هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

قاضی القضات و شرطه

قاضی القضات و شرطه

روزی دو جوان در میانه بازار به دلیلی که بر همگان آشکار است و همانا گردن فرازی ایشان می باشد دست بر یقه یکدیگر نهادند و ابروان فرو رفته در چین و چروک پیشانی را با ندا های زشت و کریه در هم آمیخته جد و آباد یکدیگر را پیش چشمان رهگذران بازار حاضر می کردند. زور هیچ یک بر دیگری کارساز نبود هر چه فن میزدند و یقه چاک می دادند و صدای کلفت را با کلمات قبیح تحویل هم دادند کارگر نیفتاد. یکی از آن جوانان رندی کرد و از در تهدید و حواله دادن وی به پدر پر زورش که قاضی القضات شهر است در آمد و وی را وعده داد که اگر تسلیم نشود و پیش چشم حاظران عذر تقصیر را به گردن نگیرد با اشارتی دست بسته به پیش قاضی میبرد. جوانک دوم هم توپ پری داشت. او هم آقازاده رئیس شرطه های شهر است و بیدی نیست که از این باد ها بلرزد و وی را خطاب داد که مرا از شرطه می ترسانی پدر من رئیس همین شرطه هاست. جوانک اول دید که قاعده بازی به مانند همیشه بر وفق مراد نیست و اینبار تیرش با سپر همچو خودش برخورد کرده است، رندی کرد و گفت پدر من قانون گذار است و پدر تو مجری قانون پدر من بر پدر تو ارجح است. فلفور می گویم قانونی ترتیب دهد که تو را دستگیر کنند.

جوانک دوم هم لبخندی بر گوشه لبانش جاری ساخت و بادی در غبغب انداخت و گفت پدر من هم با رشوه ای مبسوط می شاشد به قانونی که پدر تو نوشته است.

پ.ن: نقل به مضمون

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

آب در همان آسیاب می چرخد

آب در همان آسیاب می چرخد

دو کودک که به فاصله ای پنجاه ساله از یکدیگر متولد شده اند. یکی زاده شهر اصفهان و بزرگ شده و تعلیم یافته یکی از وعاظ و تظلم خواهان دوره مشروطه و یکی هم پرورش یافته در یک پرورشگاه در کرمان. هر دو ایشان کودکی و سرگذشتشان را به رشته تحریر در آورده اند و از قضا کتاب وصف حالشان جز بهترین آثار شان است. کودک اصفهانی جمالزاده است و کودک کرمانی هوشنگ مرادی کرمانی. جمالزاده را پدر داستان نویسی نوین ایران می نامند و مرادی کرمانی را داستان سرای کودک و نوجوان که اگر درمیان عامه مردم سری بجنبانیم بدون شک مرادی کرمانی را به واسطه قصه های مجید بیشتر سر زبان ها می بینیم و بدلیل نثر شیوا روان و آسانی که دارد نه تنها کودکان و نوجوانان، بلکه بزرگسالان را جذب خود کرده است و پر بیراه نیست که اگر بگوئیم بیشتر در میان بزرگسالان است که شناخته شده است. جمالزاده با آنکه در روزگار خود توآوری کرده است و به زعم خویش محاورات کوچه و بازار را وارد نثر فارسی کرده ولی در گذر زمان گرد کهنگی نیز بر روی آن نشسته است. بی اغراق و بی تعارف یکی از مسرت بخش ترین اوقات را به هنگامه مطالعه آثارش پدید می آید و سرشار از لطیفه ها و ضرب المثل های شیرین با چاشنی شعر که ذهن و دل هر خواننده ای را می رباید.

چیزی که مرا به این ذکاوت انداخت که ایشان را در این سیاهه مقایسه کنم فقر و تنگدستی ترحم برانگیز نویسنده کرمانی در مقابل نعمت و تنعم اصفهانی است. مرادی کرمانی بی پرده و بی حجاب تمام تنگدستی ها  و نداری دوران کودکی و همچنین وضعیت نابسامان و گاها خجلت انگیز پدرش و رفتار گهگاه دور از عقل خودش را در پیشگاه خوانندگان ایرانی که از اول عمر هر چه در گوش شنیده اند در مزمت پرده دری و در ستایش سرخ نگاه داشتم صورت با سیلی و آبروداری در میان خلق بوده است به تصویر کشیده و لخت و عور در میان آنان ایستاده است. با خواندن شما که غریبه نیستید مرادی، مردی را می بینید که نه تنها با فقر مادی دست به گریبان بوده است بلکه با فقر فرهنگی مردمان دورانش که کتاب خوانی بی حد و حصر وی را تمسخر می کنند و دنباله گرفتن هنر و ادب توسط وی را امری بیهوده می پنداشتند نیز در چکاچک پیکار بوده است.

اما جمالزاده زیبایی ها و گاهی زشتی هایی را در مردم دورانش به نگارش در می آورد که گاه بغض را در گلو طاقت تاب آوردن نیست و بی اختیار حلقه های اشک است که در گوشه چشمان جمع می شود. او بی کم و کاست و بی تعصب نیکی ها و زیبایی های مردم را در کنار تعصبات کور و خشن آنها قرار داده است. جمالزاده را که میخوانم به مانند توصیفی که خود کرده است می پندارم با انسان شریفی هم صحبت شده ام. او کتاب خوانی را گفتگو با انسان های شریف گذشته می داند. کتاب های این دو نویسنده را که می بندم و چشمانم را روی هم میگذارم مردمانی را میبینم که در مقابل علم و خرد جبهه میگیرند و با تعصبات خود زندگی می کنند و چشمانم را که باز می کنم ما همچنان همان مردمیم. همچنان وقت گذاردن جوانی در هنر و شعر و ادبیات و موسیقی امری بیهوده و در حوزه چرندیات است و فکر کردن در باب چیز هایی که  پیشتر در حوزه قطعیات بوده اند نیز جهل و نادانی است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

از جنوب تا شمال

از جنوب تا شمال

هر زمان که پای از سیرجان بیرون میگذارم و پای به شهری می نهم که مظاهر تمدن از قبیل کتابفروشی و سینما را بر جبین خود بدک می کشد سعی و تلاش را بر این استوار می کنم که از این ستاره درخشان عالمتاب به صحنه هنر و معرفت فیضی برده و روح را دمی با این دو قلقلک دهم و تن چرکین و دنیا زده را در آب زلال معرفت پاک و تمیز کنم. کتاب میدانگاه جولان خیال است و اسب خیال رو به هرسو که سوارش اراده کند می رود، سینما سوار شدن بر اسب خیال تولید کننده اثر است و چشم اندازی را پیش پای سوار قرار می دهد که خالق اثر از دیدن آن حض و کیف برده است. تجربه هر دوی این کیفیات، چه کتاب و چه سینما برای من وجد آفرین است. در سفر اخیر و چندباره به تهران زمان کمی یار شد و فراغت بالی پدید آمد تا به سینما برویم. من و خواهرم سینما را دوست داریم ولی از شدت علاقه وی کمی کاسته شده است و به همین جهت برای اینکه اوقاتی فرح بخش برای وی نیز فراهم شود سینما گالری ملت را انتخاب کردم که با سازه جدید و بدیعش آنطور که در برنامه هفت و جراید وصف حالش را شنیده بودم بتوانم برای او نیز تجربه جدیدی ایجاد کنم.

نزدیکی های غروب در لابی مسافرخانه یا به قول صاحبانش هتل حاضر شدیم و پذیرش را صدا زدیم که تاکسی برای ما در نظر بگیرد. مانند همیشه با کمی تاخیر ولی نه چندان طولانی آمد. بی درنگ خود را به تاکسی رسانده و سوار شدیم آدرس را که پیشتر پیدا کرده بودیم به راننده دادم و گفتمش که ما را عزم سینما ملت است. از لفظ و عباراتی که در توصیف آدرس و سینما بکار برد دانستم که بر مسیر مسلط است و ما را بی هدف به این و آنسو نمی دواند. مثل بسیاری از رانندگان نبود که در فهم آدرس و پیدا کردن مسیری خلوت دچار مشکل باشد. سینما دور و تقریبا شمالی تر از آنچه می پنداشتم بود. چهل و پنج دقیقه طول کشید تا رسیدیم. هر چه از جنوب تهران به شمال آن می رفتیم از چرکی و تیرگی نشسته بر رخ ساختمان ها کاسته و بر نویی و براقی آنان اضافه میشد، درختان تنومند چنار چشم مرا دزدیده بودند و از مناظر زیبای درختان در بزرگراهایی که اسم و رسمشان را نمیدانم بسیار لذت بردم، هرچه به شمال تهران نزدیکتر میشدیم کوها بزرگتر و چنار ها کشیده تر میشدند و البته گرمای هوا بود که کاسته میشد.

ساختمان و سازه سینما برای منی که رشته تحصیلیم در همین زمینه است بسیار جالب و حیرت انگیز بود. خواستم از اسرار آن سر دربیاورم و تجربه ای برایم باشد و به همین فراخور طول و عرضش را چندبار بالا و پائین کردم. فیلمی را که برای دیدن انتخاب کرده بودیم طبقه حساس بود، فروش بالا و حضور رضا عطاران دست در دست هم داد تا جمع بندی ما بر این باشد که حتما فیلم قابلی است. جزء اولین افرادی بودیم که بلیط تهیه کردیم، سینما بسیار خلوت بود و کمکم بر تعدادمان افزوده شد و به ده پانزده نفری رسیدیم. سینما پله ای بود و همان ابتدا آهی از نهاد ما بلند کرد به همین جهت ردیف اول نشستیم که دورترین فاصله از پرده را داشتیم البته بقیه هم انتخابهایشان دوری از پرده بود. یک زوج و دو زن در مقابل ما نشستند. یکی از آن دو زن کمی چاقتر بود. مانتو های کوتاه، شال های کوچک، آرایش زیاد ویژگی تمام زنانی بود که در سینما بودند. این فاصله چند کیلومتری از جنوب تا شمال علاوه بر تغییر در ظاهر شهر ظاهر مردمانش را هم تغییر داده بود. در اثنای فیلم بار ها اتفاق می افتادکه شال از سر بانوان محترم می افتاد و ایشان بی اعتنا مجذوب فیلم بودند و تلاشی جهت راست و ریست کردن آن نمی کردند و اگر نیک بر چهره شان هم نگاه میکردید از این حالت شوق و کیفی را هم در وجناتشان می دیدید. فضای تاریک و بی شرطه و محتصب سینما دقایقی را برای این زنان فراهم آورده بود که گیسوان را به هوای آزاد بسپارند و از این ریشخند به حاکمیت مسرور شوند. در شهر من هم پوشش مردم تغییر کرده است ولی تضادی که در تهران شاهد آن بودم در شهر کوچکی مانند سیرجان یافت نمی شود. تفاوت پوشش در جنوب تا شمال تهران از مانتو های بلند و چادر های سیاه است تا مانتو های رنگی و کوتاه و باز و گاهی شالی افتاده از سر. جامعه در حال تغییر ارزش هاست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

قلم و دوات

قلم و دوات

هر بار که سفری به تهران داریم تلاشمان این است که در برنامه گشت و گذاری در خیابان انقلاب را هم بگنجانیم. کتاب فروشی های متعدد آن آدمی را قلقلک می دهد تا سری را در میان آثار اهل قلم بجنباند و از عصاره فضل و ادب چکیده شده بر کاغذ بهره ای جسته و روح را با آن قوت بخشد. وقتی به کتابخانه کوچک خانه نگاه می اندازم در میابم که تعداد بسیاری از کتاب ها در تهران و در همین سفر های کوتاه تهیه شده است. شهر من کوچک است و جمعیت کتابخوان و شیفته قلم و دوات هم بسیار اندک و به همین فراخور کسی را مجاب نمی کند که کتاب فروشی وزین و پر باری دائر کند که هم زمینه معاش وی را فراهم کند و هم غذای روح اهالی کوچه ادب را. متاسفانه در چند سفر اخیر به دلیل تنگی وقت و نا خوش احوالی مزاج آمد و شد به خیابان کتابفروش ها میسر نبوده و اگر هم اندک شوق و ذوقی باقی مانده باشد به واسطه ناخوشی آن را به زمان دیگری موکول می کنیم.

از آنجا که دایره تقدیر همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد و آن زمان که گمان نمی بری به مقصود برسی دستی از آستین شعبده تقدیر بیرون می زند و کام را شیرین می کند. با خواهرم در میان خیابان و از عبور پر تلاطم آدمیان در حال گذر بودیم چشم که بهر سو میدوختیم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می یافتیم که ناگه چشمانمان به ویترین یک کتابفروشی آشنا شد. در میان آن همه دکان و مغازه که در صنوف دیگر مشغول کسب روزی بودند برآمدن یک کتابفروشی برایم بسیار عجیب بود و شتابان عنان را سفت کرده رو سوی هجره کتاب کردیم در را فشار دادیم و وارد شدیم در بالای آن زنگوله ای بود که با هر باز و بست شدن صاحب مغازه را ندا می داد که مشتری رسیده است و باید چرتش را پاره کند. مردی باریک اندام و بلند قد که گرد پیری و گذران سالیان دراز چین و چروک های فراوان در پیشانی و دور چشمانش نشانده بود ولی قد همچو سرو وی را نتوانسته بود خم کند. لباسی برازنده با خط های اتو و ریش تراشیده و عطر و رایحه خوش که حکایت از مردی منظم و آراسته می داد. تشخص او ما را هم شق و رق کرد و با صدایی گیرا کتاب مورد علاقه را درخواست کردیم. یکی بود، یکی نبود جمالزاده را خواستم مرد هم بی درنگ به انتهای مغازه رفت و با تاخیری نه چندان زیاد با کتاب آمد. این کتاب هم مانند همه آثار جمالزاده چهره خندان وی را در جلد خود حمل میکرد. با توجه به حجم نه چندان زیاد کتاب قیمت آن زیاد بود. با کمی گلایه و شکوه از گرانی کتاب پول را دادیم و قصد عزیمت کردیم که ناگهان در خاطرم آمد مدتی است به دنبال رباعیات خیام هستم و بدلیل گرانی زیاد از حد ناتوان در خرید به همین واسطه از مرد تقاضای رباعیات خیامی کوچک و ارزان قیمت کردم و اوهم بلافاصله در پیش چشمانم گذاشت. میخواستم دو کتاب دیگر هم بگیرم، خمره مرادی کرمانی و رزم رستم و اسفندیار اسلامی ندوشن. وصف دومی را در کتاب های فارسی دبیرستان خوانده بودم و از همان موقع دلی در گرو آن کتاب داشتم ولی صد حیف که همیشه اسکناس ها برای تهیه کتاب درشت بنظر می رسند. از آنجا بیرون شدیم، دردل مسرور بودم که توانسته ام با وقت تنگی که دارم تیر را به هدف بنشانم و اسب مراد را به سر منزل مقصود برسانم. راهی مسافرخانه مان شدیم که در همان نزدیکی بود و با خود نشانی گذاشتیم که در سفر های بعدی برای تهیه کتاب آنجا را انتخاب کنیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید