دوباره مشهد

شنبه بعد از ظهر عازم مشهدیم. دوباره، این دفعه به همراه مادر و یکی از برادرا. شیش ماهه پیش هم رفته بودیم. اون سفر آنچنان تاثیری در من گذاشت که تقریبا دیدم نسبت به خدا و زندگیم عوض شده است. آن عصبیت ها آن دلشوره ها آن خود خوری ها بسیار کم شده است. شاید باورتان نشود از آن موقع تا حالا چندین کتاب در مورد انسان و خدا شناسی خوانده ام نظرات متفاوت و گاها متضاد. هر کس خدا را از دریچه دیدگاهش نوشته. یکی از کتابایی که الان مشغول خوندنش هستم انسان کامل نسفی است.

تا دلتان بخواهد حاجت دارم. به خودم نهیب میزنم کمتر بخواه که این ریسمان نیاز را بگیری انتهایش پیدا نمی شود. اما سلامتی خواهرم چیزی نیست که بتوانم از خواهشش  بگذرم. کار  و کسبم رونقی ندارد بی فروغ هم نیست. ان شا الله بهتر بشود. مینا خانم هم که از مرحله خواستن ما عبور کردن. از وقتی که ازدواج کردن دیگه آن کور سوی امید هم از بین رفت L .