حسرت، خیانت، عشق

سه سیاره " مان "، " میلر " و " ادموندز " انتخاب هایی بودند که تیم جستجوگر  فیلم پر مهیج اینتراستلار برای ادامه حیات انسان پیش رو داشتند. مان، میلر و ادموندز سه نفری بودند که از تیم جستوجوگر پیشین سیگنال های قابل اتکا از سیاره هایشان میفرستادند. به تعریف دکتر برند مان بهترین میان افراد فرستاده شده در ماموریت قبلی بود. ادموندز معشوق دکتر برند و میلر؟ چیز زیادی از میلر نمی دانیم.

گوهر وجودی این فیلم عشق بود. در بطن ادیسه ای فضا زمانی. پر از استعاره و سمبل. سیاره هایی که هر کدام مانند صدف های نا شکفته ای بودند که معلوم نبود آیا مروارید حیات را در دل خود دارند یا نه. نقطه عطف فیلم در سیاره میلر گذشت. آنجا تیک تیک حیرت انگیز موسیقی فیلم مخاطب را با دلشوره ای زیاد همراه مسافران فضایی خود میکرد. آنجا که مخاطب هم اضطراب گذر زمان را داشت. سیاره میلر نماد افسوس زندگی بود. آنجا که دکتر برند چهره در چهره پیر و خسته رامیلی شد. شاید همه تماشاچیان در سینما سیمای بهت زده دکتر برند را داشته اند. آنجایی که بیست سال گذشته بود. و این همه زمان برای یک هیچ بزرگ.



سیاره مان دست کمی از سیاره میلر نداشت. اما افتراقش در جدلی است که کوپر و دکتر برند در دوراهی بین سیاره ادموندز و سیاره مان داشتند. رفتن به سیاره مان منطقی تر بود. نزدیکتر بود سیگنال ها همچنان می امدند اما سیاره ادموندز تنها در حس عاشقانه دکتر برند بود که مناسب می آمد. دور بود و سیگنالی هم دیگر نمی آمد. سیاره پر از یخ، سرد، بی روح و خشک مانند خود دکتر مان بود. سیاره ای که با خیانت و دروغ  آمیخته بود. آنجا که دکتر مان اعتراف می کند اماده فداکاری نبوده و زمانی که با مرگ روبرو شده نتوانسته با وسوسه فرستادن سیگنالی جعلی مقاومت کند. دیالوگی ماندگار دارد، آنجا که دکتر مان رو به کوپر می گوید" منو قضاوت نکن آدمای کمی در موقعیت من بودن " راست هم میگفت.

اما سیاره ادموندز سیاره ای که دکتر برند به عشق دیدن آن این ماموریت خطیر را قبول کرده به امیدی هر چند کم برای دیدن دوباره معشوقش ادموندز. فقط در پایان فیلم است که می دانیم انتخاب درست همان بوده. تنها سیاره ای که میشود در آن زیست. شاید همان لحظه است که در میابیم آن توصیف و آن شور در سخنان دکتر برند در توصیف عشق و ماورایی بودن آن و نا آگاه  بودن آدمی نسبت به جوانب عشق برای متقاعد کردن کوپر به رفتن به سیاره ادموندز به جای سیاره مان قرار بوده است که به چنین پایانی ختم شود



میلر سیاره ای که در تناوبی بیهوده قرار دارد. هر چند دقیقه یکبار موجی عظیم از اقیانوس پهناور اما کم عمق بر می خیزد و همه چیز را نابود میکند. زمانی که به هیچ منفعتی میگذرد. ذهن منطق گرای آدمی گاهی وقت ها فکر میکند پایش را در بستر سفت و محکم دریای پر هیاهو زندگی گذاشته است. اما ... . مان سیاره ای که انسان با پیچیده ترین وجه درونی خودش روبرو می شود. جایی که آدمی گمان می برد برای فداکاری و ایثار آماده است. گمان می برد تمام وجودش مهیای در بر گرفتن مرگ است برای هدفی والا اما لحظه اخر است که میلغزد. با میل و شهوت زندگی روبرو می شود. آنجاست که  آدمی عنان از کف می دهد. چه بسیار آدم هایی که تا آخرین گام استوار بوده اند اما در چیدن میوه سعادت از درخت زندگی دلشان برای ساعتی آرمیدن در سایه آن غش کرده است و باخته اند.

سیاره ادموندز تنها انتخاب درست بود. انتخابی که می باست همان اول صورت میگرفت. اما سیاره ادموندز دور بود. تمام داده های منطقی آن را قابل حیات نمی دیدند. رفتن به آنجا منطقی نمی آمد. سیاره ای که تنها دلیل رفتن به آنجا چند سیگنال متوقف شده است و حسی که دکتر برند معشوقه دکتر ادموندز نسبت به آن سیاره دارد. جایی که خود دکتر برند اسمش رو گذاشت کشش عشق. عشق هم در نگاه آدمی زاد چیز غریبی است. منطقی نیست. دل بستن به آن کاری عبث است. اما شاید تنها راه نجات.

عشق کوپر به دخترش که شاید احساس بر انگیز ترین تصویر عشق پدر فرزندی در سینما باشد. و عشقی که دکتر برند به ادموندز دارد. محوریت داستان با عشق کوپر به دخترش است. عشقی که او را تا مرحله فداکاری پیش می برد. ولی اینبار پای کوپر مانند دکتر مان برای ایثار نمی لغزد، او عشق فرزندش را در دل دارد.