عینکیا !

خیلی وقته عینکیم. از زمان دبیرستان عینکی شدم. برادر بزرگم هم عینکیه. بدون عینک همه چی رو تار میبینم. از صبح که از خواب بلند میشم تا شب که میخوابم عینک رو چشامه. حتی شده با عینک رفتم حموم. البته هیچ موقع با عینک نخوابیدم. چون مراقب بودم که عینکم طوریش نشه. بعضی وقتا احساس می کنم عینک باعث شده بعضی مردم منو به اندزه کافی به حساب نیارن. شاید یه کلیشه که ادمای عینکی درس خونو گوشه گیر و منزوین تو ذهنشونه. اولا که عینکی شده بودم فکر میکردم باید حتما خیلی درس بخونم وگرنه میشم اش نخورده و دهن سوخته.

این عینک جدیدمه.