فانتزی های وبلاگی من !

این وبلاگ باعث شده من دوتا تا فانتزی داشته باشم.

اولیش اینه که به محض انتشار پستم بدوئم برم تو قسمت وبلاگ های بروز شده ببینمش.

 دومیش اینه که این وبلاگ رو روزی برای یکی از اعضای خانوادم رونمایی کنم. فکر کردم کی میتونه باشه. خواهرم و برادرام و پدر و مادرم که اصلا گزینه مناسبی نیستن. اگر زن گرفتم شاید زنم گزینه مناسبی باشه اما دیدم نه، میترسم مبتلا به خود سانسوری بشم. برای همین شاید فرزند احتمالی آینده بهترین گزینه باشه. فکر کنین در  نزدیکی های 80 سالگی من در بالین مرگ رو می کنم به فرزندم میگم فرزند بیا کنارم اونم میاد نزدیکم منم میگم نزدیک تر اونم میاد نزدیکتر. دستشو میگیرم محکم فشار میدم بعدش رو میکنم به لپتاپم ( البته خدا میدونه اون سال ها با چیا دیگه نمیشه وبلاگ آپدیت کرد) میگم فرزند من یه ارث بسیار گرانبها برات گذاشتم یه چیز خیلی خیلی ارزشمند. بهش میگم یه کاغذ برام بیار. اونم میگه پدر کاغذ دیگه قدیمی شده بیا رو دستم بنویس میره تو مغزم ثبت میشه ( به حق چیزای ندیده و نشنیده ) منم میگم آه فرزندم خودت میدونی که من از تکنولوژی های جدید سر در نمیارم برو همون کاغذ و قلم بیار. میره به سختی یه تیکه ورق پیدا می کنه میاره، قلمو ازش میگیرم و در حالی که به سختی میتو نم بنویسم آدرس وبلاگ و شکسته و لرزون براش می نویسم. فرزندم میپرسه این چیه پدر. منم میگم آدرس وبلاگمه دیگه. اونم میگه آه پدر یعنی تو در سیستم وبلاگدهی بیان وبلاگ داشتی اونا کارشون تو دنیا تکه این عالیه پدر اوه پدر سی سالی میشه دیگه کسی وبلاگ نمی نویسه تو معرکه ای پدر. رو میکنم بهش میگم برو مطالبشو بخون پدرتو شسته و رفته ببین. البته به احمقی مطالب وبلاگم نیستم ولی خب از من جدا هم نیستن.

و در همین حال جان به جان آفرین تسلیم می کنم.


پ.ن : به جای " فرزند " بی اختیار نوشتم پسرم. یعنی من پسر دوستم؟

پ.ن : بعید می دونم تا چهل پنجاه سال دیگه این بیان بتونه مطالب کاربرانشو حفظ کنه فک کنم یه روز مثل بلاگفا ما رو بزاره سر راه.