باغ شاهزاده

تقریبا 10 سال است که به بهانه های گوناگون ساکن و مقیم کرمان بوده ام. از بهانه درس خواندن گرفته تا جویای کار بودن و در این زمان طویل المدت کمتر پیش آمده سری این سو آن سوی کرمان بجنبانم و از مناظر طبیعی و اماکن تاریخی اش حضی معنوی و البته بصری ببرم. ماهان کرمان یکی از این مناطق بوده که در سیاحت آن تنبلی کرده ام. نزدیک پانزده سال پیش در عنفوان بلوغ بهمراه خانواده گذری کوتاه داشته ایم ولی جز چند تصویر موهوم از باغ شاهزاده چیز دیگری از پس ذهنم نمی گذرد. کرمان را اگر در نگاه اول ببینید چندان جالب و زیبا بنظر نمی آید ولی اگر کمی انگشت زکاوت در دهان گذارید و یا با کمی تحقیق به کرمان آمده باشید می توانید در طول دو روز چشمانتان را با کلوت های بی نظیر شهداد تا خنکای کوهپایه های جبل بارز جلایی تازه بدهید و از تق تق آهنگین بازار مسگری یا آبنمای زیبای باغ شاهزاده، فرهنگ قدیمی و غنی این شهر را دریابید.

از آنجا که حادثه خبر نمی کند عزم ناگهانی من و دوستم برای سفر به ماهان خبرمان نکرد. برای منی که سکون را بر حرکت ترجیح می دهم پر بیراه نیست که بگویم یک سفر برای من حادثه است و باید ابر و باد و مه و خورشید هم دست شوند تا من گران مایه را خیز حرکت دهند. حوالی بعد از ظهر راه افتادیم، توشه سفرمان یک فلاکس چایی و یک روانداز برای نشستنمان بود. سی کیلومتر سفری نه چندان طولانی است و مایه خستگی مسافران نمی شود. جاده هفت باغ نامی است که دو دهه پیش بر مسیر میان کرمان و ماهان گذاشته اند. طرحی رویایی که قرار بود مسیری سر سبز را در هفت قسمت ایجاد کند و فاصله دو شهر را با درختان جور واجور تزئین کند و زمین های اطراف را برای ویلا سازی به مردم بفروشند. از آن رویا جز یک اتوبان چیزی نمانده و نه آن مسیر هفت گانه سر سبز ایجاد شد و نه آن ویلا های آنچنانی، تنها حسن آن همین مسیر اتوبان است که مانند پیستی برای جوانان عاشق سرعت و خطر است.

اگر نا آشنا و نابلد ماهان باشید سفر اولتان به احتمال زیاد از برای بازدید مزار شاه نعمت الله ولی و باغ شاهزاده است. ما هم جز دسته نا بلد بودیم و راه باغ شاهزاده را پیش گرفتیم. از پانزده سال پیش و تصاویر کارت پستالی چگونگی این باغ در ذهنم بود ولی همانگونه که انتظار داشتم جزئیات برایم تازگی و شگفتی داشت. در مقابل سردر بزرگ و شیروانی باغ دو جوی آب عریض وجود دارد که به سبب شیب زیاد شتابان آب در آن می غلتد. در داخل این دو جوی سنگی به موازات یکدیگر درختان چنار بود که به بلندی آسمان طعنه می زدند و اگر کنارشان می ایستادی دو دست شما یارای آغوش گرفتن درخت را نداشت و تنه کلفت آنان نشان از قدمتشان می داد. این چنار های زیبا و سر به فلک کشیده به حق منظره زیبا و سایه ساری فراخناک را برای گردشگران فراهم آورده بود و فرصتی را سبب می شدند تا در جوار شان نشسته و از صدای جوش و خروش آب و غلتیدنش بر روی سنگ ها و نسیم خنکای عصر گاهی لذتی وافر ببریم. از سر در که گذشتیم نمایی به مراتب زیبا تر پیش چشمانمان قرار گرفت آن دو جوی آب کذایی مسیر را به صورت پلکانی پائین می آمدند و برای عبور از هر پله آبشاری کوچک را ایجاد کرده بودند که صدای این آبشار های کوچک با نوای خوش الحان پرندگان در هم آمیخته بود و دو ردیف جنار انبوه بسیار قد کشیده این تابلوی زیبا را کامل کرده بود چشمم را که به انتهای باغ می دوختم خانه سفید رنگی خود نمایی می کرد و گویی مرواریدی است که دردل این صدف دلربایی می کند. هرچه پیش می رفتیم و پله ها را گذر می کردیم آن مروارید خودش را با جزئیات به ما نمایان می کرد. افسوس که دیر وقت رسیده بودیم و اجازه نیافتیم که داخل عمارت باغ را سیاحت کنیم. وقت تنگ بود و هنوز مزار شاه نعمت الله مانده بود. آن همه زیبایی را گذاشتیم و عزم مزار کردیم و در تمام آن سیاحت با خود می گفتم این معماری و ذوق و تجربه ای چند صد ساله است که بزرگان سرزمین برایمان به ارث گذاشته اند و ما با نادانی تمام این سرمایه عظیم را به گوشه ای رانده ایم و شهر ها و خانه هایمان را با اصرار زشت و کریه می سازیم.

ادامه دارد ...