هر آنچه در کویر میروید ، گز و تاق است

چنان با مردمان خو کن که بعد مردنت .... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

دهه بیست زندگی

دهه بیست زندگی

خب سی و یک ساله هم شدم. اتفاق خاصی نیفتاد و فقط سی و یک ساله شدم. یک مطلبی خواندم که روحیه سی ساله هایی که هیچ گهی در زندگی نشده اند را افزایش می دهد. " 20 تا 30 سنین ازمون و خطا است. سنین تجربه اندوزی است. نه ازدواج کنید و نه شغل ثابتی داشته باشید. سی ساله که شدید میفهمید چه کسی را بعنوان همراه میخواهید و چه چیزی را بعنوان شغل. " با این جملات هم موافقم هم مخالف. دهه بیست سنین تجربه است. ولی اینکه تا سی سالگی شغل معین و ثابتی نداشته باشی مخالفم درست نیست. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

97

97

سال 97 هم آمد. سه سال تا قرن جدید، من در آستانه 31 سالگی.  


پ.ن : فعالیتم در وبلاگ انقدر کم شده است که مطلب فروردین سال گذشته با فروردین امسال در یک صفحه است 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

کانال تلگرام من

کانال تلگرام من

خب بالاخره کانال تلگرام هم زدیم. کم کم پست های قدیمی را منتقل میکنم به اونجا. البته معنیش این نیست که وبلاگ تعطیل میشه. نه فقط کانال زدیم ببینیم کانال را چگونه حالی است. هنوز به وبلاگ وفادارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

میخوام کانال بزنم.

میخوام کانال بزنم.

شدیدا ذهنم برای نوشتن کند شده. چند بار نوشتم پاکش کردم و بعد مدتی دوباره همین کار. چی ذهنو تیز میکنه؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

اندوه سی سالگی


قسمت خوبش تمام شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

سال 1412

سال 1412

الان که این مطلب می نویسم اینترنت پر شده از تصاویر و ویدئو های زنده از خورشید گرفتگی کامل امریکا. یادمه حدودای 18 -19 سال پیش تو ایران هم خورشید گرفتگی کامل داشتیم. و اتفاقا یکی از روستاهای بردسیر در مسیر رویت خورشید گرفتگی کامل بود. حدودا 120 کیلومتر تا بردسیر فاصله داشتیم. متاسفانه نرفتیم اونم بخاطر ترسی که تلویزیون از ضرر نگاه کردن به خورشید می گفت. یادمه چند روز بعدش شایعه هایی بود که بعضیا نگاه کردن و کور شدن. نمی دونم چقدر راست بود. ولی واقعا خطر داشت ولی نه اینقدر که ما اون سفر کوتاه 120 کیلومتری رو بیخیال بشیم و خودمون رو از دیدن بزرگترین پدیده طبیعی محروم کنیم.

یادمه همون موقع میگفتن خورشید گرفتگی بعدی 35 سال دیگه است. حدودا 18 سالش گذشته و همین قدر دیگه مونده. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

چهار ردیف عقب تر

چهار ردیف عقب تر

چند هفته پیش به همراه خواهرم راهی تهران شدیم. برای همون درد قدیمی، دردی به قدمت سی و شش سال. وقتی وارد هواپیما شدیم. چشمم به کسی افتاد که چند سال ندیده بودمش. آخرین بار که دیدمش جلوی در اتاق استادش بود. اون آخرین باری بود که دیدمش. تا حالا چند بار پیش اومده که گفتم این دیگه اخریه ولی بازم جلوی راهم قرار گرفت. ( نمی خوام از این حسن اتفاق تفسیر های عجیب و غریب کنم ). مینا اون عشق قدیمی اون عشق اول دیگه جا افتاده بود. پیر نشده بود ولی میشد صورت یه آدمه بیست و نه ساله، سی ساله رو دید. نگاهمون برای ثانیه ای بهم گره خرد نمی دونم اصلا منو شناخت یا نه. شاد بود و میخندید.

وقتی به مقصد رسیدیم به خواهرم نشونش دادم. گفتم این دختر سمت چپی رو میبینی ؟ گفت آره گفتم همون دختره است که برات گفته بودم یادت میاد؟  چشماش گرد شد و خیره نگاهش کرد. منم مصطرب شدم از نگاه خیرش به مینا. گفت " اینه؟ چقد معمولیه" .  گفتم بدجنسی نکن مثل ماه میمونه خیلی خوشکله.

دوباره ازش دور شدم نمیدونم تا چند سال دیگه میبینمش. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

صدا در نیار

از صدای خیار خوردن کسی عصبی میشین؟ از صدای چایی خوردن چی؟ باید بگم مرض از خودتونه. منم همین جوریم. مرض از خودمونه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید

بدون شرح

بدون شرح

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سعید

ندا های درون !

پیش خودم میگم بهش یه پیام بدم. بعد ندای عقلانیت میگه نده. اگه بدی آیدی شو عوض میکنه دیگه همین دوتا عکس هم دیگه نمی بینی ازش. بعدش من به ندای عقلانیتم میگم. آخه تو چطور ندای عقلانیتی هستی؟ این مثلا تهه عقل و هوشت بود؟ تو الان باید بگی بابا ولش کن دیگه. بابا ول کن. جون مادرت ول کن. نفهم ول کن. الاغ ول کن. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید