راننده تاکسی

از اون راننده تاکسی های با حال بود، از اونایی که رو به انقراضند. صورت استخونی، ریش پروفسوری، شلوار لی، مو های کم پشت و یه قوطی آب معدنی یخ زده که از آب نشدنش شاکی بود، چیزایی بودند که تو نگاه اول به چشم میومد. نفسش گرم بود، می گفت بچه اردبیلم، از ترکای اصل، دلش پر بود، از نا رفیقی، تک تیرانداز بود برادرش هم شیمیایی. یکی از غنیمتای تهرون، مرواریدی که فرشته ها شبا نور شو بهم نشون میدن.