هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

لحظه ها

لحظه ها

هرگاه قلم بدست میگیرم تا افکار پاره پاره و شلخته خودم را به کاغذ بنشانم و رنگ و لعابی ادیبانه و خردمندانه به آن بدهم، باید حادثه ای در ذهن و جانم چراغی را روشن کند. این حوادث بسیار متفاوت و گاه شگفت انگیز اند. آدم شگفت انگیزی نیستم دچار اشتباه نشوید ، من هم به مانند بسیاری از شما در روزمرگی گیر افتاده ام و نکته هیجان آوری زندگیم را احاطه نکرده است.در دل زندگی هیچ به این فراست نمی افتم که ممکن است چند روز بعد و یا چند سال بعد همچنان متاثر از آن لحظه باشم و آنچنان بر دل و جانم تاثیر گذاشته است که بی اختیار میتوانم تمام لحظات و دقایقش را به یاد آورم و این مرا بسیار متعجب و شگفت زده میکند.

یک قدم زدن کوتاه ، گپ زدن با راننده تاکسی و یا حتی نگاه به چشمان یه رهگذر میتواند دقایق ، روزها و گاه سال های آینده مرا تغییر دهد

مادرم در پای سجاده،خواهرم قران بدست  و من خیره به دیوار منتظر تلفن بودیم تا خبری از حال پدر در صد ها کیلومتر ها دورتر برایمان بیاورد. صدای تلفن که پیچید گویی که زمان بایستد خیره به آن نگاه میکردیم . توان در زانوان هیچ از یک ما نبود. انگار که آرزوی خودمان ، توقف زمان بود . پدر در آنسوی تلفن بود، میخواست آخرین حرف ها و شنیده ها  را  قبل رفتنش بشنود.از اینکه صدای او آخرین خاطره ام باشد هراسان بودم . هق هق گریه ها و التماس هایم تنها چیزی بود که حس میکردم . گویی برای شنیدن نیامده بودم ، فقط میخواستم بگویم اگر نباشد کمرم میشکند.

خواست خدا بود که سایه او بالای سرمان باشد.او را هیچگاه در بیان احساساتش اینچنین مویه کنان و روان ندیده بودم. دیگر هیچ بغض و کینه ایی و غروری مانع از این نشد که بگوید، از پنهان کردن  " دوست دارم " پشیمانم . شاید این اتفاقات و بیماری ها لازم است تا به یادمان بیندازد به کسانی که در کنارشان خوابیدن و بیدار شدن را عادت کرده ایم بگوئیم دوستشان  هم داریم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

میخواهم سانسورچی متخصص شوم

میخواهم سانسورچی متخصص شوم

چند وقت پیش در یکی از برنامه های صدا و سیما که درباره مسائل سینما بحث میکند و نام شکیل و برازنده 7 که نماینده ی جادوی سینماست را یدک میکشد، یکی از آثار کارگردان با سابقه و صاحب سبک در محتوا و فرم را به بوته نقد کشید.صاحب اثر کسی جزء مسعود کیمیایی نبود که البته باعث تعجب بینندگان این برنامه شد و فیلمی از وی که قرار بر بحث و نقد شد این تعجب را عمیقتر کرد و بینندگان را با این سوال مواجه ساخت چرا بعد از مدت ها اثری از کارگردانی متعلق به قبل از انقلاب و فیلمی با تاریخ تولید قبل از انقلاب از وی برای نقد انتخاب شده است که نمایش فیلم بعضی از سوالات در ذهن بیننده های جستجو گر را پاسخ داد.نام فیلم سفر سنگ است که بیانگر طغیان مردم یک روستا علیه ارباب خود به رهبری یک آسیابان غریبه است،ماهیت مذهبی و دینی قهرمانان فیلم که در تمامی صحنه ها به طور کاملا عریان اشکار است ، بر بیننده این تصور را ایجاد میکند که مسعود کیمیایی 2 سال قبل از انقلاب اسلامی ، وقوع آن را یا پیش بینی کرده و یا سعی در تهییج مخاطبانش بر یک حرکت و خیزش داشته است که در مصاحبه انتهای برنامه هدف دوم را تائید میکند.اما نکته جالب و تامل برانگیز دیگر  همان نمایش صحبت های پایانی کیمیایی بود که مثلا قرار بود از گله هایش بگوید.من هم مثل خیلی از بینندگان منتظر شنیدن سخنانی گهربار از مردی سالخورده با کوله باری از تجربه و آزمون و خطا بودم که شوکه شدم،وی در مواجهه با این سوال که چه چیزی سینمای امروز ایران را  ازار میدهد و اینکه چرا فیلم خوب نداریم پاسخ داد " ما کسی را که ممیزی بداند نداریم "  

با شنیدن این سخنان بلا فاصله این سوال در ذهنم ایجاد شد که شخصی با این سابقه و گذراندن این همه پستی و بلندی در زندگی و تجربه فیلم سازی در دو حکومت که دیدگاهی کاملا متفاوت نسبت به یکدیکر داشتند و ارائه فیلم هایی که مردانگی ،غیرت،همت، نفی اقتدارگرایی و نظام ارباب رعیتی  شاکله اصلی کار های اوست این چنین سانسور را میپذیرد و شاکی است که سانسورچی متخصص نداریم تا باید ها و نباید های ذهن مرا به من گوشزد کند.حال عمق فاجعه بیشتر مشخص میشود که این مرد نماد نپذیرفتن ظلم و پاک کردن خط قرمز هاست، شاید از این پس در دفتر انشاء کودکان ذیل عنوان میخواهید چکاره شوید بیابید که " میخواهم در آینده سانسورچی متخصص شوم

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

یک روز سرد زمستانی زیر گنبد مینا

یک روز سرد زمستانی زیر گنبد مینا

آن روز سه شنبه بود. یک روز عادی مثل هزاران روز دیگر . کلاس درس تمام شد ، اغلب با صبر و کمی تامل کلاس درس را ترک میکردم. پله ها را با نبضی آرام پائین آمدم و مانند همیشه چشمانم به زمین دوخته بود ، ولی انگار یکبار خطا از عادت همیشگی کافی بود تا چشمم به چشمان دخترکی گره بخورد. آری، زمان برای لحظه ای از حرکت ایستاد ، دیگر آنجا مرکز کائنات بود ، آخر مگر نمیدانید ، عشقی در آنجا لقاح یافت.

نگاه جای خود را به واژه ها و کلمات داده بود ، گویی همین نگاه برایم هزار ساعت سخن گفته باشد ، انگار مینای چشمانش کافی بود تا به خاطر اورم، که هستم ، و همین نگاه کفایت میکرد  تا او را در رویاهایم به یاد آورم .همین کافی بود تا دلم را در لابلای آن پله ها و در میان عبور سنگینم جا بگذارم.

از آن زمان و مکان بود که او در قلبم نقش بست.ولی هرگاه خواستم احساسم را بر اسب کلمات سوار کنم تا بر سینه اش بتازد و قلب او را برایم به چنگ اورد ، ناتوان و درمانده میشدم.افسوس که غزل اهنگین قلبم زبانم را در پیشگاهش  رقصان نکرد.من نتوانستم کلید قلبم را به دستانش برسانم و وسعت عشقم را به او پیوند دهم

او عشق مرا با کلماتی سست و مغرور احساس کرد.

 ولی مینای عزیز اینبار به جای احساسم ،  قلبم را سوار بر قاصدکی میکنم و او را به دست چرخ کبود میسپارم  تا جایی در این حوالی ، سنگینی دلم را بر روحت درک کنی تا تو هم مرا در میان رویاهایت پیدا کنی


https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

راهپیمایی عشق

راهپیمایی عشق

وقتی به یاد ان روز می­افتم تمام دقایق و ثانیه هایش جلوی چشمانم زنده می­شود،انقدر که می­توانم دست دراز کنم تا صورت خیس حاجی را لمس کنم.4 سال پیش بود که برای اولین بار حاجی به دانشگاه امد،قبل از رسیدنش مدتی در نیمکت نزدیک سردر دانشگاه در سایه سار سایه خوشهای تنومند و بخشنده نشسته بودم و در روزمرگی خودم غرق بودم که دست پهن و سنگین و ضخیمی بر شانه ام زد و گفت " پهلوان ما چرا اخم کرده است ". تبسمی کردم و گفتم این پهلوان پنبه با هر بادی سرش در گریبان فرو میرود، او هم لبخندی از رضایت زد و گفت خوب نشانم بده چکار میکنی در این مکتب خانه.با غرور کودکانه ای سرم را بالا گرفتم و زیر و بم تلاش های مجدانه ام را برایش بازگو کردم و او هم همواره سری از رضایت تکان می­داد. بدون انکه چیزی بگوید با چشم نازک کردن  و لبخندهای ارام و دائمیش به من میفهماند که شنونده بی نظیری است.

وقتی به یاد ان روز می­افتم .......

https://t.me/SaeedDiary


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

مادر

مادر

چند دقیقه است تلاش میکنم تا حرف دل را بر قلم بنشانم اما هرچه قلم را بر کاغذ میرقصانم جملاتی شایسته او بر صفحه کاغذ نقش نمیبندد.من همیشه بر جاری ساختن احساساتم ناتوان بوده ام و هیچ گاه نتوانستم احساس درونی ام به کسانی که عمیقا دوستشان دارم را بیان کنم.غروری احمقانه شکافی به ژرفای نگاه های خالی میان من و عزیزانم را پر کرده است.دو کلمه است همیشه بر قلبم منقش بوده است ولی هیچ گاه این دو کلمه آوازی بر لبانم نشده است.نتوانسته ام به کسی بگویم دوستش دارم، به جادوی این دو کلمه اگاهم اما خود را از سحر ان بی بهره کرده ام.میترسم از روزی که از اواز عشق بر لبانم نا امید شوی و چشم از چشمانم بشویی تا لااقل بغض عاشقیم را در چشمانم ببینی.

 

مادرم انگار که بر تارک خداوندی تکیه زدی،هیچ پیکره ای ، نقاشی ، غزلی یارای توصیف وسعت عشقت را ندارد.اهنگ غزلم در برابر سمفونی بهشتیت گوش خراش است،نقاشی ام در افرینش چین هایی که از رنج من بر صورت نورانیت نقش بسته ناتوان و حقیر است.

 

مادرم از تمام اشک هایی که از گوشه چشمانت جاری ساختم مرا ببخش، مرا به حرمت اغوش مقدست ببخش.

 

مادرم رستگاریم به بخشش تو در هم امیخته است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

فاحشه های جوان مرد

فاحشه های جوان مرد

یک روز توی یک کتاب که تازه بدستم رسیده بود و از نویسندگان شهیر همشهری بود داستان جالب و تامل برانگیزی و البته واقعی خواندم، که حالا با گذشت بعد از چند سال هنوز شیرینی و حلاوت اون داستان در ذهنم هست،و خالی از لطف ندیدم که برای دوستان در محیط مجازی نقل کنم ،البته عذر بنده رو به خاطر  اینکه نمیتوانم عین داستان رو اینجا نقل کنم بپذیرید چون هم طولانی است و هم کتاب در دسترسم نیست.

و حالا داستان:

در زمانی شاید 2 یا 3 برابر سن منو شما قبلتر در سیرجان سید خوش زبان و خوش الحان و خوشرویی  که البته ملا  (اخوند) هم بود  در ایام محرم وارد این دیار میشود و بعد از اندک مدتی با منبرهای شیوا و سوزناک و البته جلب دلسوزی مردم به واسطه نابینائیش میتواند گوی سبقت در جمع اوری گوش بی صاحب را نسبت به دیگر خطبای شهر برباید، به طوری که زن و بچه و پیر و جوان و کاسب و بازاری به وقت نماز عشاء هر چه در دست داشتند رها میکردند تا خود را به منبر سید برسانند و پیش پای روضه او چشمی تر کنند و ثوابی ببرند ،که طبعا مثل هر صنف دیگری باعث ایجاد کمی حسادت و کینه توزی در دل مداحان و سخنرانان دیگر تکایا و مساجد میشد و قاعدتا باید مثل هر بنی بشر دیگری با سنگ اندازی جلوی پای رقیب خود او را از صحنه خارج و مشتریان را به سوی دکان خود بکشند و حتما این سنگ ها چیزی جز پراکندن دروغ و شایعه میان مردم و یا در مرحله اخر تهدید و ارعاب وی نیست،  سید ساده دل هم که خود را در برابر این همه فشار ناتوان میبیند تصمیم میگیرد به جای ماندن ، ترک این دیار کند و مردمش را با این کاسبان زاهد نما تنها بگذارد.

وی عزم شهر بندر عباس میکند ودر این سفر با راننده ای خوش ذوق همراه میشود.راننده به خاطر ارادتی که به این سید داشته تصمیم میگیرد بدون دریافت وجهی وی را به بندر عباس برساندولی با سید شرط میکند اگر مسافری در راه دیدند سوار کند،سید هم قبول میکند،از قضا بخت با راننده یار بوده و زنی را تنها در میانه راه میابد که وقتی متوجه قصد زن برای رفتن به نیراباد (محل فاحشه خانه) میشود ،در میابد که حتما خودش هم کسب و کارش این است و یک روسپی است.راننده به خاطر وضعیت خاص زن و به دلیل حرمت سید علی الرغم شرط اولیه از سید برای رساندن زن به نیراباد کسب اجازه میکند، سید هم اجازه میدهد. درطول راه کمکم صحبت های میان زن و راننده گل میکند و سید با وجود نا بینائیش از حالات و اصواتی که میشنود در میابد که  ...

 بالاخره بعد از چند ساعت به نیراباد میرسند و بعد هم به محل کسب و کار زن ،وقتی که زن را پیاده میکنند زن به دلیل کمک راننده و سید در رسیدنش به نیراباد از دیگر زنان همکارش میخواهد بساط شور و نشاط راننده و سید را محیا کنند،راننده هم که با چنین پیشنهادی روبه رو میشود  با صدایی عاجزانه از سید میخواهد که بگذارد امشب را در انجا بساط کنند ، سید هم  که مرد پارسا و زاهدی بود اول مخالفت میکند ولی با اصرار دیگر زنان انجا با این شرط که مجل اقامت او در ان شب از دیگران مجزا باشدقبول میکند.سرانجام ان شب میگذرد و سید به بندر عباس میرسد وداستان را برای اهل منبر ان شهر تعریف میکند و با افسوس میگوید که ان فاحشه ها انقدر جوانمرد بودند که همکار خود را تنها نگذارند و به یاری دهندگان او یاری رسانند ولی همکاران من چنین جوانمردی نداشتند و من را فراری دادند.


https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید

سفر به دماوند

سفر به دماوند

چند روز پیش به اتفاق یکی از اعضای خانواده توی یک پارک قدم میزدم،صحنه ای دیدم که باعث نوشتن این مطلب در این جا شد.دیدم چند دختر وپسر نوجوان بهمراه یک مربی مشغول آموزش اسکیت هستند،کمتر از 16-17 سال داشتند،خنده های بلند و خطاب کردن همدیگر با اسم کوچک و نظر بازی پسران و صدا و پشت ابرو نازک کردن دختران و ... باعث شد  بلافاصله دبیرستان خودم و همکلاسی ها در ذهنم زنده شود. وضعیت آن روز خودمو همکلاسی ها را با این نو گلان تازه شکفته انقلاب و ادامه دهندگان راه شهدا مقایسه کنم.

مدرسه من و همکلاسی ها در انتهای خیابان ابوریحان قرار داشت که علی الرغم اسم وزین و فرهنگی این خیابان، اعمال و رفتار شکیل و فرهنگی از  جوانان و حتی رهگذران این خیابان دیده نمیشد.از قضا در کنار مدرسه ما یک دبیرستان دخترانه هم قرار داشت که بعد از زنگ آخر دو مدرسه باعث رد و بدل شدن نگاه ها و لبخند ها و گاه هم نامه های آغشته به گل محمدی میشد،که این ها همه از طرف بچه های شجاع این مدرسه و آن مدرسه صورت میگرفت و دیوار های بینشان را بر میداشتند.بالاخره گوش مدیران دو مدرسه از این ناهنجاری ها خبردار شد و بعد از شور و غور بین خودشان تصمیم گرفتند مدرسه دخترانه 15 دقیقه زودتر تعطیل شود تا خدای ناکرده این نگاه ها تلاقی پیدا نکرده و اینده این جوانان به فسق و فجور کشیده نشود.ولی این هم مانع از خلاقیت بچه های چموش برای دور زدن تحریم ها نمیشد.

زمانی که مدرسه دخترانه زود تر تعطیل میشد و از کنار پنجره کلاس ما رد میشدند 40_50 دانش آموز که به زور ناظم 15 دقیقه بیشتر در کلاس حبس میشدند به پنجره ی 2.5 در 1.5 میچسبیدند و نظاره گر خرامیدن دختران مدرسه مجاور میشدند.برای من و همکلاسی ها دختران آن مدرسه مانند دارو های شفا بخشی بودند که در نوک قله دماوند توسط 3 اژدهای 3 سر محافظت میشدند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

چرا کویر

چرا کویر

همیشه و هر زمان که انسان های والایی میبینم که روحشان از پلیدی و پلشتی پاک است یاد کودکی می افتم که تازه از رحم مادر چشم به جهان گشوده است.نمیدانم که این ابر انسان ها از ابتدا چنین زلال بوده اند یا مرغزار روحشان را خشکانده اند و دوباره به پای نهال های جدید شب و روز ها خون و دل خورده اند . اصلا شاید ابر انسان نیستند و یکی مثل من  بوده اند با تمام دلبستگی های ساده و کوچک زمینیشان. شاید هم زیاد مهم نیست که چگونه طبیعت روحشان سرسبز شده است ،مهم این است که تصمیم گرفته اند فرد دیگری شوند .شاید همین تصمیم مهم است  که هم اکنون دشت ضمیرشان باران میگیرد و ابرناک است.

من همیشه در مورد خود به این فکر بودم که این خانه دل را باید خراب کنم ، روحم را بخشکانم و کلبه ای  تازه پی افکنم.ضمیرم ار از هر چه هست خالی کنم و  کویر شوم.تهی،تشنه،بکر و اماده پذیرش، گرمایش تنم را بسوزاند،شن های روانش سرم را در گریبان و چشمانم را شبنم زده کند. ولی هنوز این کویر امید دارد تا ابری اسمانی بر پیکره اش رحمت خود را بگستراند تا فرصت دوباره نو شدن را بیابد.ولی کدامین کویر را میشناسید که بارانی او را اباد کرده است . نکند این کویر هویتش همین منتظر بودن است،نکند همین قطره های اندک باران او را پاک نگاه داشته اند،نکند که سیلاب محبتش فرصت  رویش دوباره علفزار هرزه ها را بدهد.

 اری سهم من کویر شدن است. سهم من همین اندک اشارت هاست.سهم من همین امید به دیدار دوباره باران است.

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اهریمنی که میخواهد فرشته شود

اهریمنی که میخواهد فرشته شود

امروز در حال گشت و گذار در وبلاگ ها بودم،کاملا تصادفی و از روی علاقه ام به نام وبلاگ ، ان را برای سرک کشیدن انتخاب میکردم.در این گشت و گذار به وبلاگی برخوردم که نام وسوسه انگیز گفتگو با معشوق را انتخاب کرده بود.سریعا روی ان کلیک کردم تا دریابم چه چیز برای گفت و شنود با معشوقش دارد که دریافتم دخترکی تنها ست و با جملاتی عاشقانه و گاه غمبار دلتنگی هایش را با خود یا با رهگذران و یا با معشوقش میگوید، ولی انچه در ادامه سیاحتم توجه مرا جلب کرد سوالی بود که در یکی از فراز های نوشته هایش با ان روبرو شدم.وی از خوانندگانش درخواست کرده بود تا نامی برای فیلم زندگیشان انتخاب کنند،با خود گفتم چه سوال و درخواست چالش انگیزی و سریعا به فکر رفتم که اگر داستان زندگی من یک فیلم باشد چه نامی برازنده آن است این سوال من را در افکار و خاطراتم غرق کرد تا دریابم نقش اول این فیلم را چه جمله ای تو صیف میکند.

من مجدانه زندگیم را شخم زدم و زیر و رو کردم.تلخی ها،شادی ها،دلخوری ها،دوستی ها،و رویاها به یادم امداما هیچ کدام از این خاطرات کمکی برای یافتن نامی برای عنوان زندگیم نکرد.چون در هر مرحله از زندگی ام رویا و هدف خاصی داشتم،گاهی خودم را در قواره یک قهرمان برای نجات مردم از زشتی ها و مشقات میدیدم، گاهی طلبگی در رشته مورد علاقه ام هدفم بود، گاهی هم سلامتی خانواده ام را میخواستم ، و زمانی هم در ارزوی رسیدن به دختر رویاهام و داشتن سقفی ارام وساکن.ولی یک چیز در همه این ارزوها و امیال و جستجو ها و تلاش ها وجود دارد " من ارامش  میخواهم ".

بله من میخواهم با طلب عشق از دختر ارزوهام با نجات مردم از گرفتاری هایشان  با سلامتی بخشیدن به خانواده ام لحظات شاد و ارامش بخشی داشته باشم . ولی چه سود این اهریمن نه عشق ورزیدن بلد است نه دستگیری از مستمندان.وقتی زندگیم را مرور میکنم هیچ تلاش واقعی برای نیل به این ارزو نمیبینم .هر جا که میبایست بین این ارزو ها و خودم یکی را انتخاب کنم گویی پرده ضخیم چشمانم را میبست تا جز خودم چیزی نبینم و انچنان محو  منیت شوم که  میپنداری از ازل هیچ نوری از عشق در دلم نبوده است. روزمرگی های زندگی و نیاز های  مادی ان انچنان مرا بلعیده اند که این ارزو ها حتی بارقه ای از نور و رستگاری نشانم نمیدهند.مردانگی را دوست دارم ولی جوانمرد نیستم،عشق را دوست دارم ولی حب دنیا تمام تار و پودم را گرفته است،دستگیری را دوست دارم ولی بخشنده نیستم.اشک را دوست دارم ولی چشمانم کوه غرور اند و چشمان بارانی را برنمی­تابند.شانه های صبور را دوست دارم ولی شانه ام پناهگاه هیچ سر بی پناهی نیست.سینه فراخ را دوست دارم ولی سینه ام پذیرای هیچ رنجکشیده ای نیست.

 

اری در ابتدای فیلم زندگی من بنویسید " او اهریمنی بود که میخواست فرشته شود "

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

امام حسین یعنی شله زرد و قیمه

امام حسین یعنی شله زرد و قیمه

در ایام محرم و در بحبوحه عاشورا در یکی از شبکه های ماهواره ای از میهمان برنامه شان درباره دین و ... پرسیدند.میهمان برنامه در جواب گفت :" دین برای من یعنی امام حسین" .با شنیدن این جواب ثانیه ای جا خوردم و فکر کردم ، چگونه فردی که این همه سال دم از خرافه بودن دین میزند به یکباره امام حسین برای او قدر و منزلت پیداکرده، که البته با ادامه جوابش از تعجب و حیرت بیرون آمدم و به فکر دیگری افتادم ، او در ادامه جواب گفت:" امام حسین برای من یعنی شله زرد و غذای نذری" و حال به این فکر افتادم امام حسین برای من یعنی چه

بچه که بودم( 7_12 ساله) ایام عاشورا هیجان انگیز ترین روز های عمرم بود از صبح روز هفتم تا شب دهم با دسته عزاداری مهدیه که نزدیک خونه مان بود همراه میشدم و هیئت را در تمامی شهر و تمامی تکایا و مکان های مقدس مشایعت میکردم،گاه به عنوان سینه زن و زنجیر زن و گاهی هم حمل کننده پرچمهای عزاداری،ولی همیشه در آرزوی زدن طبل و سنج ماندم. در همان عالم بچگی وقتی پای روضه ها و ذکر مصیبت ها مینشستم خودم را در صحنه کربلا و از یاران امام حسین میدیدم. هرچه سنم بالاتر میرفت از حضورم در این عزاداری ها کاسته شد تا انجا که الان فقط نظاره گر و تماشاچی ام و برای من هم امام حسین بوی شله زرد گرفت.

عاشورای امسال برای من متفاوت تر از 5-6 سال گذشته بود، شرایطی پیش آمد تا دوباره در برگزاری عزاداری ها باشم ولی امسال مانند کودکی ، که قاطعانه  در جبهه امام حسین بودم ،خود را در سیاهه لشکر شام میدیدم. حال چگونه میتوانم خود را از حسین بدانم در حالی که امام حسین در شب عاشورا به یاران خود فرمود فردا از شما فقط کسانی که ایمان کامل دارند و گناهی کبیره مرتکب نشده اند و دینی بر گردنشان نیست شهید میشوند. حال من چشمانم را به محرمات باز گذاشتم ،گوشم در مقابل گناه در دروازه ،در مقابل حرف حق کر، زبانم دل های بیشماری شکسته ،غرور های بیشماری را لگد مال  و به هیچ دلی امید نداده ، دستم تازیانه ضعیفان نه مانند دستان عباس ....


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید