرماجرایش شرح می دهد ولی ماموران بیمه که نماد عقل گرایی هستند این داستان را دروغ می پندارند و بر این اصرار می کنند که برهانی و دلیلی برای زندگی خود درون یک قایق، با یک ببر و آن جزیره اسرار آمیز بیاورد. . ولی پی هیچ مدرکی به همراه خود ندارد. ماموران بیمه او را ترغیب می کنند که داستانی باور پذیر برایشان بگوید. پی که با چهره های مات و مبهوت ماموران روبرو می شودسرگذشت قابل فهم از خود و پدر و مادرش در درون کشتی و قایق را تعریف می کند. پی شخصیت هایی انسانی داستان دومش را با حیوانات ابتدایی درون قایق که در حال نزاع با هم بوده اند و هم دیگر را کشتند جایگزین میکند. ماموران بیمه را با همین داستان اقناع می کند ولی همین لحظه است که بیننده شک می کند آنچه را دیده است حقیقت دارد یا خیر شاید همان داستان دوم درست باشد. اینجا درست زمانی است که کارگردان تیر خلاص را بر ذهن و قلب بیننده می نشاند. روزنامه نگار ابتدای فیلم که در واقع نماینده ذهن پرسشگر بیننده است از پی میانسال همین سوال را می پرسد که آیا داستان دوم حقیقت دارد؟ و پی جوابی قابل تامل می دهد. او می گوید " تو دوست داری کدام داستان حقیقت داشته باشد، داستانی که ببر و یک جزیره شگفت انگیز  دارد یا داستان چند انسان که درون قایق همدیگر را برای خوردن می کشند " در حقیقت این سوال از بیننده پرسیده شده است. پی روزنامه نگار را دعوت به ایمان به ماجرایش می کند بدون آنکه مدرکی بر این سرگذشت پر پیچ و تاب داشته باشد.

ذهن مادی گرا و تجربه گر بشر مانند آن ماموران بیمه چیزی را که قابل درک و شهود برای تمامی انسان ها نباشد را نمی پذیرد. انسان عقل گرا و علم گرا وحی، جبرئیل، یونس پیامبر گیر افتاده در شکم ماهی، عمر هزار ساله نوح را قبول نمی کند ولی شما کدام را دوست دارید؟ شما داستان خدا را باور دارید؟ شما کدامیک را ترجیح می دهید داستانی از بشر بدون خدا یا با خدا.  کارگردان ما را در این فیلم دعوت به دینداری نمی کند ولی خداباوری را داستانی شگفت انگیز می داند که انسان دوست دارد باور کند.  من حتی چند بار دیدنش را به شما توصیه می کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دایره مینا

دایره مینا

چند ماهی است که از بیکاری میگذرد، ماهای اول را سرگرم رفع و رجوع معافیت از خدمت بودم. همیشه پیش خود و در خلوت به این فکر می کردم که اگر درس و مشق را تمام و کسوت دانش پژوهی را از تن بدرکنم و رخت کار و تلاش بر تن کنم چه کار ها و چه ایده هایی را بر عالم واقعیت رقم خواهم زد. ولی در حقیقت هیچ چیز بوقوع نپیوسته است. چشمانم به دهان پدرم است مگر او مرا به سمت کاری هل دهد. نمی خواهم از زمانه و بیهوده بودن تحصیل بنویسم و سال هایی که به هیچ هدفی پی هم آمده اند و رفته اند میخواهم از چرایی و چگونگی بی میلی و تنبلی خود بنویسم. شاید باید تیغ انتقاد را متوجه خود کنم منی که هنوز همانند کودکی در عالم خیال سیر می کنم و از قرار دادن پاهای خود بر زمین می ترسم. من سوراخ توبه را خوب می شناسم چون بار ها از این جمود توبه کرده ام ولی سوراخ حقیقت را گم کرده ام. من نمی دانم چگونه باید زندگی کنم.

1- به قول یکی از دوستان کاری را که شروع کرده ای به آخر برسان تحصیلاتت را تا دکتری ادامه بده و مسیر زندگیت را بر این استوار کن که سرآخر یک استاد حق التدریسی دانشگاه شوی. درس خواندن و یادگیری را دوست دارم ولی از این می ترسم که چند سال دیگر در همین نقطه باشم که هم اکنون هستم ولی پنج سال پیرتر و شرایط برای آزمون و خطای بسیاری از فرصت ها دیگر گذشته باشد و در ضمن چند سال پیش رو در دوره دکتری همانند قبل خواهد گذشت و نکته هیجان انگیزی نخواهد داشت مگر خودم چاشنی هایی به آن اضافه کنم.

2- کاری هر چند کوچک و بی تناسب با تحصیلات طویلم پیدا کنم هرچند که چندبار یافته ام و به دلایل گوناگون از آنان گریخته ام.

3- زمانی که با تیزبینی و بدور از تعصب به زندگیم نگاه میکنم خود را فردی خیالپرداز میبینم که خوشبختیش زمانی بر دایره مراد چرخیده که تمامی افکار و مخاطرات واقعی را از ذهنش دور کرده و اسب خیال را در جولان بی کران تصوراتش رانده است. شاید پیگیری همین منوال و رویه بهترین گزینه برای من باشد. زندگی عاری از تنش و فشار که فضا برای بازی این کودک فراهم باشد. زندگی که بر آن هدفی گذارده شده باشد و اراده بر رسیدن به این هدف متمرکز باشد. زندگی در این دایره مینا هنرمندی می خواهد

جان کلام این است که آهاااای غم، از من دور شو

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یک نظر بر خوبرویان که حلال است؟!

یک نظر بر خوبرویان که حلال است؟!

1- اینکه انسان چیز هایی داشته باشد تا به واسطه آن خاطرات گذشته، غم ها و شادی ها را زنده کند بسیار پسندیده است و شاید هم مرور آن خاطرات لحظات جلادهنده ای برای روح و روان را فراهم کند. مدرسه رفتن شاید برای خیلی ها زنده کننده خاطرات و وقایح تلخ و شیرین باشد، همان که نستالژی صدایش می زنند. چند روز قبل که راه را گم کرده و به طور اتفاقی از حوالی دبیرستان خود سردرآوردم بسیار شادمان شدم و بی اختیار راه را به داخل آن کج کردم و چند دقیقه ای را به قدم زدن در حیاط آن مشغول شدم. منتظر بودم تا شاید لحظات هیجان انگیزی را که داشته ام پیش چشمانم زنده شوند ولی هر چه به مغز دچار آفت گذر زمان خود فشار آوردم نکته و لطیفه جالبی به یاد نیاوردم و بیشتر یک حس سرخوردگی مرا فرا گرفت که چه دوران بی شر و شوری را گذرانده ای که هیچ ماجرا و داستان مسرت بخشی برای گفتن نداری. تنها چیزی که در گوشه ذهنم جا خوش کرده است آمدن و شدن های هر روز در مدرسه است نه چیز دیگری.

2- از قدیم گفته اند گرایش به زیبایی از خصوصیات فطری و جبلی انسان است و اگر آدمیزادی را دیدی که در مقابل تابلویی زیبا یا نوایی نوازش دهنده روح بی اعتنا ایستاده و حالت چهره او را منقلب نمی بینی بدان که از آن خصیصه جبلی بویی نبرده و با کسوت آدمیت مراحلی را فاصله دارد.

در این شب های تنهایی که به پیاده روی مشغولم چشمم به ماهرویی افتاد و به عادت همیشگی سر را به پائین انداختم ولی آن ماهتاب پیچیده در رنگین کمان عنان را از کف ما ربود، ایستادم و چشم را از امتداد آسفالت خیابان به آن چهره نورانی دوختم. باز حیا اجازه نداد که دل سیر او را ببینم، سر را پائین انداخته، بی اعتنا به وی از آنجا رفتم و تا انتهای قدم زدن آن شبم در این فکر بودم که سیمای دلفریب او مانند نوای پنجه های هنرمند استادی بر سیم های بی جان تار است.

پ.ن: اول که رسیدی نگاه به چشمانش کن دوم به لب و دندانش کن سوم بنشین ببین چه گرم است چهارم جان به قربانش کن


https://t.me/SaeedDiary

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شب های دلتنگی

شب های دلتنگی

1- به واسطه سنگ کلیه ای که چند روزی است گریبان مرا گرفته و فکر و ذکر مرا معطوف به خود کرده است چند شبی است به همراه پدر یا به تنهایی به پیاده روی می روم. پیوسته اب می خورم و راه می روم تا شاید این سنگ راه خروج در پیش گیرد و هم خود را به جایی که تعلق دارد برساند و هم مرا از ملولی و کسلی در آورد ولی چه سود که همچنان قرار بر سکون نهاده است. سال ها قبل که در کرمان بودم گهگاهی و مواقع دلتنگی راسته خیابان و کوچه ای را در پیش می گرفتم و متفکر طول و عرض انان را بالا و پائین می شدم. دیشب که به همراه پدر نبودم و تنها به قدم زدن مشغول بودم دوباره به یاد قدم های اندوهگین آن سال ها افتادم از پیاده روی های خروس خوان تا قدم رنجه های نیمه شب پیش چشمانم هویدا گشت. آن سحر کذا را به یاد آوردم که در طول یک روز چند شکست را متحمل شده بودم. بی خوابی و غصه ای که از ناکامی در دلم افتاده بود تاب مرا شکست و راهی خیابان های تاریک و خلوت شدم و تا دمدمای جوش و خروش مردم راه میرفتم بی آنکه گذر زمان را احساس کنم. آن شب یکی از تنها ترین شبهایم بود.

2- چند صباحی است دوستان پی کار را گرفته اند که باب شراکتی را در کسب و کار باز کنیم. ایده های مختلفی میدهند و نقد های بسیار بر ایده های یکدیگر می کنند، تنها کسی که همچنان بر کسوت نقد نشسته و هنوز ایده ای را رو نکرده منم. ولی پر بیراه و بی انصافی نیست که اگر بگویم طرح های آنان هم چنگی به دل نمی زند. یا محکوم به شکستند یا رویاپردازانه اند.

هر سه ما در یک دانشگاه درس خوانده ایم و رشته تحصیلی مان هم یکی است ولی کار و بارمان متناسب با تحصیلاتمان نیست. یکیمان سوپر مارکت دارد، آن یکی کناردست پدر مشغول حسابداری است و من هم زیر دست پدر گهگاهی در امر کشاورزی کمک حال ایشان هستم. هر سه ما بدلیل اینکه کار و باری متناسب با تحصیلمان نداریم خجول و آزرده خاطریم. البته آن یکی که سوپر مارکت داردفرموده اند هر چه زودتر به این نتیجه برسیم که آن سال ها برای درس و تحصیل بیهوده بوده است ماهی را زودتر از آب خواهیم گرفت. کم کم دارم به این جمله قصار هم قطار خود ایمان می آورم ولی چه کنم که پذیرفتن آن کمی مشکل و ثقیل است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید