هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

۶ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

سر ریز دل

سر ریز دل

به خود نهیب میزنم که بالاخره این وبلاگ باید از احساسات واقعی ات پر باشد نه از چیزی که میخواهی حس کنی. نوشتن از حرفهایی که از آنان می ترسم چیزی است که در برخورد با وبلاگم مرا محتاط میکند. هرچه حجاب از روحم بردارم، این مکان شخصی تر می شود. ساعتی قبل مقابل تلویزیون نشسته  بودم و از جمع گرم خانواده با پدر و مادرم احساس شادمانی و سرور کردم، در دل رو به خدا کردم و شکر گفتم. مشکلات زیاد بوده است مخصوصا در دو سال اخیر ترس از آینده و حوادث موهوم آن به رگ و پی ام نفوذ کرده است. میخواهم از لحظه به لحظه حاضر لذت ببرم، دقایق و ثانیه هایش را بیاد بیاورم. این روزها خندیدن خواهرم دلم را شاد می کند. رنج بسیار کشیده، شادی او کام همه ما را شیرین میکند ولی ای کاش قدر بعضی چیز ها را بیشتر می دانست.

https://t.me/SaeedDiary

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اندکی صبر سحر نزدیک است ..... ببخشید بیشتر صبر کنید.

اندکی صبر سحر نزدیک است ..... ببخشید بیشتر صبر کنید.

جامعه مدنی مفهومی است که ایرانیان در اوایل دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی با آن آشنا شدند. صحبت از تحمل نظر مخالف و دگراندیشان چیزی بوده که بعضی از انقلابیون سابق و اصلاحطلبان وقت بدان اصرار داشتندو می پنداشتند نظام مانند هر رژیم سیاسی در جهان باید با توجه به اقتضاعات زمان پوست بیندازد و مخالفان و دگر اندیشان جامعه را با چوب غربزدگی نراند بلکه از فرصت آنان برای همزیستی بهتر با جهان علی الخصوص غرب بهره گیرد و یا به قول دولت بنفش جهان چهره عاطفی از نظام و سیمایی رحمانی از انقلاب و همچنین چهره ای عقلانی از ایران ببیند.

در دگر سوی داستان برداشت متفاوتی از جامعه مدنی ارائه شده است. واژه های فریبنده ای نظیر حقوق بشر و حقوق زنان و کارگران و غیره دست آویزی است تا واحد های مستقل اجتماعی را سازمان دهی و برای روز موعود گسیل خیابان ها کنند تا از نظام باج خواهی کنند. مدعای برداشتشان هم حوادث سال هشتاد و هشت می دانند. طرف اصولگرا مفهوم جامعه مدنی را اعلامیه ای برای فرهنگ سازی و نهادینه کردن عدالت، برابری در جامعه نمی دانند بلکه طرح ونقشه ای برای از میان برداشتن نظم موجود در جامعه و از طریق آن به چالش کشیدن ارکان هایی از نظام سیاسی که به خاطر آن انقلاب شده است. طیف وسیعی از روزنامه نگاران، مترجمان، نویسندگان و هنرمندان از دید این گروه سیاسی سربازان عقیدتی آگاه و یا ناآگاه غرب هستند که برای تغییر چهره و ماهیت ضد امپریالیستی نظام سیاسی حاکم می جنگند. اینکه این افراد مستقیما مواجب بگیر غرب هستند را رد می کنند ولی فکر، روح و ذهن آنان را شیفته ارزش های غربی می دانند.

دولت اصلاحات و دولت بنفش قرار بوده و خواهد بود که نمایندگی آن طیف تحول خواه از مردم ایران را بکنند. دولت بنفش با سواری بر موج های خسته اصلاحات پیروز شد ولی گوشه ای از خواسته های جارو شده زیر فرش بعضی رای دهندگانش را برآورده نکرده است. اعتدال و میانه روی چیزی است که این دولت همه را بدان می خواند هم اصلاح طلبانی که سعی در در هم شکستن ساختار نظام سیاسی داشتند و هم اصولگرایانی که اندک رمقی در جان حتی اصلاح طلبان معتدل و میانه رو را تحمل نمی کند


https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

نامه ای به آینده

نامه ای به آینده

سلام سعید، قراری که الان با خودم گذاشتم اینه که نامه امروز را سال های بعد بخوانی. در واقع چند سال بعد از خواب بیدار شوی و گوشه لپتاپت رو بدی بالا، وارد صفحه وبلاگت بشی و با یک تیتر اغواگرانه روبرو بشی. یه کلیلک و باقی ماجرا. نترس قرار نیست خبر بدی بهت بدم فقط شرح و احوالات این روز ها و سال های من است. نمیدانم چقدر به عهد خود وفادار میمانی و هر از گاهی این نامه را بالا و پائین خواهی کرد یا نه، ولی زمانی که به این سطر رسیدی بی درنگ صفحه وبلاگت را ببند، ادامه نده. اصرارم بر نخواندن چند وقت یکباراین نامه بخاطر بکر و تازه ماندنش برای آینده است. سعید عزیز اگر چند سال بعد این نامه رو بخوانی همه چیز برایت جدید و نو خواهد بد. با درون خود در این سال ها آشنا می شوی گویی که آدم جدیدی را دیده ای مطمئن باش، پس شک نکن ادامه نامه را نخوان. آفرین.

سعید عزیز در این سال ها من همچنان اضافه وزن دارم نمیدانم بالاخره وزنت را کم کرده ای یا نه بدان و آگاه باش اگر همچنان این مشکل را یدک می کشی مرا بشدت از خود نا امید کرده ای. بدان که از تصور این روزهای خودم برای آینده ام به شدت فاصله داری و باید و حتما جبران مافات کنی. این روزها من منتظر سوم بهمن هم نشسته ام تا از پایان نامه ام دفاع کنم. از موضوع و کاری که برای پایان نامه انجام داده ام راضی ام ولی زمانی که برای دفاع آماده شده ام، نه، راضی نیستم. سعید جان امید وارم همچنان تنبل نباشی. سعید نمیخواهم ماجرایی که شاید فراموش کرده ای را برایت زنده کنم. ولی خب درک خواهی کرد که چقدر برایم مهم بوده که این جا برایت آورده ام. چند سال پیش زمانی که دانشگاه را در مقطع کارشناسی تمام کردم فکر می کردم دوباره او را نخواهم دید. زیاد فکر نکن، منظورم عشق اولت است، مینا خانم. سعید این را بگویم که دل من اتوبان نبوده است تا سن بیست و شش سالگی که این نامه را می نویسم همین یک عشق را داشتم پس در آینده زیاده روی نکن. بیائیم سر اصل داستان، در دوران ارشد چشمانم باز به جمالش روشن شد. می دانم که همچنان او را به یاد داری، خودت را به کوچه علی چپ نزن برادر. اینبار هم دلم می خواست دستم را به دستانش برسانم ولی همواره خود را نهیب می زدم که منطقی باش او تو را نمی خواست که جوابت کرد، بیش از این اسباب زحمت خود و او نشو و به زندگیت برس. آری می توان عاشق بود و هم نرسید این هم برای خود زیباست. شاید داری میخندی و به خود می گویی چقدر ساده لوح بودم. ننوشتم که بخندی گفتم که بدانی که بودی چه فکر می کردی. یه پیشنهاد برات دارم حس خودت رو برام بنویس ... درکت از عشق اولت رو زمانی که این نامه رو خوندی بنویس. فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد.

الهام هم پاهاش ضرب دیده، هفته پیش بندر  بودیم که این طور شد اینم بدشانسی های ما و اونه. ولی خب در بهترین فصل سال در بندر بودن خیلی دلپذیر بود. به یکباره از زمستان وارد بهار شدن و باالعکس خیلی زیبا بود، پیشنهاد می کنم حتما امتحان کنی. الهام به سختی راه میره، بیماریش تا حدودی کنترل شده، کمتر عصبی میشه ولی آه و حسرت چیزیه که رهاش نمی کنه. الان کمی بیشتر قدر می دونه. ترغیبش می کنم که همین توانایی اندک و هم شاکر باشه، بالاخره همیشه حالت سیاه تری هم هست.

سعید جان از انتظار برای روز دفاع گفتم ولی از انتظار برای سربازی نگفتم. تقلا می کردم سربازی رو بندازم عقب ولی دیدم تصمیم درستی نبوده، سربازی باعث شده تا برای زندگی ام تصمیم مهمی نگیرم. به بهانه اینکه سربازی دارم به طور جدی به فکر کار نبودم. دیگه باید رفت و تمامش کرد. بعد از سربازی به ادامه تحصیل فکر می کنم شاید تصمیم ادامه تحصیل رو دوش تو باشه.

از چیزایی برات گفتم که دلگیر نشی. میخواستم از تمام دلواپسی ها و نگرانی هام برای آینده بهت بگم ولی یه چیزی در درونم گفت ننویس شاید اشکش در بیاد. نخواستم با خواندن این نامه اشکاتو سرازیر کنم فقط میخوام که بدونی چی بودی و چی فکر میکردی همین. این وبلاگ برای این بود که بدون هیچ ملاحظه ای از همه چیز بنویسم ولی خب اینجا هم مصلحت اندیشی میخواد.

سعید خلاصه بهت بگم که در حال پوست انداختنم. امیدوارم که نتیجه این پوست انداختن که تو باشی منو تحت تاثیر قرار بده. حالا بنظرت این نامه ای از گذشته به آینده بود یا از آینده به گذشته، حداقل اینو میدونیم که نگارشش در گذشته بوده ... یعنی الان ...... خب الان کی میشه؟ زمانی که داری میخونیش یا الان که مینویسمش؟ ولش کن اصلا  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بم

بم

بم نبودم، نه در هنگام زلزله کذا و نه در هیچ موقع دیگری. ارگ بم چیزی بود که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم، زیبایی و شکوهش را در پوستر های افراشته در این سو و آن سوی شرکت های هوایی و مسافری ندیده بودم بلکه در برق چشمان و بغض گلوی دوستداران وطن هنگام توصیف عظمت آن دیده بودم. همیشه فکر میکردم بنایی که اینگونه رگ میهن دوستی را قلقلک می دهد ارزش نه یکبار بلکه چند بار سیاحت را دارد. زلزله دهشتناک سال هشتاد دو نه تنها رویای من برای بازدید از ارگ بم را خاکستر کرد بلکه اشک را در چشمان بسیاری از داغ دیدگان مردم آن دیار خشکاند، مگر چند نفر از یک خانواده فراغشان برای سال ها اشک ریختن کافی است.

برادرم در آن روز ها کرمان بود و از حال و هوای کرمان در پذیرایی از مجروحان و مصدومان زلزله با تاب و سوز بسیاری یاد می کرد. میگفت برای کمک به بیمارستان شفا رفته است، از اینکه مجروحان و گاه جنازه های هنوز گرم مردم در گوشه و کنار بیمارستان بوده است و شهر کرمان را مانند شهری پشت جبهه دیده بود که در ایام جنگ میزبان سربازان مجروح می شود. سر و صدای ترافیک و آزیر های امبولانس ها طنین انداز آن روزهای کرمان بوده است. هیاهوی کرمان و اضطراب بسیاری از خویشان و اقوام مردم بم درکرمان سیلی عظیم را راهی بم کرده بود. بودند بسیاری که از بلوچستان و شهر های اطراف بم برای کمک رسانی بدون آنکه کسی از ایشان خواسته باشد راهی شده بودند و البته بودند کسانی که کمک های مردمی و بین المللی را می دزدیدند. خودم جمعی را یادم است که چادر های هیچ کجا نادیده آلمانی و آمریکایی را در سیرجان می فروختند. فرهنگ ما هم چهره همدرد خود را نشان داد و هم چهره زشت طاعونی خود در دزدی از اموال جان باختگان بمی. قبر های دسته جمعی، ناله های زنان بر کودکان خود و حتی بی تفاوتی بعضی در به خاک سپردن اعضای خانواده،  تصویر غمناک و دلخراش بم در آن روز ها بود و البته سیل کمک های مردمی، صف های طولانی برای اهدا خون و گریه های مردم برای بم یادآور ملت بودن ما بود.

از زلزله پیل افکن بم سال ها میگذرد ولی چند ماه پیش بود که تلویزیون با سر خط خبری زلزله هفت و هشت دهم ریشتری در سراوان لرزه بر اندام تمام ایرانیان انداخت. چشمان پرسان و نگران مردم همه دلی جوشان را تصویر  میکرد که مبادا بمی دیگر بر دامان مادرمان ایران نقش بسته است. پیش خود گفتم خدایا فقر برای این مردم بس نبود زلزله دیگر چه مصیبتی است. نگرانی را در همه دیدم، اگرچه سر مان در گریبان خودمان است ولی یک ملتیم. بم درسی برای اینکه خود به خودمان رحم کنیم و خانه هامان را بهتر بسازیم نبود ولی اینبار خدا به ما رحم کرد. کانون زلزله به اندازه کافی عمیق بود تا شاهد بمی دیگر نباشیم ولی شاید اگر دستمان روی زانوان خود نگذاریم و شهر هایمان را بهتر نسازیم طبیعت درس سخت تری به ما بدهد. 

https://t.me/SaeedDiary

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

معشوق در لانگ شات

معشوق در لانگ شات

اسد الله میرزا خطاب به سعید " عشق را که فهمیدی مرد میشوی " یا در جایی دیگر گفته یک سفر به سانفرانسیسکو برو دختر را از آن خود کن. این نصیحت بیشتر از آنکه چاره ای برای وصال باشد، معالجه ای است برای فرو نشاندن تب اشتیاق و شور عشق. عزیزی می گفت عشق من، عشق در لانگ شات بود، تصویری زیبا از دختری در دور دست، تصویری از خرامیدن های دختری که در آن سوی کوچه با چشمانی معصوم و دوخته به زمین حکایت از حیایش در پیشگاه تو میکند یا ساعت ها ماندن در زیر باران و تحمل سوز سرما برای لحظه ای فرصت که عشقی پاک را با شاخه گلی به معشوق بفهمانم. عشق را محصول نیاز دانستن چیزی است که قدما و دو پیراهن بیشتر پاره کرده های ره سوز و گداز عاشقی به آن مومن هستند. پیشنهاد اسد الله میرزا برای یک سفر دو نفره به سانفرانسیسکو و یا حداقل به حومه آن نشان از آن دارد که عشق محصول قلیان چند هرمون است که یک ماجراجویی در سانفرانسیسکو می تواند یک پسر را مرد کند و وی را از تو هم عشق بیرون بیاورد.

از نام آشنای دیگری نقل قول است عشق نابود شدنی نیست یا می ماند که در عدم وصال محقق می شود و یا تبدیل به نفرت می شود که در وصال محقق است. تمامی جان به لب رسیده های عاشقی پایانی خوش برای آن متصور نیستند. یا بهتر است بگوئیم عشقی با معشوقی در پس زمینه یک عکس زیبا که هر چه می روی دورتر می شود و زندگی در رویای وصال با تصویر خود ساخته از معشوق بهترین حسن ختام است. تجربه من بیشتر از آنکه نصیحت اسد الله میرزا خطاب به سعید در آن عملی باشد همان عشقی با معشوق در لانگ شات است. ساعت ها ماندن در راهرو ها، قدم زدن های بی هدف برای لحظه ای چشم در چشمان معشوق دوختن. فهم معشوق از وسعت عشق من هم طبعا می شود همین کودکی ها و نگاه دوختن ها و نگاه برداشتن ها.

عشق در عنفوان جوانی چیزی است که بسیاری را در خود فرو برده است و فهمی که از آن برای آدمی حاصل می شود براستی تاباندن نور در راهی است که برای زندگی برگزیده ای. تصویری ملوکانه از عشق یا پنداشتن توهمی پوچ در آن می تواند زمینه سلوک ما با خود و خویشان و دوستان باشد.

 https://t.me/SaeedDiary

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

شب یلدا بود

شب یلدا بود

شب یلدای امسال کمی مثفاوت تر از سال های گذشته بود. روابط خانوادگی ما با اقوام در سطح پائینی است و به قول دیپلمات ها در سطح سفیر رابطه نداریم و فقط دفتر حفظ منافع داریم. این را گفتم که بگویم یلدای ما محدود به خودمان است. مادر بزرگم که ما نوه ها و البته بچه هایش " ننه " صدایش می کردیم کمی اعضای خانواده مادری ام را جمع می کرد، حال که چندین سال از خاکش می گذرد فقط از راه تلفن است که جویای احوال یکدیگر می شوند. من یادگاری نفیسی از مادر بزرگم دارم، پولی که خود او با سواد اندکش امضا و اسم و فامیلش را در آن سیاهه کرده و نوروز چند سال قبل به من داد. عادت کرده ام که هرکس برایم مهم باشد از وی عیدی امضا شده بگیرم. قدیمی ترین عیدی ممهور من مربوط به سال هفتاد و شش است که پدرم به من داد از آن سال هر عیدی که می گیرم امضا دارد و تا نخورده می رود لای قران تا سال بعد موقع سال تحویل بیرون بیارمشان و تجدید خاطرات کنم.

از یلدا به عیدی و پول رسیدم. این ماها و هفته ها که از زندگی خودم و نتایج آن ناراضی ام و احساس شادی نمی کنم کمی مرا افسرده و پریشان کرده است. مدتی برای پایان نامه ام کرمان بودم تا سر و سامانی بدمش و استاد را از انجام و پایان کار خبرساز کنم تا بتوانم هر چه سریع تر این مرحله را پشت سر گذارم و از دانشگاه بیرون بیایم و به خدمت زیر پرچم بروم. یلدا امسال را تنها و غریب با دو انار و چند نارنگی و بدون هندوانه با برنامه های تلویزیون سر کردم، فکر می کنم این اولین یلدای تنهای من بود. چند سال پیش زندگی دور از خانواده را ترجیح می دادم و گذران وقت با دوستان برایم اهمیت زیاد داشت ولی الان نه، هرموقع تنها و دور از خانواده می شوم لحظه شماری میکنم که برگردم. زندگی در تنهایی اشتیاقش برای من فرو کش کرده است.

از غم و احساس ناراحتی این هفته ها گفتم و باز یاد بیست و دوم مهر ماه نود دو افتادم ......... خدا را شکر.  

https://t.me/SaeedDiary

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید