انتلکت بازی

همین الان از سر کتاب بوف کور میام. بالاخره بعد از مدت ها که به خودم قول داده بودم دوباره خوندمش، فکر کنم ده دوازده سال پیش موقع ای که دبیرستان بودم خوندمش. باید بگم خیلی وقت ها احساسات مشابه هدایت دارم. خودمو میون یه مشت آدم رجالهِ  لکاتهِ پستِ هرزهِ گرفتار میبینم. احساس می کنم اینجا دنیای من نیست. دنیای یه مشت پرروِ گستاخهِ که از بام تا شام در فکر ارضا شهوات شکمی و زیر شکمی هستند و گاها خودشونو با یه مشت چرندیات آروم میکنند.

 دنیای ما پرِ از آدمایی که توصیفش بالا رفت.  این توصیف از محیط پیرامون رو از خیلی ها شنیدم، باید با این حقیقت روبرو شد که ما هممون خودمون رو آدمی می دونیم که توی این گنداب دنیا گیر افتاده و باید میون یه مشت کفتار صفت زندگی کنیم. اگر بپذیریم که هممون توی این حس مشترکیم اولین گام رو برای بهبود وضعیت برداشتیم. اصلا خود ما چقدر این حس کثیف بودن دنیا رو به دیگران القا می کنیم؟ آیا ما خودمون برای دیگران تداعی کننده همون کفتارِ رجالهِ لکاتهِ نیستیم؟


عرفا اعتقاد به وحدت وجود دارند. یعنی عمیقا معتقدند نیکی کردن به دیگران در اصل خوبی به خودمونه. اگر با تمام وجودمون اینو حس کنیم دیگه دنیا از لکاته ها و رجاله ها پاک میشه. هدایت نسبت به جامعه خودش نا امید بود. بنظر من از نوشته هاش بوی سردرگمی روشنفکری نمیاد بلکه حس چوپانی رو داره که میبینه گلش توسط گرگ ها دریده میشند اما نمی تونه گلشو از حماقت و بلاهتی که قرن ها اسیرش شده نجات بده تا براحتی فریب گرگ ها رو نخوره.

پ.ن : اینم یه عکس برا  انتلکت بازی