نمایشگاه کتاب

برای جماعتی که حال و حوصله به جان خریدن سفر طولانی برای بهره مند شدن از نمایشگاه سالانه کتاب تهران را ندارند چند تابلوی تبلیغاتی در سطح شهر که برگزاری نمایشگاه کتابی را در سیرجان وعده می دهد می تواند تا حدودی غم دور بودن از پایتخت را التیام دهد. نمایشگاه کتاب تهران را فقط از دریچه دوربین عکاسان و لنز تلویزیون و گهگاهی هم نطق سخرانان و چرکنویس روزنامه نگاران دیده ام. کتاب در ایران بیش از آنکه محصولی فرهنگی باشد به واسطه حاشیه های فراوانی که دارد بیشتر به امری سیاسی بدل شده است. حاکمیت بر این است که نویسندگان هر آنچه را بر دل و ذهنشان میگذرد را نمی توانند به رشته تحریر و انتشار درآورند و البته افرادی هم که در حوزه نشر و نویسندگی ارتزاق می کنند این شیوه را مغایر آزادی بیان می دانند و بر این عقیده پا میکوبند که بهترین فیلتر برای یک محصول فرهنگی افکار عمومی است و این افکار عمومی و یا همان کتابخوان ها هستند که خوب را از بد تشخیص می دهند و اگر کتابی نا مناسب باشد بدان اقبال نشان نمی دهند و منزوی می شود. باری، ولی حاکمیت ترس از آن دارد که روزی اهل کتاب چیزی را در زیر دندانشان خوش آید که باب طبع آقایان نباشد. در باب ممیزی و درست و غلط بودن آن می توان مثنوی هفتاد من نوشت اما چیزی که دیروز خاطر مرا آزرد نه ممیزی کتاب بلکه حقارتی بود که نصیب کتاب و کتابخوان در نمایشگاه سیرجان می شد.

بسیاری از دانش آموختگان و مبرزان در حوزه کتابداری بار ها بر جراید سیاهه کرده اند که بر پایی نمایشگاه کتاب تخصص خود را می طلبد و نمی شود در جایی که شایسته و بایسته نیست کتاب عرضه کرد. مصلای تهران سال هاست که میزبان ارباب نشر است و همیشه انتقاد آنها را هم در پی داشته است. اما در سیرجان که شهری با جمعیت سیصد هزار نفری است و خیر سرش چند دانشگاه هم دارد، آراسته کتاب و اهل آن نیست در محیطی کثیف و پر گرد و خاک چادری کهنه را بر پا کنند و بر روی چند میز پلاستیکی چند قلم کتاب بگذارند و اسمش را هم بگذارند نمایشگاه کتاب. نمیدانم مدیران ارشاد سیرجان کتاب میخوانند یا نه ولی این را یقین دارم که اگر در دل آنان ذره ای الفت با کتاب بود به هیچگاه چنین جایگاه زبون و خواری را برای کتاب فراهم نمی کردند. گویی این نمایشگاه بار اضافی بوده است که می خواستند به هر طریق و شیوه ای که شده است آن را روی زمین بگذارند.

چون منی که کودکی و نوجوانی و البته سال های جوانی را در سیرجان سپری کرده ام و اغراق نیست بگویم شهر را مانند کف دست میشناسم و چشم بسته کوچه پس کوچه های آن را بالا و پائین می کنم پیدا کردن آدرس نوشته شده بر تبلیغات درون شهر کمی مرا گران آمد. روبروی یکی از پارک های شهر را نام برده بودند و علاقه مندان را بدانجا فرا میخواندند اما هر چه چشمان تیز بین و عقل نکته بین را در روبروی آن پارک به کار می گرفتید که تابلویی، پارچه نوشته ایی، اشارتی یا چیزی دیگر را بیابید که بگوید هان ای ذهن پرسشگر من اینجا هستم دریغا که نمی دیدید. در آخر زمینی که نزدیک نیم متر گود بود و چادری به ابعاد پانزده در ده متر بر آن افراشته بودند توجهم را جلب کرد، سوی آن روان شدم و جوانی خوش یال و کوپال با چهره ای نزدیک به تیرگی و موهایی فرفری با بازوان لخت و ریش از ته تراشیده و البته شکمی برآمده در جلوی درب ورودی دلبری میکرد. کمی زانوان خود را محکم کردم و کمر را سفت گرفتم و از آن گود نیم متری پائین آمدم. همین یک قلم نا همواری کافی بود تا قید آوردن خواهرم را برای بازدید احتمالی بعدی بزنم. چادر افراشته شده  به نهایت بی آرایش و پیرایش بود و نه گلدانی و اب و جاروبی. در وسط آن هم دکل های زنگار بسته و رنگ و رو رفته رخ می نمود که مانند خال و زگیلی بزرگ بر صورت کریه نمایشگاه جا خوش کرده بود. با خود گفتم دل ظاهر بین را نهیب بزن که سیرت زیبا خوش است نه صورت زیبا اما چه سود که گذری کوتاه در میان کتاب ها و برانداز کردن عناوین آن دلم چرکین تر شد و با خود گفتم ماهرویان هستند که سیرت زیبا هم دارند. کتاب ها در ردیف و در میزهایی کوتاه و پلاستیکی چیده بودند لااقل در اینجا کمی سلیقه بخرج داده بودند و عناوین مرتبط را کنار هم گذارده بودند. چگونه ثروت مند شوید، راه و رمز موفقیت چیست، راهکار های تقویت قوای ج-ن-س-ی چیست و چندین قلم کتاب کودک تمام مایه این نمایشگاه بود.