از جنوب تا شمال

هر زمان که پای از سیرجان بیرون میگذارم و پای به شهری می نهم که مظاهر تمدن از قبیل کتابفروشی و سینما را بر جبین خود بدک می کشد سعی و تلاش را بر این استوار می کنم که از این ستاره درخشان عالمتاب به صحنه هنر و معرفت فیضی برده و روح را دمی با این دو قلقلک دهم و تن چرکین و دنیا زده را در آب زلال معرفت پاک و تمیز کنم. کتاب میدانگاه جولان خیال است و اسب خیال رو به هرسو که سوارش اراده کند می رود، سینما سوار شدن بر اسب خیال تولید کننده اثر است و چشم اندازی را پیش پای سوار قرار می دهد که خالق اثر از دیدن آن حض و کیف برده است. تجربه هر دوی این کیفیات، چه کتاب و چه سینما برای من وجد آفرین است. در سفر اخیر و چندباره به تهران زمان کمی یار شد و فراغت بالی پدید آمد تا به سینما برویم. من و خواهرم سینما را دوست داریم ولی از شدت علاقه وی کمی کاسته شده است و به همین جهت برای اینکه اوقاتی فرح بخش برای وی نیز فراهم شود سینما گالری ملت را انتخاب کردم که با سازه جدید و بدیعش آنطور که در برنامه هفت و جراید وصف حالش را شنیده بودم بتوانم برای او نیز تجربه جدیدی ایجاد کنم.

نزدیکی های غروب در لابی مسافرخانه یا به قول صاحبانش هتل حاضر شدیم و پذیرش را صدا زدیم که تاکسی برای ما در نظر بگیرد. مانند همیشه با کمی تاخیر ولی نه چندان طولانی آمد. بی درنگ خود را به تاکسی رسانده و سوار شدیم آدرس را که پیشتر پیدا کرده بودیم به راننده دادم و گفتمش که ما را عزم سینما ملت است. از لفظ و عباراتی که در توصیف آدرس و سینما بکار برد دانستم که بر مسیر مسلط است و ما را بی هدف به این و آنسو نمی دواند. مثل بسیاری از رانندگان نبود که در فهم آدرس و پیدا کردن مسیری خلوت دچار مشکل باشد. سینما دور و تقریبا شمالی تر از آنچه می پنداشتم بود. چهل و پنج دقیقه طول کشید تا رسیدیم. هر چه از جنوب تهران به شمال آن می رفتیم از چرکی و تیرگی نشسته بر رخ ساختمان ها کاسته و بر نویی و براقی آنان اضافه میشد، درختان تنومند چنار چشم مرا دزدیده بودند و از مناظر زیبای درختان در بزرگراهایی که اسم و رسمشان را نمیدانم بسیار لذت بردم، هرچه به شمال تهران نزدیکتر میشدیم کوها بزرگتر و چنار ها کشیده تر میشدند و البته گرمای هوا بود که کاسته میشد.

ساختمان و سازه سینما برای منی که رشته تحصیلیم در همین زمینه است بسیار جالب و حیرت انگیز بود. خواستم از اسرار آن سر دربیاورم و تجربه ای برایم باشد و به همین فراخور طول و عرضش را چندبار بالا و پائین کردم. فیلمی را که برای دیدن انتخاب کرده بودیم طبقه حساس بود، فروش بالا و حضور رضا عطاران دست در دست هم داد تا جمع بندی ما بر این باشد که حتما فیلم قابلی است. جزء اولین افرادی بودیم که بلیط تهیه کردیم، سینما بسیار خلوت بود و کمکم بر تعدادمان افزوده شد و به ده پانزده نفری رسیدیم. سینما پله ای بود و همان ابتدا آهی از نهاد ما بلند کرد به همین جهت ردیف اول نشستیم که دورترین فاصله از پرده را داشتیم البته بقیه هم انتخابهایشان دوری از پرده بود. یک زوج و دو زن در مقابل ما نشستند. یکی از آن دو زن کمی چاقتر بود. مانتو های کوتاه، شال های کوچک، آرایش زیاد ویژگی تمام زنانی بود که در سینما بودند. این فاصله چند کیلومتری از جنوب تا شمال علاوه بر تغییر در ظاهر شهر ظاهر مردمانش را هم تغییر داده بود. در اثنای فیلم بار ها اتفاق می افتادکه شال از سر بانوان محترم می افتاد و ایشان بی اعتنا مجذوب فیلم بودند و تلاشی جهت راست و ریست کردن آن نمی کردند و اگر نیک بر چهره شان هم نگاه میکردید از این حالت شوق و کیفی را هم در وجناتشان می دیدید. فضای تاریک و بی شرطه و محتصب سینما دقایقی را برای این زنان فراهم آورده بود که گیسوان را به هوای آزاد بسپارند و از این ریشخند به حاکمیت مسرور شوند. در شهر من هم پوشش مردم تغییر کرده است ولی تضادی که در تهران شاهد آن بودم در شهر کوچکی مانند سیرجان یافت نمی شود. تفاوت پوشش در جنوب تا شمال تهران از مانتو های بلند و چادر های سیاه است تا مانتو های رنگی و کوتاه و باز و گاهی شالی افتاده از سر. جامعه در حال تغییر ارزش هاست.