هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

بوی ماه مهر

بوی ماه مهر

آماده کردن قلم و دفتر ، خرید کتاب های سال تحصیلی ،خرید لباس و کیف و کفش نو تمام دغدغه های من و همسن و سالی ها در این ایام منتهی به مهرماه بود. کوتاه شدن روزها ، لطافت بیشتر هوا و جنب و جوش کودکان و نوجوانان در مغازه ها برای سال جدید ، همه نشانه های آغاز مدارس بود . جلد کردن دفتر و کتاب ، خواندن کتاب فارسی از همان ابتدایش تا به انتها ، خیال پردازی در مورد سال پیش رو و اشتیاق برای ملاقات دوباره با دوستان و همکلاسی ها تمام دلخوشی در این ایام پایانی شهریور بود .چیزی که در خرداد ماه لحظه شماری برای پایانش میکردیم حال در شهریور ثانیه ها را میشمردیم که آغاز شود.

روز اول مهر روز شگفتی ها بود بخصوص در سنین نوجوانی و بلوغ وقتی با تغییرات در حالات ، صدا و سیمای یکدیگر روبرو میشدیم . موهای تازه رشد یافته پشت لب یا قد کشیدن های ناگهانی دوستانی که تا سال قبل می بایست در صف جلو بنشینند و حالا باید چند ردیفی عقبتر بروند تا قد بلندشان مزاحم دید کوتاه تر ها نشود. روبوسی و گزارش ایام تابستان تنها کاری بود که در روز اول مهر می بایست انجام دهیم ، از مسافرت ها ، کلاس های ورزشی و خلاصه آب و تاب دادن و جانمایی جلوه های حماسی تابستان درخاطرات برای هرچه بیشتر باز نگه داشتن دهان همکلاسی ها واجب بود . حداقل تا چند روزی شرح این ماجرا جویی ها در کانون آمد و شد های فکری من و دوستان بود . بعضی هم کلاسی ها که سرعت بلوغ در آنها شتابان تر و نمایان تر بود ، تلاش برای به رخ کشیدن سبیل و ریش نیمه کاره درآمده از بیان رویدادهای حماسی تابستان پرجذبه تر جلوه میکرد که باعث آه و افسوس آن عده میشد که هنوز مویی پشت لبشان سبز نشده است و شاید شماری از همین دوستان با تیغ ریش تراشی پدر یا برادران بزرگتر سعی در تحریک پوست صورتشان برای رویش این جوانه های مردانگی داشتند. این باور در بین همه هم سن و سالی های من بود که اگر صورتشان را تیغ بزنند ریش و سبیلشان زود تر در می آید.

در بین تمام مقاطع تحصیلی ، دبیرستان برای من جلوه بیشتری در خاطرات دارد . مدرسه ما در بازار قرار داشت و هیچ چیز برای ما هیجان انگیز تر نبود که در زنگ تفریح و غیبت های معلم از مدرسه بیرون می رفتیم و در بازار چرخ میزدیم که شیطنت های بچه ها باعث شده بود مغازه دارها گلایه و شکوایه خود را به مدیر برسانند ، او هم با قفل کردن در مدرسه سعی در کنترل بچه ها داشت ولی باز بودند دانش آموزان چموشی که دیوارها را هرچه بلند تر میافتند خلاقیتشان هم اوج میگرفت که همین تعقیب و گریز با مدیر مدرسه هیجان خاصی به این بازارگردی بخشیده بود.

حال که سال ها از دبیرستان گذشته است هرکداممان در گوشه ای از چرخ دوار گیر افتاده ایم . کسی که نصور میرفت باید در بهترین دانشگاه های کشور تحصیل کند از بد زمانه اصلا هیچگاه رنگ دانشگاه راهم ندید و مجبور به ترک تحصیل و بدست آوردن قوت زندگی خود و خانواده اش شد . کسی را هم که اورا کند ذهن ترین در مدرسه میدیدم جز مترقی ترین ها شده است و همچنین من خود را در آن واپسین سال دانش آموزی در موقعیتی که هم اکنون هستم نمی دیدم .

https://t.me/SaeedDiary


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

امامزاده علی (ع)

امامزاده علی (ع)

قسم راست همه به حضرت عباس است ولی قسم راست مردم سیرجان به امامزاده علی است. مجلس ها ، صدقه ها ، خرج هاست که در آستان وی داده میشود ، از نقش بستن ذکر امامزاده علی بر پشت کامیون ها و یا بیمه کردن مال و زندگیشان با نام مقدس وی خواهید دید. اگر از سیرجان به سمت بافت به فاصله 5 کیلومتر دور شوید باغ های پسته ، روستاها و شهرک هایی که قبل با نام های فلان آباد شهره بودند و هم اکنون با تلاش و زور نمایندگان دهستان و دهداری به فلان شهر تغییر نام داده اند ، بگذرید  میتوانید گنبد افراشته و تنها در میان بیابان های اطرافش را ببینید. در دشت های خالی آنجا تنها چیزی که در جلوی چشمانتان دلربایی میکند گنبد امامزاده و کوه سنگی است که مردم قلعه سنگی میگویند . در واقع زیارت از امامزاده برای اهالی سیرجان با کمی کوهپیمایی این کوه سنگی تنها گره میخورد ، وارد شبستان امامزاده شوید جز چند ستون بتنی با قامت بلند و آجرهای انباشته در سویی دیگر نمیبینید و بیشتر بجای دست دادن حال و هوایی روحانی ، گرد و خاک معلق در هواست که وارد گلویتان میشود. برای من و بسیاری از پول اندازان در  ضریح امامزاده جای شگفتی است که چرا و چگونه است کار توسعه صحن و شبستانهای بارگاه تمام نمیشود و از کودکی در ذهن هم نسلان من امامزاده  علی یعنی گنبد و ضریحی آینه کاری شده و بسیار زیبا که محصور و زندانی در میان ستون های بتنی زشت و زمخت است. آینه کاری بسیار زیبای اطراف ضریح چشم هر دین ناباوری را جلب روحانیت و معنویت بارگاه میکند که به حق دست هنرمند این بنای کوچک اما باشکوه بسیار در رخنه معنویت این امامزاده در میان مردم نقش داشته است. در ضلع جنوبی گنبد تنی چند از نامدران در خدمت به بارگاه و یا متصدیان و متولیان تکایای مذهبی در شهر به دل خاک سپرده شده اند تا به پاس خدمات طولانی که در امور مذهبی و گرداندن مجالس عزا و مولودی امامان داشته اند از گذر زائرین فاتحه ای نصیبشان شود و یادشان در دلهای مومنین بماند.

اگر چند صد متر از امامزاده فاصله بگیرید کوه سنگی به قامت یک ساختمان پانزده ، بیست طبقه ولی با پهنای بسی بیشتر که مانند  برآمدگی در دشت هموار اطراف امامزاده به رخ کشیده میشود ، میبینید. البته داستان ها و گاه افسانه  ها با این کوه آمیخته شده است و مردمی که در تک و تنها بودن این کوه در عجب و شگفتی اند به آن افسانه ها و گاه واقعیات مخلوط با خیال پردازی های مسافرین و زائرین نسبت میدهند. بدون شک اگر امامزاده علی و این کوه سنگی را از مظاهر شهر سیرجان بدانیم و آن را خاطره ای مشترک در ذهن تمام اهالی شهر  در جشن ها  و عزاهای مذهبی و گاه سیزده بدر ها پنداریم ، دور از واقعیت نخواهد بود

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

معارضه یا اسد

معارضه یا اسد

حمله میکنند یا نمیکنند . این سوال و کنجکاوی بسیاری از مردم در خاورمیانه است و اگر تلویزیونتان را با امواج هر کدام از ذینفعان در حمله و حمله نکردن به سوریه هماهنگ کنید ، در میابید که هر طیف هزاران دلیل برای پافشاری بر امر واجب خود دارند . اگر پای صحبت های هر دو گروه بنشینید دلایلی محکم می آورند که حمله شیمیایی کار بشار اسد بوده یا نبوده است. گروه طرفدار جنگ و حمله به  سوریه بر این پای می فشرند که بشار اسد دیکتاتوری دیوانه همچون صدام است و علیه مردم خود چنین جنایتی کرده است و گروه مخالف عمدتا طرفدار اسد نیز بمباران شیمیایی را کار خلاف عقلی میپندارند که با هیچ منطق نظامی و یا سیاسی جور در نمی آید . ولی استدلال گروه مخالف شنیدنی است ، آنها میگویند مگر حمله صدام به حلبچه منطقی بود ، سگ زرد برادر شغال است. ولی پاسخ طرفداران اسد شنیدنی تر ، مگر در حلبچه وجدان بشری جراحت بر نداشت چرا آنجا که هم بعد انسانی و حقوق بشری جنایت عظیم تر بوده است آنها واکنشی نشان نداده اند.

حال اگر به تمام قضایا موشکافانه بنگریم ، کارزار را نه میدان تلاش برای استیلای حق می یابیم بلکه فرصتی برای به کرسی نشاندن افکار و ایدئولوژی طرف های درگیر می بینیم. در حقیقت هر کدام گوشه ای از حق را یدک میکشند. بشار اسد به مردم خود ظلم کرده است و هم مبارزان و معارضین وی به دامان غرب افتاده اند و نقشه راه آنان را دنبال میکنند. هر دو دستشان در جویبار خون مردم سوریه غسل شده است. هم اکنون که سوری ، سوری میکشد ، قدرت های بزرگ مجال دخالت به اصطلاح بشر دوستانه خود را یافته اند و میخواهند به بهانه برافراشتن پرچم مظلومان ، همین رمق جامانده در تن سوری ها را بمکنند و آنها را ذلیل تر کنند.

روزی که اولین اعتراض ها در سوریه بلند شد ، فریاد همه ، ندای آزادی خواهی بود ، طنین تظلم خواهی مظلومان در گوش تمامیت خواهان بود. ولی چه حیف که تکیه زنندگان بر اریکه هرزه قدرت بر گوششان مهر زده شده بود. و هم اکنون که آن بلند کنندگان بیرق آزادی خود تا به گردن در جنایت فرو رفته اند ، تنها چیزی که دیگر نمی بینید آزادی خواهان است.

https://t.me/SaeedDiary

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دنیای زیبای وبلاگ نویسی

دنیای زیبای وبلاگ نویسی

ساعت یک و ده دقیقه بامداد بود که در پاسخ به هوسی به غایت کودکانه تلاش خود را برای راه اندازی وبلاگ به آزمون گذاشتم ، وبلاگی که حاصل و در برگیرنده خاطرات ، غمها و شادی ها و همچنین بستری برای انتشار عقاید و افکار سیاسی و فرهنگیم باشد. زمانی که وبلاگم را با پست " سرآغاز " شروع کردم هیچ فکر نمی کردم که به هفته و یا ماه برسد ولی گذر زمان هر روز محیط وبلاگ را برایم جذاب تر و فریبنده تر میکرد و حالا که چند ماهی از اولین پست و مطلب انتشار یافته میگذرد هیچ چیز را پر کشش تر از داشتن کلبه ای هر چند کوچک و هرچند بی مخاطب در فضای مجازی نمی بینم و هم اکنون است که لذت آنچه وبلاگ نویسی می نامند را درک میکنم.

هر زمان که به آینده وبلاگ نگاه میکنم خود را چند سال بعد در میان انبوه مطالب و خاطرات ریز و درشت و در میان شادی ها و غم هایم می بینم و گاه در این رویا غرق میشوم که خاطرات جوانیم را با فرزندان نوجوان و جوانم شریک شده ام که هیجان و شوق جدیدی در من پدید می آورد. این محیط سکوی پرتاب افکاری است که شب و روز می آیند و میروند و صاحب رویا پرداز و خیال پرداز خود را نه تنها در میان صفحات کاغذ شکل میدهند بلکه امروزه در فضای مجازی شکل و صورتی زیباتر میدهند. حال این افکار و خیال ها که از افشا شدن در میان کوی و برزن آشنایان واهمه دارند فرصت یافته اند که در میان اهالی غریب خود را عریان کنند و از اینکه مورد قضاوت عجولانه و شماتت سرکوب کننده قرار گیرند نمیترسند چون برای آدم هایی خود را آشکار میکنند که کمترین غرابت در شکل دهی به این گل خام داشته اند .

باشد کسانی که این گل خام را چه گاهی با ظرافت و چه گاهی ناشیانه به کوزه ای خشک بدل کرده اند دریابند که اینجا آب حیاتی است هرچند کم ، برای این امید که کوزه ، خود را شکل جدیدی دهد. ولی این نهیب درونی را فراموش نمیکند که کوزه باید بشکند ، خورد شود ، آب حیات ذراتش را از هم بگسلد تا دوباره از گل خام با دست استادی چیره دست ، جان تازه گیرد .

https://t.me/SaeedDiary

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

دانشگاه رفتن من

دانشگاه رفتن من

بالاخره مزد تلاش یکسال درس خواندن و آمدن و رفتن های پر حرارات مدرسه را گرفته بودم و خود را میان خیل عظیم ورود یافتگان به دانشگاه میدیدم . من هم مانند بسیاری از هم سن و سالی های خود تنها تصوری که از دانشگاه داشتم محیطی بزرگتر و آزادتر بود . تمام تلاش و ظرفیت ذهنیمان را گذاشته بودیم تا فقط وارد شویم ، نمی دانسنیم برای چه میرویم و اصلا هدفمان چیست . دانشگاه شهید باهنر کرمان جایی است که من توفیق حضور در آن را داشتم ، محوطه ای بزرگ که حال بر خلاف دبیرستان نه کسی کاری به آمدن و رفتنت دارد و نه کسی جویای افت تحصیلی ات میشود. دانشگاه شاید برای خیلی ها از جمله من در نگاه اول و در روزهای نخستین ورود به مرحله ای است که کمی بزرگتر شده ایم و حال لایق احترام بیشتر هستیم ولی برای خود مسئولیتی نمیبینیم.

دانشگاه ما تقریبا در حاشیه شهر است و باید با تحمل هزینه زیاد و و قت فراوان با تاکسی یا اتوبوس خود را میرساندیم و اگر از سرویس های دانشگاه استفاده میکردیم همیشه باید پی قرولند های استاد بابت تاخیر در ورود به کلاس را به تنمان می مالیدیم . برای خیلی ها صرفه جویی در هزینه ها از زهر چشم های استاد و تهدیدات موکولی به آخر ترم ، ارزش بیشتری داشت. از سردر چرک و کثیف دانشگاه که عبور کنید با محوطه ای پر از درخت و گل کاری روبرو میشوید که پس زمینه منفی ناشی از سردر زشت را از قضاوتتان می زداید و کمی امیدوار به آنچه که پیش رو دارید و انتظار شما را میکشد میشوید. از گلستان و درختان که بگذرید وارد محوطه تودر تو ساختمان های دانشکده های مختلف میشوید که همه به شکل ظریفی به همدیگر وصل اند و شما برای رفتن از دانشکده ای به دانشکده دیگر نیاز به خروج از ساختمان ندارید ، میتوانید طول و عرض دانشکده های مختلف را از داخل خود ساختمان ها طی کنید که این ویژگی در روز های اول باعث گم شدن بسیاری تازه وارد ها میشود بطوری که همزمان با اظهار شگفتی از این هزارتو ، لعنتی هم نثار طراحش میکنند که آنها را ازاین راهرو به آن راهرو کشانده است .

برای من ترم اول زیباترین و بهترین ترم بود ، هشت صبح می آمدم و شش ، هفت شب می رفتم و تمام مدت را یا در کلاس بودم یا با دوستان این ور و آن ور چرخ میزدیم و دانشکده های مختلف را میگشتیم و البته کمی درس هم میخواندیم . بعد از چند ترم فقط می آمدم سر کلاس و زمان زیادی را در دانشگاه نمیگذراندم . البته بودند همکلاسی هایی چموش که ساعاتی را می ماندند تا شاید مادینه ای را در آن به اصطلاح تور خود ببینند ولی در واقع دختران صیاد بودندو این پسران صید . ناگفته نماند که عشق من را هم افسار کرد و چند ترم آخر را بدنبال راهی که شاید دلبر ، من را ببیند و میزان علاقه ام را درک کند ولی دست فلک عشق را فقط در دل من نشانده بود و دل او به دل من راه نداشت.

حال که کمی گرد گذر زمان بر چهره ام پاشیده شده به دانشگاه  و روزهای که در آن داشتم نگاه میکنم ، تنها چیزی که میبینم بی هدفی است و اینکه نمیدانستم که از پس چنان روزهایی فردایی نیز هست و برنامه ای بر این روزها نداشته ام ولی اکنون که در همان دانشگاه در مقطع بالاتر مشغول تحصیلم باز چنانم " که نبود از پس امروز فردایی " و برای سال های آینده نقشه و طرحی ندارم .

ای کاش کمی با واقعبت زندگی روبرو میشدم و سپس وارد دانشگاه میشدم

https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

تهران آن روزها و این روزها

تهران آن روزها و این روزها

نوجوان که بودم دوستانم بسیار از سفرها و التذاذ هایی که در طول و عرض سفر نصیبشان می شده است برایم میگفتند و من همیشه با شوقی زیاد هوش و حواس خودم را به آنان می سپردم. خانواده من زیاد اهل مسافرت  نبود و شاید سه و یا چهار سال یکبار بار سفر می بستیم و عزم گشت و سیاحت و زیارت میکردیم . شاید همین بی رمقی خانواده من را مشتاق شنیدن خاطرات دوستانم از ماجراجویی های حماسیشان میکرد که آنان را چهره مات و مبهوت من بیشتر به وجد می آورد و بر عمق حماسه می افزودند.  البته این عادت خانوادگی هنوز بر ما مستولی است و خیلی سخت  برای مسافرت آماده میشویم .

تهران یکی از شهرهایی بود که همیشه وصف پل ها و بزرگرا ه های طویل و خیابان های طاق شده با چنار های سربه آسمان سائیده را می شنیدم ولی هیچ موقع دست قضا با من یار نبود تا گذری به این شهر داشته باشیم . برای من تهران از جنگل های انبوه شمال و مناظر تاریخی شیراز و اصفهان با شکوه تر رخ مینمود. اولین سفر به تهران به همراه خانواده مربوط به 10 سال پیش است که برای یافتن اندک کورسویی از امید و روشنایی برای مریضی طویل المدت و مادر زادی خواهرم بود. در نگاه های اول من ، تهران شهری شلوغ و زنده ، با جنب و جوش فراوان که مردمانش بی توجه به رخدادهای اطرافشان سر بر کار خود دارند و دوان دوان به این سو آنسو شتابانند ، جلوه میکرد و البته پوشش کمی باز تر و گاه تعجب آور دختران و زنان که تا آن روز هرچه از نسوان دیده بودم با چادر بود . تاخت و تاز در بزرگرا ه ها و عبور از پل های بر روی هم تنیده نیز لذتی فراوان برایم داشت.

آن موقع که تهران را اولین بار میدیدم فکر نمیکردم که شاید زیاد به آنجا پایم باز شود ولی دست بازیگر دهر شعبده ای دیگر در آستینش پرورش میداد. دو سال است که بار ها مسیر سیرجان و کرمان به تهران را با اتوبوس و قطار پیموده ام و اکنون که به کل سفرهایم به تهران مینگرم منظوری غیر از درمان بیماری نمیبینم .یا بیماری خواهر و یا  عمل قلب پدر من را رهسپار تهران کرده است. بیشتر سفر های من و خانواده به تهران علاوه بر رنج بیماری ، خوشی و تفریح و خاطرات شیرین نیز داشته است ولی در این دو سال است که تماما ناخوشی است . فشار روانی اینکه آیا دارو به چنگم می آید یا خیر و اگر بدست آوردم با چه قیمتی ؟ آیا بیمه باز هم زیر بار افزایش قیمت میرود و دها سوال دیگر . این روز ها تهران برایم شده است شب بیدار ماندن های اتوبوس و قطار که تلق و تلق های آن موسیقی متن افکار و خیال بافی های وقایع روز بعدم است . تهران برایم داروخانه هلال احمر در خیابان طالقانی است ، خیابانی که امید بسیاری از خانواده های تیمار کش بیماران لاعلاج خود است . خانواده هایی که علاوه بر پرستاری بیمار خود رنج تهیه مایحتاج وی را نیز دارند . خیابانی که با طنز تلخ معنا داری میزبان سفارت سابق آمریکا نیز هست .

اما باز خداوند را برای تمامی نعمت های ریز و درشتش شکر میکنم

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

ایمان به خدا یا ایمان به آزادی

ایمان به خدا یا ایمان به آزادی

  • " پس از هشت ساعت بازی حرفه ای و سراسر هیجان برای بدست آوردن آزادی ، تمام چیزی که نصیبتان میشود این است که می فهمید امروز به جای خدا و مبارزه برای خدا و در راه خدا باید برای واژه آزادی بجنگید "

این چند سطر بالا تمام تحلیل و تفسیر یک روزنامه نگار در مورد یک بازی و درک وی از آزادی است و واژه مقدس آزادی را در مقابل مفهوم مقدس تری مانند خدا قرار میدهد. حال براستی آزادی و مفاهیم اطراف آن چه چیز ضد الوهیتی دارد که تلاش برای نیل به آزادی در مقابل خدا و ارا ده خداوندی است و در راه خدا نیست. مگر غیر از این است که آزادی ، احترام به شان انسانی فارغ از رنگ و نژاد و فکر افراد است ، مگر آزادی و تلاش برای دستیابی به آن غیر از برآوردن فریاد عدالت خواهی و ستاندن حق مظلومان از ظالمین و تنبیه آنان است ، مگر اول آزادیخواهان پیامبران نبوده اند که بشر را با مفاهیمی مانند گذشت ، عفو و احترام متقابل آشنا کرده اند ، مگر پیامبران نبوده اند که پیش قراولان مبارزه با استبداد و استکبار و دعوت کنندگان به همدلی ، همیاری و دستگیری از ضعیفان  هستند  ، مگر اولیا خدا نبوده اند که چون بر بالین دشمنان خود حاظر میشدند بر آنان دعا میکردند و از خداوند خواستار روشن شدن نوری در دلشان میشدند تا راه خدا و رستگاری را بیابند که همانا مدارا بر همنوعان از اولین گامهای مومنین و نجات یافتگان است . مگر امام حسین نبود که با وجود رنج از دست دادن اهل بیت ، اسارت ، آزار  و اذیت ایشان ، در میان  انتخاب های ابن سعد بر بندگی و طاعت بنده خدا و خاموش کردن فریاد تظلم خواهی ، پایمردی و پایداری بر آرمان خویش را برگزید . آیا ایشان را سرآمدن آزادگان جهان و اسوه و آبروی شیعه نمیدانیم.

در  دو قرن اخیر هرچه در جوامع بشری در چهار گوشه جهان تحت عنوان آزادی خواهی رخ داده است مگر غیر از اهدافی است که پیامبران مردم را بدان دعوت میکرده اند و غائب زمان ، امام عصر را بر محقق شدن حتمی این رویا وعده داده اند .جنبش های چپ و راست تحت لوای لیبرالیسم ، کمونیسم ، سوسیالیسم هرچه در بیرق اعلامیه جهانی خود نگارش کرده اند خارج از هر نتیجه ای که نهایتا آنان را واصل شده است جز از برابری ، برادری ، عدالت ، حقوق اجتماعی و احترام نمیگویند. بشر تشنه چنین معارف و مفاهیمی است و بهتر است ما که خود را داعیه دار آتشین و سینه سوخته فی سبیل الله که همانا راه آزادی و آزادگی است میدانیم ، پیوند فرامین و حدود الهی و پاکباختگی در صراط مستقیم را از واژه آزادی نگسلیم . ملت های دنیا و مظلومان عالم را به برادری ، عدالت ، احترام که معنا و مفهوم آزادیند ندا دهیم و جه بهتر اول از خود شروع کنیم که همانا در فی سبیل الله قدم گذارده ایم

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

پهلوانان هرگز نمی میرند

پهلوانان هرگز نمی میرند

جوانمردی ، ماهیتی که در نزد ایرانیان بسیار بیشتر از بازی منصفانه است ، جوانمردی و پهلوانی هویتی است که یک ورزشکار فقط در میدان مبارزه با حریفان سرسخت و کار بلد بدست نمی آورد ، پهلوانان مدال خود را از دستان مردمی میگیرند که آنان را از میان سکوهای افتخار بر تارک قلب و روحشان می نشانند . مردمی که هرچه از بازوان ستبر دیده بودند زور بود و حال کسی را دارند با سینه ستبر که  نه تنها به آنان نمی تازد بلکه حامی ضعیفان و رنج کشیدگان است ، قدرش را میدانند و نام وی را آنچنان بر گوش تاریخ فریاد میزنند که نجواهای پهلوانی های قهرمانشان را مردمان امروزین میشنوند.

جوانمردان گاه باشکست پهلوان میشوند ، گاه از ناله های یک مادر دلسوز بر فرزند جوانش که ملتمسانه از وی میخواهد بر گود مبارزه تمام آن افتخار و تحسین های هواداران را نادیده بگیرد و پشت نادیده خاک خودش را در چنگ جوانی جویای نام بسپارد . انتخاب بین یک دوراهی ، بین افتخار و سرزنش ، بین ستایش مردم و یا خشنودی دل پیرزنی شکسته قلب . جوانمردان گاه با دستگیری از نیازندان ، بست نشستن بر یک چهار راه و جمع آوری اعانه برای زلزله زدگان و مصیبت زدگان ، سرخم نکردن بر طاغوت و ظالم دوران پهلوان میشوند. پهلوانان هنگامی که دست رنجور حریف را میبینند مانند گرگی تشنه پیروزی بر دست معیوب وی نمی تازند و  آرزوهای بلند وی را به تاراج نمی برند . همین لحظات است که نام یک قهرمان بی نام و نشان بر درفش ستبر پهلوانان نقش می بندد .

قهرمانان با تن به تن سائیدن حریفان و پنجه در پنجه مبارزان انداختن پهلوان نمیشوند ، پهلوانان زهر چشم را بر روی خود دوخته اند ، مشتشان را برای خود گره کرده اند ، ابروان خمیده شان خطاب به خودشان است ، سر افتاده نادیده گرفتن هیبت خودشان است . پهلوانان از کارزار مبارزه با خود سربلند بیرون آمده اند ، آنها پشت خودشان را به خاک مالیده اند . چه بسیار نام آوران که خاک پشت آنان را ندید ولی چه بسیار چشم ضعیفان و شکسته دلان که روی ترش و چشمان و ابروان به هم تنیده پهلوانان را ندید .

5 شهریور زادروز جهان پهلوان تختی

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

انتظار

همچنان در انتظار فعالیت مجدد سامانه مهاجرت بلاگ بیان هستم تا وبلاگ قدیمی خود را به اینجا منتقل کنم .... امیدوارم سامانه پشتیبانگیری از مطالب هم فعال شود تا خدمات این سرویس دهنده بی نظیر کامل شود

.

.

.

تکمله در یک روز بعد 

همان طور که در بالا گفتم بنده منتظر بروز شدن و کامل شدن خدمات شرکت بیان بوده ام ...... ولی دیدم انصاف نیست که اینچنین ناجوان مردانه به شرکتی دانش بیان که چند جوان نخبه را جمع کرده است بتازم و آنها را به خاطر کامل نبودن چند خدمتی که خیلی هم واجب نیست تحریم کنم ....... بنابراین بنده این وبلاگ را در کنار وبلاگ دیگری که در بلاگفا دارم بروز میکنم و مطالب وبلاگ قدیمی تر را به مرور به اینجا منتقل میکنم ....... البته هدف من کلا مهاجرت به بیان بود ولی فعلا وبلاگ قدیمی را هم بروز میکنم

.

.

.

به امید روزی که ایرانیان در قله علم و فن آوری و دانش باشند


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

هر آنچه در کویر میروید گز و تاق است

هر آنچه در کویر میروید گز و تاق است

برای نوجوانی که در حاشیه کویر بزرگ شده است و تمام جلوه ای که از حیات دیده است منوط به باریکه ای از آب میشود که مردمان این دیار آن را رودخانه مینامند و چند درخت نیمه جان که از فرط تشنگی ریشه هایشان را در اعماق خاک تا کیلومتر ها دوانده اند ، صحبت  کردن از زیبایی کویر مانند تلاش برای بزک کردن عجوزه ای برای حجله دامادی جوان است .

در کلاس دوم یا سوم دبیرستان نشسته بودیم و با قیافه ای آویزان منتظر معلم ادبیات که بیاید تا درس خسته کننده و ملال آور دیگری را به زور به مغز من و همکلاسی ها فرو کند. درس جدید درباره کویر بود ، نوشته ای یا به قول خودمان دل نوشته ای از علی شریعتی در باب زیبایی های ملکوتی کویر . به عادت همیشگی چند تا از بچه ها از جمله من برای روخوانی از مطلب جدید انتخاب شدند و مانند همیشه که نسل جدید در رو خوانی و درک مفاهیم ادبی ناتوان است با اشتباهات فراوان آن را خواندیم . برای ما که در حاشیه کویر بزرگ شده بودیم و از گرمای سوزان و آفتاب مغز استخوان سوز و البته خنکای شب و گهگاهی نسیم سرد سحر آگاه بودیم و آن را با پوست تنمان حس کرده بودیم انتظار میرفت که روخوانی وصف کویر مرور زندگی هر روزه مان باشد ، پیش خود میگفتیم آخر این گرما و بادهای خاک آلود فروردین و اردیبهشت و بیابان های لم یزرع مادون حیات چه چیز زیبایی دارد که نگارنده کتاب درسی و از جمله دکتر علی شریعتی را برآن داشته تا چند سطری را چرک کنند و زحمت خود و ما را بیفزایند . ولی انگار که دست کیمیاگر و قلم جادویی اش ما بچه های کلاس را آنچنان محو نوشته اش کرد که گویی کویر فردوس برین است و از هفت آسمان بهشت و ما تمام عمر را در آغوش این جنت بی مثال زیست کرده ایم . از تشبیهات و استعارات زیبایش بر آسمان پر ستاره کویر تا صدای بادهای خشک و سوزان بر بوته های دوان به آنسو و اینسو ی بیابان و بادگیرهای سر به فلک کشیده شهر و روستا چنان زیبایی آفریده است که گویی او نوشته است و به مانندش کسی یارای آفریتش دوباره اش نیست.

تلاش خستگی ناپذیر گیاهان و مردمانش برای جرعه ای آب ، ازحفر کیلومتر ها قنات برای رساندن باریکه ای آب به مردمی که بتوانند با آن قلب مرده زمین را خون حیات بدهند و قوت زندگیشان را بدست آورند و درختان البته سخت جان تر با قد کوتاه خود ولی ریشه های ضخیم و طویل که دل فرسنگ ها سنگ و خاک را شکافته اند تا قطره ای آب بر تن خود بسایند . حال تمام آنچه در کویر میدیدم حماسه ای از تلاش برای زندگی است .

در کویر گیلاس و سیب و انار نمیروید ، هر آنچه در کویر میروید گز و تاق است ، اینان پهلوانان حیات اند


https://t.me/SaeedDiary

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید