فانتزی خدا بودن

من اگر خدا بودم، البته اعوذ بالله، بعد از اینکه هر آدمی غزل خداحافظی رو خوند یه هفته میفرستادمش تموم آدمایی که حسرت زندگیشونو داره رو ببینه. خوب که میدید اونا هم هیچ گهی نیستن و هر کسی برا خودش مشکلی داره و توش در حال دست و پا زدنه می فرستادمش برزخ تا روز موعود. البته قبل رفتنش می آوردمش تو دفتر کارم ( دفتر کار خدا منظورمه ) و در حالی که یه سیگار برگ رو لبمه یه پک عمیق ازش می گرفتم. سیگار رو با دست مخالف از گوشه لبم بر میداشتم و با یه ضربه انگشت سبابه خاکسترشو می تکوندم. با دست راستم گوشه کتمو میدادم بالا دستمو میکردن تو جیبم. و با یه خنده تلخ گوشه لبم بهش می گفتم " بهت گفته بودم که " بعدشم با یه اشاره دست می گفتم " ببرینش ".