درخت پسته

چند روزه که میریم پسته چینی. یک هکتاری باغ پسته داریم. هرسال چند نفر کارگر افغانی با خانوادشون میان کمک ما برا چیدن پسته ها . هر نفر روزی 50 تومن با ناهار و صبحانه دستمزد میگیرن. از بچه 10 ساله تا زن 50 ساله میونشون هست.  در میانه هم روز معمولا چند نفری سوار موتور با کت و کلاه پشمی و شال سبز میان برا گرفتن سهمشون از باغ. سیدهستن. حالا تو این گرما کت و کلاه بماند ولی درخواستی که دارند برای ما عادی شده برای خیلی از کسایی که باغ پسته یا میوه دارن هم عادی شده.

با چهره ای حق به جانب میان که سهمی رو ببرن که هیچ تلاشی برا به بار نشستنش نکردن. ما میدیم، همه میدن. یه تناقض بزرگ اونجا به چشم میاد. جماعتی مهاجر که باید برای لقمه نان کار کنه و جماعتی که به واسطه یک نسب مقدس باید بخوره و بخوابه.