چهار ردیف عقب تر

چند هفته پیش به همراه خواهرم راهی تهران شدیم. برای همون درد قدیمی، دردی به قدمت سی و شش سال. وقتی وارد هواپیما شدیم. چشمم به کسی افتاد که چند سال ندیده بودمش. آخرین بار که دیدمش جلوی در اتاق استادش بود. اون آخرین باری بود که دیدمش. تا حالا چند بار پیش اومده که گفتم این دیگه اخریه ولی بازم جلوی راهم قرار گرفت. ( نمی خوام از این حسن اتفاق تفسیر های عجیب و غریب کنم ). مینا اون عشق قدیمی اون عشق اول دیگه جا افتاده بود. پیر نشده بود ولی میشد صورت یه آدمه بیست و نه ساله، سی ساله رو دید. نگاهمون برای ثانیه ای بهم گره خرد نمی دونم اصلا منو شناخت یا نه. شاد بود و میخندید.

وقتی به مقصد رسیدیم به خواهرم نشونش دادم. گفتم این دختر سمت چپی رو میبینی ؟ گفت آره گفتم همون دختره است که برات گفته بودم یادت میاد؟  چشماش گرد شد و خیره نگاهش کرد. منم مصطرب شدم از نگاه خیرش به مینا. گفت " اینه؟ چقد معمولیه" .  گفتم بدجنسی نکن مثل ماه میمونه خیلی خوشکله.

دوباره ازش دور شدم نمیدونم تا چند سال دیگه میبینمش.